eitaa logo
زیرزمین
675 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
421 ویدیو
3 فایل
اینجا؟ انباری ذهنِ یه آدم چندوجهی نوشته‌هام: https://eitaa.com/hormeatashen ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tkxonx&btn=نمی تو خود ناشناس جوابتونو میدم*
مشاهده در ایتا
دانلود
«آیا علم ازلی و خطاناپذیر خدا با آزادی واقعی انسان سازگار است، یا یکی از این دو باید کنار گذاشته شود؟» اگر خدا از قبل می‌دونه من چه انتخابی خواهم کرد، آیا واقعا آزاد هستم که انتخاب دیگری داشته باشم؟ آیا می‌تونی برخلاف چیزی که خدا می‌دونه، تصمیم بگیری؟ اگر بله، ظاهرا علم خدا اشتباهه. اما اگر خدا خطاناپذیر باشه، نمی‌تونه چیزی رو بدونه که برخلاف واقعیت از آب دربیاد. و اگر نه، یعنی نمی‌تونی برخلاف چیزی که خدا می‌دونه انتخاب کنی. اگر از قبل مشخصه که چه انتخابی خواهی کرد، پس انتخاب‌ های دیگر چه جایگاهی دارن؟ و اگر واقعا امکان انتخاب دیگری رو نداری، چطور می‌شه تو رو به‌خاطر انتخابت مسئول دونست؟ پاسخ اول: دانستن، اجبارکردن نیست. تصور کن فیلمی رو قبلا دیدی و می‌دونی شخصیت اصلی در پایان چه تصمیمی می‌گیره. آگاهی تو از پایان فیلم، باعث نشده که شخصیت داستان اون تصمیم رو بگیره؛ تو فقط از اتفاقی که افتاده آگاه هستی. خدا می‌دونه تو چه انتخابی خواهی کرد، اما دانستنش علت انتخاب تو نیست. بااین‌ حال، این مثال با چیزی که خدا می‌دونه تفاوت زیادی داره. تو پایان فیلم رو می‌دونی چون اتفاقاتش از قبل ضبط شده‌؛ اما در اینجا، فرض بر اینه که خدا پیش از وقوع تصمیم تو، از اون آگاهه. پس سوال اصلی همچنان می‌مونه: اگر خدا از پیش و به‌صورت خطاناپذیر می‌دونه که چه تصمیمی خواهی گرفت، آیا امکان دارده تصمیم دیگری بگیری؟ پاسخ دوم: شاید ما آزادیم، حتی اگر نتوانیم خلاف علم خدا عمل کنیم. آزادی به معنای توانایی انتخاب میان چند امکان واقعی: در همان شرایط، می‌تونستی تصمیم دیگری بگیری. آزادی به معنای انجام کاری بر اساس خواسته و تصمیم خودت: کسی تو رو مجبور نکرده و تصمیم از اراده خودت ناشی شده است. ممکنه تو کاملا آگاهانه و از روی خواست خودت تصمیم بگیری به کسی کمک کنی. هیچ‌کس هم مجبورت نکرده باشه. اما اگر خدا از پیش بدونه که این کار رو انجام خواهی داد، آیا واقعا می‌تونستی در همان شرایط تصمیم بگیری که کمک نکنی؟ پاسخ سوم: شاید ما زمان رو اشتباه تصور می‌کنیم. فیلسوفی به نام بوئتیوس دیدگاهی مطرح کرد که می‌تونه مسیر بحث رو تغییر بده. ما معمولا زمان رو این‌طور تصور می‌کنیم: گذشته تمام شده، حال در حال وقوع است و آینده هنوز نرسیده است. اما اگر خدا خارج از زمان باشه، شاید آینده رو مثل ما که منتظر رسیدن فردا هستیم، انتظار نکشه. در این دیدگاه، خدا رویدادهای گذشته، حال و آینده را نه به‌صورت پیش‌بینی، بلکه در نوعی آگاهی فرازمانی درک می‌کنه. طرفداران این پاسخ می‌گن که آگاهی خدا از انتخاب تو به این معنا نیست که خدا آن انتخاب رو به تو تحمیل کرده. دراین صورت، اگر انتخاب آینده تو برای خدا از پیش معلوم است، آیا آینده واقعا می‌تونه به شکل دیگری رقم بخوره؟ اگر خدا از پیش بدونه که فردی مرتکب قتل خواهد شد. اون فرد در نهایت مرتکب قتل می‌شه و جامعه اون رو مسئول عملش می‌دونه. اما اگر او نمی‌تونست برخلاف علم خطاناپذیر خدا عمل کنه، آیا همچنان سزاوار سرزنشه؟ برای مثال، اسپینوزا اساسا در برداشت رایج از اراده آزاد انسان تردید داشت و رفتار انسان رو در چارچوب ضرورت علی بررسی می‌کرد. در مقابل، فیلسوفانی مثل آلوین پلانتینگا از امکان سازگاری وجود خدا با آزادی انسان دفاع کردن، هرچند استدلال‌ های او به‌طور خاص بر مسئله شر و دفاع از اختیار نیز متمرکزه. اگر خدا از پیش می‌دونه که فردا به یک انسان آسیب خواهی زد. تو فردا این کار رو انجام می‌دی؛ اما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتی. اگر خدا خطاناپذیر باشه، نمی‌تونه درباره‌ی آینده اشتباه کنه. "پس آیا فردا واقعا می‌تونی تصمیم بگیری که به اون انسان آسیب نزنی؟"
زیرزمین
«آیا علم ازلی و خطاناپذیر خدا با آزادی واقعی انسان سازگار است، یا یکی از این دو باید کنار گذاشته شود
این مبحث یکی از قدیمی‌ترین و اولیه‌ترین مباحث فلسفه دین و متافیزیکه که بهش میگن: Divine Foreknowledge and Free Will(مسئلهٔ سازگاری علم پیشین خدا با اختیار انسان) که شامل: ضرورت‌گرایی (Necessitarianism) سازگارگرایی (Compatibilism) جبرگرایی الهی (Theological Determinism) میشه
نظر شما چیه؟
https://eitaa.com/anbari02/8275 _فلسفه همیشه چیزی بود که هرکس یه نظری داشت و حداقل دوتا نظر متفاوت راجب یک موضوع میموند که نه کامل میشد ردش کرد نه کامل قبولش کرد _بذار کلاسم تموم بشه راجع به این یه‌چیزی بگم
زیرزمین
https://eitaa.com/anbari02/8275 _فلسفه همیشه چیزی بود که هرکس یه نظری داشت و حداقل دوتا نظر متفاوت ر
نظام‌های فلسفی قبل از هگل همشون یه وجه‌مشترک داشتن. همشون سعی می‌کردن برای شناخت انسان از جهان، یه سری ضابطه‌های جاودانه تعیین کنن. فیلسوف‌ها هر کدوم به نوبه خودشون دنبال این بودن که مبنای شناخت بشر رو کشف کنن. اما همشون شناخت انسان از جهان رو یه عامل بی‌زمان می‌دونستن. هگل می‌گفت این کار ممکن نیست. به عقیده اون، مبنای معرفت بشر نسل به نسل تغییر می‌کنه. بنابراین «حقایق جاودان» و عقل بی‌زمان وجود نداره. تنها نقطه اتکای ثابتی که فلسفه می‌تونه بهش بچسبه، خود تاریخه. اما شاید بگید تاریخ مدام داره تغییر می‌کنه، پس نمیشه از این جهت درباره‌ش قضاوت کرد! اما رودخونه هم دائماً داره تغییر می‌کنه، ولی این به این معنا نیست که نتونیم درباره‌ش حرف بزنیم. البته اینم نمی‌تونیم بگیم که رودخونه تو یه جای دره از جای دیگه «حقیقی‌تره». تاریخ، از نظر هگل، مثل یه رودخونه روانه. گرداب‌ها و آبشارهای قسمت بالای رودخونه‌ان که هر حرکت کوچیک آب رو تو هر نقطه از رود تعیین می‌کنن. ولی این حرکت‌ها می‌تونه نتیجه پیچ‌وخم‌ها، سنگ‌ها و صخره‌های همون نقطه‌ای هم باشه که رود از جلوی ما رد میشه. تاریخ اندیشه، یا عقل، هم مثل همین روده. اندیشه‌هایی که با جریان سنت گذشته به ما رسیده‌ن، و همین‌طور شرایط مادی زمان، شیوه فکر کردن ما رو شکل میدن. بنابراین هیچ‌وقت نمی‌شه گفت که یه اندیشه همیشه درسته. هر اندیشه فقط ممکنه از یه دیدگاه خاص درست باشه. این مثل این نیست که بگیم هر چیزی، به یه اندازه، هم درسته هم نادرسته؟ چرا، ولی بعضی چیزها بسته به محتوای تاریخی خودشون ممکنه درست یا نادرست باشن. مثلاً اگه امروز بری برده‌داری رو تبلیغ کنی، شنونده خیلی لطف کنه بهت میگه احمقی. ولی ۲۵۰۰ سال پیش، کسی به خاطر این حرف تو رو احمق نمی‌دونسهرچند همون موقع هم زمزمه‌هایی برای لغو برده‌داری به گوش می‌رسید). امروزه مبنای کاملاً متفاوتی، و البته بهتری، برای این جور قضاوت‌ها داریم. ما نمی‌تونیم اندیشه‌های دوران باستان، قرون وسطی، رنسانس یا عصر روشنگری رو برداریم و بگیم اینا درستن یا نادرست. به همین شکل، نمی‌تونیم بگیم مثلاً افلاطون اشتباه می‌کرد و حق با ارسطو بود. همین‌طور نمی‌شه گفت هیوم به خطا رفت ولی کانت و شلینگ درست می‌گفتن. این شیوه‌ی تفکر تاریخی نیست. در حقیقت، هیچ فیلسوف یا هیچ نوع تفکری رو نمیشه از محتوای تاریخی خودش جدا کرد. ولی اینجا می‌رسیم به یه نکته دیگه: چون مدام چیزهای تازه‌ای به عقل اضافه میشه، پس عقل «پیشرو»ئه؛ به عبارت دیگه، معرفت بشر همیشه داره گسترش پیدا می‌کنه و پیشرفت می‌کنه. یعنی مثلاً فلسفه کانت، با همه اشکال‌هاش، از فلسفه افلاطون درست‌تره(افلاطون قبل از کانت زندگی می‌کرده.) روح جهانی از افلاطون تا کانت رشد کرده و پیش رفته. اگه برگردیم به مثال رودخونه، میشه گفت الان آب بیشتری توی رود هست. این رود بیشتر از هزار ساله که جاریه. کانت هم نباید فکر کنه «حقیقت‌های» اون مثل صخره‌های استوار، برای همیشه کنار رود باقی می‌مونن. اندیشه‌های کانت هم پالایش و پیرایش میشن و عقل اون رو نسل‌های آینده به نقد می‌کشن؛ و دقیقاً همین اتفاق هم افتاده. هگل ادعا می‌کرد که «روح جهانی» مدام به سمت شناخت بیشتر خودش پیش میره؛ درست مثل رودخونه‌هایی که هرچی به دریا نزدیک‌تر میشن، پهناورتر میشن. به اعتقاد هگل، تاریخ درواقع ماجرای روح جهانیه که کم‌کم به خودآگاهی می‌رسه. جهان همیشه وجود داشته، ولی فرهنگ و رشد انسان باعث شده روح جهانی هر روز بیشتر از ارزش ذاتی خودش آگاه بشه. اون این رو نه یه پیش‌بینی، بلکه یه واقعیت تاریخی می‌دونست. هرکسی تاریخ بخونه، می‌بینه که تاریخ همیشه به سمت معرفت و رشد بیشتر حرکت کرده. به گفته هگل، مطالعه تاریخ نشون میده که بشریت به سمت تعقل و آزادی بیشتر در حرکته. رشد تاریخی، با همه فرازونشیب‌ها و توقف‌هاش، رو به جلو بوده. به همین دلیله که میگن تاریخ هدفمنده. پس تاریخ پیش میره و در این شکی نیست. تاریخ یه زنجیره بلند از تأمل و تفکره. هگل روی یه سری قاعده دست گذاشت که درباره این زنجیره تأمل و تفکر کاربرد دارن. هرکسی تاریخ رو عمیق بررسی کنه، می‌بینه که هر فکری معمولاً بر پایه فکرهای قبلی به وجود میاد. اما به محض اینکه یه فکر مطرح میشه، فکر دیگه‌ای اون رو نقض می‌کنه. یعنی بین این دو نوع تفکر یه تناقض به وجود میاد و بعد، یه فکر سوم این تناقض رو حل می‌کنه؛ فکری که بهترین نکات هر دو دیدگاه قبلی رو تو خودش داره. هگل به این روند می‌گفت «فرایند دیالکتیکی».
زیرزمین
نظام‌های فلسفی قبل از هگل همشون یه وجه‌مشترک داشتن. همشون سعی می‌کردن برای شناخت انسان از جهان، یه س
به‌عنوان مثال، فیلسوف‌های قبل از سقراط درباره جوهر اولیه و تغییر و دگرگونی بحث می‌کردن. بعد الئایی‌ها ادعا کردن که تغییر درواقع ناممکنه. اونا با اینکه تغییرات رو از راه حواسشون درک می‌کردن، منکر هر نوع تغییری شدن. پس الئایی‌ها یه ادعایی مطرح کرده بودن که هگل بهش میگه تز (برنهاده). ولی هر وقت یه ادعا این‌قدر افراطی مطرح بشه، یه ادعای مخالف هم در برابرش به وجود میاد. هگل به اون میگه آنتی‌تز (برابرنهاده یا نفی). نفی فلسفه الئایی‌ها، هراکلیتوس بود که می‌گفت همه‌چیز در حال تغییره. به این ترتیب، بین دو مکتب فکری کاملاً متفاوت یه تناقض به وجود اومد. اما امپدوکلس از راه رسید و گفت یه بخشی از حرف هر دو درسته و یه بخشی هم نادرسته و این اختلاف رو حل کرد. الئایی‌ها درست می‌گفتن که هیچ‌چیز در واقع تغییر نمی‌کنه، ولی اونجا که گفتن نمی‌شه به حواس اعتماد کرد، اشتباه می‌کردن. هراکلیتوس هم اونجا که می‌گفت می‌شه به حواس اعتماد کرد، حق داشت؛ ولی اشتباه می‌کرد که می‌گفت همه‌چیز در حال تغییره. چون بیشتر از یه جوهر وجود داشت. چیزی که تغییر می‌کرد، ترکیب این جوهرها بود، نه خود جوهر. هگل به دیدگاه امپدوکلس، که حد وسط بین این دو مکتب فکریه، میگه سنتز (هم‌نهاده یا نفی سلب). هگل می‌تونست مثلاً بگه عقل‌گرایی دکارت تز بود و تجربه‌گرایی هیوم آنتی‌تز اون. بعد هم تضاد یا تناقض بین این دو شیوه فکر، تو سنتز کانت برطرف شد. کانت تو بعضی چیزها با عقل‌گراها موافق بود و تو بعضی چیزهای دیگه با تجربه‌گراها. منتها ماجرا با کانت تموم نمیشه. سنتز کانت خودش نقطه شروع یه زنجیره دیگه و یه تأمل و تفکر «سه‌پایه‌» دیگه میشه؛ چون هر سنتزی، دیر یا زود، با یه آنتی‌تز تازه نقض میشه. همه این حرف‌ها شاید خیلی نظری به نظر برسن، ولی هگل این رو به‌عنوان یه قالب از پیش ساخته برای فشردن تاریخ درش نمی‌دید. معتقد بود خود تاریخ، این الگوی دیالکتیکی رو نشون میده. برای همین ادعا می‌کرد که قوانین مشخصی برای رشد عقل، یا پیشرفت روح جهانی در طول تاریخ، پیدا کرده. البته کاربرد دیالکتیک هگل فقط به تاریخ محدود نمیشه. ما تو هر بحث و گفت‌وگویی هم به شکل دیالکتیکی فکر می‌کنیم؛ یعنی سعی می‌کنیم اشتباه‌های یه بحث رو پیدا کنیم. هگل به این میگه "تفکر منفی" و معتقده بعد از اینکه اشتباه‌ها رو تشخیص دادیم، نکات درست اون فکر رو نگه می‌داریم. مثلاً وقتی یه سوسیالیست و یه محافظه‌کار می‌شینن درباره یه مشکل اجتماعی بحث کنن، خیلی زود بین طرز فکر متفاوتشون کشمکش به وجود میاد. ولی این به این معنی نیست که یکی صددرصد درست میگه و اون یکی صددرصد اشتباه. ممکنه هر دو تا یه حدی درست بگن و یه حدی هم اشتباه. آخر بحث هم معمولاً بهترین نکته‌های هر دو دیدگاه باقی می‌مونه. ولی وقتی وسط همچین بحثی هستیم، به‌راحتی نمی‌تونیم تصمیم بگیریم کدوم دیدگاه عقلانی‌تره. درواقع این تاریخه که مشخص می‌کنه چی درسته و چی نادرسته. «هرچیزی عقلانی‌ست، ماندنی‌ست؛ و هرچیزی که ماندنی‌ست، برحق است.» یا برعکس: «هرچیز برحقی، ماندنی‌ست.»
در ادامه هگل مباحث بیشتری رو مطرح میکنه که تا همینجاش که مربوط به سنتز بود رو میخواستم توضیح بدم شما چی فکر می‌کنید؟