نفریننامهی قبر شکسپیر و دزدیده شدن جمجمهاش:
شکسپیر در سال ۱۶۱۶ از دنیا رفت و در کلیسای " تثلیث مقدس " در شهر زادگاهش، استرتفورد-آپان-اِیوون دفن شد، روی سنگ قبرش یک نفریننامهی مستقیم و بیپرده حک شد که خیلیها میگن خود شکسپیر این رو نوشته.
Good friend, for Jesus' sake forbeare
To dig the dust enclosed heare
Blest be the man that spares these stones
And curst be he that moves my bones.
" دوستِ من، به خاطرِ عیسی مسیح، از این کار پرهیز کن،
که خاکِ نهفته در اینجا را برهم بزنی:
خجسته باد کسی که این سنگها را دستنخورده باقی بگذارد،
و ملعون باد کسی که استخوانهای مرا جابهجا کند. "
همین باعث شد که سال ۲۰۰۸، وقتی دانشمندان با رادار نفوذگر به زمین (GPR) بررسیهایی روی کلیسا انجام دادن، متوجه میشن که دقیقا زیرِ سنگ قبرِ شکسپیر، یک فضای خالی عجیب وجود داره که نشون میده جمجمهی شکسپیر از اونجا دزدیده شده. مشخصه که هیچکس جرئت نکرده استخوانها رو جابهجا کنه، اما قصد داشته به هر طریقی که شده، جمجهی شکسپیر رو به دست بیاره.
زیرزمین
چهقدر بوی نیستی و صدای نیستی میآید. چقدر میارزد این بودن سپنجی که دیگران را بهخاطرش نیست میکنند؟ کاش میتوانستم شکلی از آینده در ذهن خود داشته باشم تا به آن امید ببندم. نه، امروز هنوز از هویتی روشن برخوردار نشدم تا بر اساس آن آیندهای را بتوان تصور کرد. چه دشوار است بیفردا زیستن. برای چه کار میکنم؟ به کدام ارزشی میتوانم مخاطبین آثارم را تشویق کنم به زیستن؟ فقط شرح درد، فقط شرح فاجعه در ادبیات؟! چهقدر باید درباره نابودی و فاجعه نوشت! تمام تخیلم پر از کابوس چوبههای دار و چهرههای کبود و مسخشده است. تمام شامّهام پر است از بوی...، و تمام شنواییام پر است از صداهای نیست شدن، از فریادهای نابودی. چهقدر خبر نیستی از زمین و آسمان زمانه میبارد؟! این زمین، کِی پاک و پالوده خواهد شد و این آدمی کِی شایستهی این زمین؟ نمیدانم. بغض، این بغض مثل خود زندگی راه نَفَسم را بسته و هیچ تکان نمیخورد، و بوی مرگ همچنان شامّهام را انباشته است. چرا احساس یک انسان فلجشده را دارم؛ چرا نمیتوانم بگریم؟ امروز چه هوای خوشی بود که اینگونه گذشت!