یکی از غم انگیز ترین بخش های زندگی موقعیه که ،
مجبور میشی با کسی خداحافظی کنی که دلت میخواست کل زندگیتو باهاش بگذرونی.
دیگه خیلی وقته نمیتونم ادمارو تحمل کنم.
نمیتونم وایسم و صبر کنم تا بهم ثابت بشه که شاید این یکی فرق داشته باشه با بقیه.
فقط به تهش فکر میکنم اینکه من یه آدم خسته کننده ام.
و خب اون طرف مقابلم هرچقدرم خوب باشه خسته میشه و میره ؛
و من میمونمو قلبی که برای ریزش آوار بعدی جا نداره .
زمان میگذرد
خاطرات محو میشوند
احساسات تغییر میکنند
آدمها میروند
ولی قلب هیچوقت فراموش نمیکند...
از ی جایی به بعد به خودت میایی میبینی همه ی تلاش کردنات واسه هیچی بوده، واسه ی آدم بی ارزش و بدرد نخور که هیچوقت قدرتو ندونست، و برعکس تو هرکاری از دستش برمیومد واسه بدتر شدن رابطه کرد تا از چشم بیوفته...
تهش که قراره بمیریم پس بیا نترسیم
به تهِ هیچی فکر نکنیم
بیا ریسک کنیم، بدوییم، وقتی ناراحتیم گریه کنیم، قهقه بزنیم، موزیکامونو گوش بدیم، جریمه بشیم، بخوریم زمین، زیر بارون خیس بشیم، شب گردی کنیم، تو خیابونا بدوییم، بخندیم.
بیا تا هستیم دیوونگی کنیم و نترسیم.
بهم گفت:چرا شبها نمیخوابی؟!
چیزی نگفتم
دوباره پرسید:چرا از خوابیدن میترسی ؟چرا فرار میکنی؟
این دفعه تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم:تو خواب چیزایی رو میبینم که تو واقعیت زندگیم نیستن و این منو اذیت میکنه
نمیدونم چرا بعد اون شب دیگه حتی خودشم نمیخوابید..!
شمارو نمیدونم، ولی من خیلی به وقتایی که با آدمهایی که برام مهم بودن گذروندم فکر میکنم، انگار یه تیکه از خودم رو توی اون موقعیت جا میذارم. بدترین حالتشم وقتیه که اون ارتباط کمرنگ میشه و تو تا همیشه با این سوال زندگی میکنی که «یعنی اونقدری که اونا برای من ارزشمند بودن، من نبودم؟»
هدایت شده از آندیا!2
هیچ وقت تو محل با ما بازی نمی کرد... فقط یه گوشه به دیوار تکیه می داد و تماشا می کرد... فرقی نداشت وسطی و هفت سنگ و فوتبال، اون فقط تماشاگر بود... یه بار وقتی ازش پرسیدم چرا هیچوقت خودت بازی نمی کنی بهم گفت" یه بار با چند تا از دوستام بازی کردم و بازی رو باختم ... خیلی واسم کری خوندن و اون باخت خیلی ناراحتم کرد... واسه همین از باختن می ترسم و ترجیح میدم بازی نکنم... فقط یه تماشاگر باشم ، نه چیزی بیشتر... "
تو تمام این سال ها یه تماشاگر بود... چون از تکرار گذشته می ترسید... بعد از چند سال بی خبری دوباره دیدمش... تا بهش گفتم تماشاگر منو شناخت... وسط حرفامون فهمیدم تو دلش کسی هست که تو زندگیش نیست... دلیلش رو که پرسیدم از یه تجربه ی تلخ گفت... از یه خواستن که به داشتن ختم نشده... فهمیدم هنوز ترس از تکرار گذشته تو وجودش هست... درست مثل قدیما که بازی نمی کرد و فقط تماشاگر بود... حالا تماشاگر تنهاییش بود... می دونستم حرف زدن با یه تماشاگر بی فایدست ولی تو چشماش نگاه کردم و گفتم ببین رفیق ما قدیما بازی می کردیم تا تلاش کنیم اونی بشه که می خوایم... نمیگم همش می بردیم ولی باختن هم آخر دنیا نبود... تمام لذت بازی به این هستش که همش برد یا همش باخت نیست... بازنده باش ولی تماشاگر نباش... نذار ترس از باخت... ترس از نرسیدن... ترس از تکرار اتفاقات تلخ گذشته لذت زندگی رو ازت بگیره..