چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم ؟
از این سوزندهتر هرگز نخواهی یافت آغوشی .
نمیترسی ، نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیرهٔ گوری، شب غمناک خاموشی ؟
بیا ، دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری ؛
فدای لحظهای شادی کن این رؤیای هستی را .
لبت را بر لبم بگذار ، کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را .
ترا افسون چشمانم ز ره بردهاست و میدانم
که سرتاپا به سوز خواهشی بیمار میسوزی .
دروغ است این اگر پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه میدوزی ؟
-فروغ فرخزاد