زیرزمین
چهقدر بوی نیستی و صدای نیستی میآید. چقدر میارزد این بودن سپنجی که دیگران را بهخاطرش نیست میکنند؟ کاش میتوانستم شکلی از آینده در ذهن خود داشته باشم تا به آن امید ببندم. نه، امروز هنوز از هویتی روشن برخوردار نشدم تا بر اساس آن آیندهای را بتوان تصور کرد. چه دشوار است بیفردا زیستن. برای چه کار میکنم؟ به کدام ارزشی میتوانم مخاطبین آثارم را تشویق کنم به زیستن؟ فقط شرح درد، فقط شرح فاجعه در ادبیات؟! چهقدر باید درباره نابودی و فاجعه نوشت! تمام تخیلم پر از کابوس چوبههای دار و چهرههای کبود و مسخشده است. تمام شامّهام پر است از بوی...، و تمام شنواییام پر است از صداهای نیست شدن، از فریادهای نابودی. چهقدر خبر نیستی از زمین و آسمان زمانه میبارد؟! این زمین، کِی پاک و پالوده خواهد شد و این آدمی کِی شایستهی این زمین؟ نمیدانم. بغض، این بغض مثل خود زندگی راه نَفَسم را بسته و هیچ تکان نمیخورد، و بوی مرگ همچنان شامّهام را انباشته است. چرا احساس یک انسان فلجشده را دارم؛ چرا نمیتوانم بگریم؟ امروز چه هوای خوشی بود که اینگونه گذشت!