آنچنان دلتنگ توام که دلم میخواهد دست بکشم به تمام کوچههای این حوالی آنجا که ردپای تو در میان است؛ بر دیوارهای مغازههای اطراف که هر روز از آن خرید میکردی، بر روی کلیدی که بر در میچرخاندی، بر روی صندلیِ میزِ از چوب درختِ چنار کافه تئاتر که مدتهاست جای تو آنجا خالی است، سلمانی سر کوچه
کاپشن سبز ارتشی و جای خالیات سر سفره؛ ولی میدانم که هیچ کدام از آنها آرامم نمیکند؛ آتشی دارم در سینه پنهان، پنهان میسوزاند...
مایلم به گریهای بلند
به گرفتگیِ صدام بعد فریاد
مایلم به بالا آوردنِ این غمِ عمیق:)))
خاطرات ما
هیچ وقت از ذهنمون پاک نمیشه،
فقط یه گوشه جاخوش میکنه
و منتظره یه اتفاقه که
دوباره بیاد جلوی چشممون...
خودتونو واسه حذف کردنِ بعضی آدما از زندگیتون منع نکنین ؛
حذف کردنِ بعضی ادما از شما یه آدمِ محکم میسازه.