راستش انقد تو بدترین شرایط وانمود به خوب بودن کردم که خودمم یه وقتایی واقعا باورم میشه که خوبم.
دیگه بدون تو نمیتونم ، میخوام چندروز بیام و بین چهارخونه های پیرهنت زندگی کنم که صدای قلبتو بشنوم ؛
میدانم چرا هیچگاه یادِ من نیستی .
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیوفتی ، انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهم ها . .
کسی نخواهد دانست که زیر هجوم افکار ، چگونه هر تکهام به گوشهای از این اتاق افتاد و صبح بیآنکه همراهی داشته باشم ، خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم .