می خواهی بروی ؟!
برو ...
جلویِ راهت را نمی گیرم !
نگرانِ من نباش ، نخواهم مُرد !
شبیهِ تمامِ آدم هایی که از رفتنِ هیچ کسی نمرده اند ...
شبیهِ همه ی آن هایی که شعار نمی دهند ...
بعد از تو چیزی تغییر نخواهد کرد ، فقط من دیگر "عاشق" نخواهم بود ، همین ...
می شوم یک آدمِ عبوس و بی احساس ، که از همیشه دوست داشتنی تر است ...
یه روز مغزم از تکراراشتباهای قلبم خسته میشه
یقه قلبمو میگیره میزارتش کنار
و خودش اراده بدنمو میگیره
اونوقته که از یه آدم مهربون دلسوز تبدیل میشم به یه آدم بیاحساس بداخلاق بیحوصله :)
ولی بعضی وقتا آدما منتظرن
منتظر ی حرف
ی کلمه
تا نگفته ها رو ؛نتونستن هارو بگن و بتونن
حسم دقیقا مثل کسیه که يه کتابو باز کرده و ساعت ها خیره مونده رو صفحهی اولش، هی میخونه و میرسه به آخر صفحه، میفهمه که حواسش نبوده. دوباره و دوباره و دوباره .
دلم میخواد بشینم باهاش حرف بزنم . ببینم چشه ؟ ببینم چرا انقدر بی قراره و در عین حال خون سرد ، اصلا ببینم چرا فقط از زنده بودن فقط زندهست ؟! چرا زندگی نمیکنه ؟! چرا دیگه هیچ چیز به چشمش نمیاد ؟! میخوام ببینم کی انقدر عادی شد براش همهچیز ؟ کلی سوال دارم ازش ، ولی نمی پرسم . چون اون هیچ وقت جواب نمیده ، اون همیشه سکوت می کنه و فقط تو آینه به من زل میزنه "