eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  𝙎𝙥
این پیامو فور کنید تا طبق وایبتون حدس بزنم چند درصد Angel / devil هستید. و اگه جنایتکار بودید چه جرمی میکردید تگاتون🧎🏻
GafurLuna - Gafur.mp3
زمان: حجم: 2.8M
Схватив я тебя, не отдам, не отдам, бейба
هدایت شده از رومینا !'
پارت دهم رومینا احساس شعف داشت چشم در قصری باز کرده بود که تابحال در مشابهش را ندیده بود خدمتکار سه بار دنبالش آمده بود برای صبحانه ولی مدام او را می‌پیچاند نمیتوانست دل از اتاق قشنگش بکند چشمش را که باز کرده بود سقف نقاشی شده را دیده بود ستون ها با رگه های طلا تزئین شده بود پرده ی اتاق نقاشی های تاریخی بود اتاق انقدر بزرگ بود که حس میکرد میتوان در آن فوتبال بازی کرد اینطور که تصور کرده بود اتاق اندازه ی کل خانه شان بود تراس رو به دریاچه ی نقره گون باز میشد شیر توالت را که با نیروی جادویی اشاره کار میکرد ،مدام باز و بسته میکرد از صبح صد دست لباس عوض کردن بود لوازم آرایش را آنقدر استفاده و پاک کرده بود که تمام شد خدمتکار که این بار جوش آورده بود بدون در زدن وارد شد و رومینا را در حال بالا و پایین پریدن از تخت یافت جوری که انگار تابحال انسان ندیده بود بهت زده رومینا را نگاه میکرد _ام...بانو ایزابلا پایین منتظر شمان _حله میام .چیشده چرا انقدر متعجبی؟؟ خدمتکار با ترس و اضطراب جرئت کرد دهان باز کند..گویی انگار روبرویش یک لولو‌ خور خوره ایستاده بود _آخه این اولین باریه که برای صبحانه سر ساعت حاضر نمیشین...و بالا و پایین پریدن از تخت آخرین کاریه که ممکنه تو عمرتون انجام بدین.. خدمتکار تقریبا فرار کرد رومینا لباسی پفی با رنگی شاد انتخاب کرد و موهایش را پاپیون کرد بالای سرش از اتاق خارج شد دور و برش را نگاهی انداخت و مطمئن شد کسی نگاه نمیکند و سپس با لبخندی از پله ها سر خورد پایین در کمال ناباوری خدمتکاران پایین پله ایزابلای دیوانه شده را تماشا میکردند با تمام سرعت از سرسرا ها می‌گذشت و سعی میکرد به تابلو ها توجه نکند تا دیر تر از این به میز صبحانه نرسد در سالن غذا خوری باز شد سالن انقدر بزرگ بود که انتهایش دیده نمیشد ولی تنها یک میز بلند در آن قرار داشت و دو نفر انتهای آن نشسته بودند با تردید وارد شد و سر میز ایستاد _سلام مامان.سلام بابا صبح بخیر ملکه لبخند بر لبش خشک شد _صبح بخیر دخترم،چرا لباس صبحونت و نپوشیدی؟؟ کثیف شده بود؟؟ موهاتم مثل همیشه نبستی! خوشحالم که امروز لبخند میزنی.. کم میبینم لبخند بزنی رومینا که دید در برخورد اول گند خود را زده گفت _ام چیز شد .از اون خسته شدم. این قشنگ تره و روبروی مادرش نشست ملکه و پادشاه پس از رد و بدل کردن نگاه هایی متعجب ، شروع به خوردن کردند ✨✨✨ اوژنی گیج شده بود دقیقا نمیدانست باید چکار کند با بهانه ی ناخوشی ،سر میز صبحانه نرفته بود ولی بیشتر از این نمیتوانست در اتاق بماند با توجه به عکس های خانوادگی که روی میز بود از کمد لباسی شق و رق و رسمی پیدا کرد و از اتاق خارج شد با توجه به اطلاعاتی که از ورودش جمع کرده بود متوجه شده بود که آن مرد چاق دیشب ،دست راست پدرش است ولی دقیق نمیدانست آنتونی چه شخصیتی داشته که دقیق آنها را تکرار کند دست راست پدرش از جلویش سبز شد تا دهان به حرف زدن باز کرد متعجب شد نگاهی به سر تا پایش انداخت _آقای آنتونی!جایی تشریف میبرین؟؟ _خیر آقا مرد روبرویش جا خورد ولی اوژنی دلیل این جا خوردن ها ی پشت سر هم را نمیدانست _چی شده که انقدر مودب شدین؟لباس های مرتب پوشیدین و موهاتونم مرتبه و تعجب آور تر از تمام اونها، از صبح تا الان دردسر جدید درست نکردین _اگه دوست دارین برم ی دردسر درست کنم؟؟؟ _نه ممنون ی عمره شما دردسر درست کردین و من پشت سرتون اونارو ماست مالی کردم،بهتره امروز استراحت کنم .اوه راستی پدرتون تو کتاب خونه است و منتظر شما اوژنی پس از احترام گذاشتن به دست راست پدرش ،سعی کرد کتابخانه را پیدا کند در زد و وارد شد پدرش را در حالی که پشت به او روی میز مطالعه نشسته بود و پری های نگهبان کتابش را ورق میزدند دید _سلام پدر روزتون بخیر.گفتن کارم دارین نگاه سنگینش را از روی کتاب برداشت _میدونم که دوباره ساز مخالفت میزنی و میخوای دلیلای صد من ی غاز برام سر هم کنی ولی درمورد کلاس های شمشیر بازی و سوارکاری و همچنین زبان یونانی باید باهم صحبت کنیم _من اینجام تا گوش بدم پدر پدرش نگاهی متعجب به او انداخت و ادامه داد _تمام کلاسا رو کنسل کردی.اسب اصیل ایرانی رو فراری دادی و کاری کردی که معلم زبانت رو روی پشت بوم و آویزون از ستون ها پیدا کنیم توضیحی داری واسش؟؟ اوژنی که تازه داشت آنتونی را میشناخت گفت _عذر میخوام ، تمامشون اتفاقی بود،لطفا ی فرصت بهم بدین پادشاه که توقع داشت توضیحات غیر منطقی بشنود جا خورده بود _ تمام معلما ازت میترسن و دیگه معلمی نمونده که بذارم بالا سرت پس تصمیم گرفتم بفرستمت قصر شمالی تا معلمای اونجا ی فکری به حالت بکنن اوژنی نقشه ی سرزمین هارا از روی دیوار دید قصر شمالی، قصر همکار جدیدش ایزابلا بود صدای پدرش توجهش را جلب کرد _این سکوت و مودب بودنت آرامش قبل طوفانه لطفا آبرومو نبر اونجا .
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/Aronoinmoon بانو نازی عزیز 100+ رقمی شدن کهکشان زیبای آرونا نامتون رو تبریک میگم به امید 1k شدنتون 💙✨
هدایت شده از 𝐏𝐥𝐚𝐲𝐥𝐢𝐬𝐭 𝐀𝐧𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫𝐥𝐨𝐯𝐞
Shervin Hajiaghapour ~ Music-Fa.ComShervin Hajiaghapour - Khoobe Man (128).mp3
زمان: حجم: 4.8M
-
هدایت شده از 𝐁𝐋𝐀𝐂𝐊 𝐖𝐎𝐑𝐋𝐃
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون بخیر✨
هدایت شده از رومینا !'
پارت یازدهم _خدا لعنت کنه باعث و بانیشو که ما اینجا بخواطر چهارتا اعلامیه ی فرد تحت تعقیب از شام و ناهارمون بیوفتیم..الان من میتونستم تو کلبه ام در حال خوردن ی معجون جادویی باشم... دو الف نگهبان اعلامیه های تخت تعقیب ملودی را روی درختان میزدند و سعی میکردند از سکوت خوف ناک جنگل کوتوله ها سکته نکنند الف دوم گفت _ولی این ملودی عجب استایلی داره . کم پیش میاد ی نفر هم خلاف کار باشه هم جذاب _الفای شخصی حکومتی میگن تمام این جرمای ملودی پاپوشه .میگن کلا حکومت دنبالشه بگیردش تا دهنش باز نشه الف دوم با لبخندی کنایه آمیز گفت _اگه دهنش باز بشه مثلا چی میخواد دربیاد ازش؟؟ماجرای عشق دختر فیس و افاده ایشون ایزابلا و اون مرد جنگلی!؟؟ _هرچی که هست اون نیست.!مطمئن باش.میگن ملودی موفق شده ی گروه خرابکاری تشکیل بده که تو اون گروه اعلامیه و سخنرانیایی علیه سرزمین های اون طرف برکه پخش میکنن _بیا درموردش حرف نزنیم.!ممکنه جیر جیرکای خبرچین اطلاع بدن به حکومت آنها نگران جیرجیرک های خبرچین بودند غافل از اینکه مجرم درون عکس ،پشت سرشان در میان بوته ها پنهان است و به اعلامیه تعقیب خودش می‌نگرد ✨✨✨ معلم تیر اندازی مشغول درس دادن به بچها در حیاط قصر شمالی بود رومینا کنار آنتونی ایستاده بود و خیلی جدی تیر اندازی میکرد که البته هیچکدام حتی به صفحه اصلی نزدیک هم نبودند پریان جادویی تیر هارا یکی یکی به دست بچها میدادند آنتونی یا بهتر بگویم،همان اوژنی خودمان،تمام تیر هارا یکی یکی روی هدف میخواباند مربی کف زنان نزدیک شد _به به،تابحال یکچنین شاهزاده ی دلیر و با استعدادی ندیده بودم. معلم تیر اندازی زنی با موهای قرمز و لاغر اندام و ککی مکی بود _بهتون افتخار میکنم.بانو ایزابلا.من پروندتون رو دیدم و متوجه شدم قبلا خیلی بهتر تیر اندازی میکردید چیزی شده که انقدر افت داشتین؟ رومینا تمام تلاشش را کرد تا مثل همیشه با لبخند جواب همه را ندهد و مثل ایزابلا سرد باشد _نه مشکلی نیست فقط امروز..دستم درد می‌کنه،چشمم ام خوب نمیبینه،پاهامم درد دارن استاد لبخندی زورکی به پهنای صورت زد و گفت _من همیشه هستم تا کمکت کنم و به سمت قصر رفت اوژنی رو به ایزابلا ،همکارش کرد و گفت _کی قراره شروع کنیم؟؟ فکر میکنم دیر شده باشه رومینا با اخم تیری پرتاب کرد و بدون نگاه به او جواب داد _الان توقع داری معجزه کنم برات؟؟ _نه ولی توقع دارم به خونم تشنه نباشی حداقل ،فکر نکن خیلی تحفه ای خانم محترم...التماست میکنم چون دلم برای دختر آرزوهام تنگ شده همین رومینا چشم غره ای رفت و گفت _من فکر میکنم نیازه اون دختره..اسمش یادم نی منلود رو پیدا کنیم اوژنی خندید _منظورت ملودی عه؟ _همونی که تو گفتی و حالا بهتره از فردا شروع کنیم.. کافیه به بهانه تیر اندازی بریم بیرون تا بتونیم بریم جنگل کوتوله ها و ملودی رو پیدا کنیم.این تا اینجای نقشمونه،سوالی هست؟؟ اوژنی اخم کرد _نه رومینا به سمت قصر راه افتاد و از آنجا دور شد ✨✨✨ صبح روز بعد ،بچها با کیف و وسایل تیر اندازی ،سوار بر اسب های تک شاخ آماده ی حرکت بودند معلم تیر اندازی با مهربانی ،آخرین نکات را گوشتزد میکرد _وای خدای بزرگ بهتون افتخار میکنم .این اولین سفر کوتاه شماست پس سخت تلاش کنین.وقتی به جنگل های هفت آواز رسیدین میتونین چند تا خرگوش بال دار شکار کنین! بچها پس از لبخندی برای اطمینان خاطر معلمشان سر تکان دادند درصورتی که هیچکدام از این کارها قرار نبود انجام شود آنها سر اسب هایشان را به سمت جنگل های زیبا ی هفت آوازه کج کردند و بعد از اینکه مطمئن شدند از دید معلم پنهان شده اند،مسیر را عوض کردند همان بدو ورود با صدایی غافلگیر شدند صدای نزدیک شدن چیزی مثل غول زمین میلرزید اسب ها شروع کردند به آشوب و ترس اوژنی شمشیر خود را از غلاف در آورد و با اسب خود نزدیک صدا شد ولی صدا از سویی مشخص نبود رومینا فریاد زد _هوی دیوونه شدی ؟هوس مردن کردی؟ میخوای خود کشی کنی خوب برو خودتو با گیوتین دار بزن چرا منم میخوای به چخ بدی! اوژنی هیچ توجهی به ایزابلا نداشت فکر میکرد ایزابلا دختری از خودراضی و ترسو است در تصورش همه را با رومینا ی آرزو هایش مقایسه میکرد در تصورش او زیبا تر و خوش صدا تر و تقریبا منطقی تر از ایزابلا بود با نمایان شدن غولی به عظمت یک کوه ، چهره اش وحشت زده شد رومینا با ندای لعنتی گفتنش از اسب پیاده شد و به سمت مکانی برای مخفی شدن دوید ولی اسب اوژنی سر جایش میخکوب شده بود هرچقدر او را میزد و صدا میکرد اسب تکان نمی‌خورد از اسب پیاده شد و شمشیر خود را محکم تر گرفت غول که نزدیک شد فریاد زد و به سمتش حمله کرد که در همان حال شخصی اورا در آغوش گرفته و از غول دور کرد بانویی با موهای کوتاه ، لباسی رزمی به سیاهی شب و
هدایت شده از رومینا !'
چهره ای با جدیت و جذابیت بود او را کنار رومینا گذاشت و ایستاد _شما دوتا از پشت کدوم کوه اومدین که اینقدر عقب افتادن طور عمل میکنین؟؟ و شمشیرش را از غلاف درآورد شمشیرش نورانی بود و روی دسته اش یک جواهر نشان آبی بود به سمت غول حمله کرد و با یک حرکت پایش را قطع کرد آری این نشانه ها فقط میتوانست برای یک نفر باشد ملودی ✨✨✨ هر دوی آنها به درختی تکیه داده بودند و ملودی روبرویشان نشسته بود و چوبی را با شمشیرش تیز میکرد _یعنی میگین شما دوتا اون دوتایی که من میشناسم نیستین؟ رومینا تکرار کرد _نه ما اون دوتا نیستیم،فقط روحمون اومده تو جسمشون و به کمکت احتیاج داریم تا بتونیم بریم خونمون _نه اوژنی از کوره در رفت _یعنی چی نه ؟ الان فکر کردی کس خاصی هستی؟ چون به ما گفتن تو میتونی فقط کمک کنی الان اینجاییم وگرنه صد سال سیاه دنبال ی آدم خلاف کار نمیومدیم رومینا همکارش را آرام کرد تا بیشتر از این چرت و پرت نگوید _نه منظور آنتونی اینه که چرا نمیتونی؟؟ ملودی همان نگاه سرد و جذابش را از روی چوب ،روی بچها منتقل کرد _نگفتم نمیتونم کمک کنم!گفتم کمک نمیکنم.و فکر نمیکنم نیاز باشه برای شما دوتا دلیل بیارم اوژنی از جا برخواست و به سمت ملودی رفت ولی رومینا جلویش را گرفت اوژنی تقلا کرد _صد سال سیاه بهت نیاز نداریم زنیکه ی از خود متشکر! ✨✨✨ اوژنی با صدای همهمه و آشوب از خواب بیدار شد پس از آنهمه ماجرا که امروز پیش آمده بود ،وقتی به قصر رسیدند هردو روی تخت هایشان ولو شده بودند اما حالا بوی دردسر جدید به مشام میرسید پشت در اتاق مهمان صدا های عحیبی وجود داشت اوژنی پاپوش هایش را که با پر طاووس درست شده بود پوشید و به سمت در حرکت کرد پایین پله های راهرو مادر ایزابلا یا لباس خواب،با حالتی غمگین نشسته بود و پادشاه بالای سرش بود پریان انجمن وزارت بالای سرشان پر میزدند و تند تند راهکار میدادند _من ارتش و آماده باش نگه میدارم ،این کارشون اعلام جنگه! پری دیگری گفت _نه بهتره ارتش سری و پخش کنیم تا پیداش کنن ،بهتره کسی ندونه.بذارین سری بمونه پادشاه اخم کرد _پس جادوی شما به چه درد میخوره ؟!دختر من و نمیتونید پیدا کنید بعد میخواین سرزمین اداره کنین؟هه مادر ایزابلا که متوجه حضور اوژنی شده بود با نگاه هایش بقیه را متوجه کرد پادشاه نگاهش مهربان شد _چیزی شده شاهزاده.؟ _اوه عذر میخوام من قصد فضولی نداشتم.فقط میشه به منم بگین چی سر ایزابلا اومده؟؟ ملکه و پادشاه پس از رد و بدل کردن نگاه هایی به یکدیگر ، رو به اوژنی کردند ملکه گفت _پرنسس ایزابلا رو دزدیدن! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
و میرسد آن روز آن یاری که در دلم نامش قدیس بود