امروز گوشیم صدای نوتیفیکیشن عجیبی داد ، یه صدایی که مخصوص ی بندهخدایی بود و یک سالی بود که ازش نوتیفیکیشن نداشتم ، پشت میز تو شرکت نشسته بودم گوشیم به شارژ بود یهو صداش اومد ؛ حتی پانشدم از جام فقط گفتم :
عه چقدر دیر :))
درسته؛ تو دقیقا زمانی که بهت نیاز داشتم
دستامو ول کردی و من ازت ممنونم
چون به یادم آوردی تنها دستای خودمه که
تا همیشه تکیهگاهمِ و من سالها
اینو فراموش کرده بودم...
آدمهای آرومی مثل من که صداشون هیچوقت از یه حدی بالاتر نمیره، همیشه یه حسرتی تو دلشون هست. اینکه وقتی حقی ازشون خورده میشه، بهشون بیاحترامی میشه، ظلمی بهشون میشه و... بتونن با همون خشمی که کل وجودشون رو گرفته داد بزنن و از حقشون دفاع کنن. اما معمولا نمیتونن و باید تو سکوت فقط تماشاچی باشن.
خونسردیِ دردناکیه!