eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
ای کاش خالقت میدانست چه تندیس پرستیدنی را تراشیده است، انقدر که شاید روزی کافری برای پرستش آن مخلوق به خدایش پشت کند! -سرخپوش.
ارغوانم را دیدی سر راه )
در اعماق دلم مدفون باش که این شهر گورستان زندگان است
نگاه ارغوان و اشک های ابتهاج !
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و یکم تاریکی کل جنگل کوتوله ها را بلعیده به طرز شگفت آوری هیچ نوری وجود ندارد زنی تنها با الباسی خیس و پاره ، در حالی که نوزادی در آغوشش جا خشک کرده ، راه خود را درمیان جنگل میابد آن نوزاد کوچک و ترسیده ، دریاست آغوش مادرش گرم و صمیمی و در عین حال سرد و دور است جنگل تاریک و سرد است. حتی زوزه گرگ های پرنده هم به گوش نمیرسد مادرش به امید نجات تک پسرش میدود و میدود سرما پوست نازک و لطیف پسرک را میسوزاند صدایی بلند و کر کننده، سکوت جنگل را درهم میشکند و از پشت سر به گوش میرسد _همونجا وایسا ..! زن در حالی که به دویدنش ادامه میدهد محکم به زمین می افتد نوزاد آسیب دیده،در آغوش مادرش شروع به زاری میکند مادرش دست کوچک و زخمی پسرک را بالا می آورد و بوسه ای نثارش میکند آرام نوزاد را به چمن های خیس میسپارد و می ایستد _نمیذارم دستت برسه بهش.! مرد میخندد زن درحالی که اشک هایش سرازیر میشود ادامه میدهد _نمیذارم بچمونو مثل خودت تبدیل کنی به ی جادوگر کثیف..! مرد دوباره میخندد صدای خنده هایش ترسناک است _اون تقدیرش اینه.!اینه که در آینده بشه بزرگترین جادوگر کل سرزمین های برکه ای .مثل پدرش یا حتی بهتر..! باز میخندد و میخندد ادامه میدهد _تو تقدیرش نوشته شده و تو زنیکه ی ترسو نمیتونی جلوشو بگیری.حالا اگه میخوای زنده بمونی بچه رو بده به من و یک قدم به زن نزدیک میشود _حتی اگه بمیرم نمیذارم! صدای فریاد گوش خراش مرد کل درختان را میلرزاند چوبش را به سمت زن هدف میگیرد زن پوزخندی میزند و سکوت میکند مرد با تمسخر میگوید _خداحافظ مادر نمونه..! یک لحظه ،نور سفید تاریکی شب را پس میزند و جسم زن تبدیل به حباب میشود لحظه ای چهره ی مرد لعنوان پدر، در حافظه دریا حک میشود و باز تاریکی چیره میشود قدم های سنگین مرد نزدیک میشود ولی نوزادی در کار نیست چندین کیلومتر آن طرف تر دریا خود را در آغوش بانویی ناشناس میدید چهره ای که از یک لبخند چیزی از آن به یاد ندارد بانویی مهربان با لبخندی زیبا دریا را نجات داده بود و به او لبخند میزد دریا از خواب پرید عرق کرده و ترسیده بود نور آفتاب کلبه ی آنا را روشن کرده بود صدای پرنده ها روح خسته اش را ارام کرد باز هم همان خواب همیشگی و باز نتوانسته بود چهره آن زن مهربان را ببیند دستش را نگاه کرد و جای زخمش را نگریست زخمی روی دستش که از کودکی همراهش بود و حدس میزد زخمش ناشی از همان اتفاق نوزادی اش باشد همان طور که به زخمش زل زده بود ،دست های آشنایی زخمش را نوازش کرد ملودی لبخند زد _باز همون خواب؟ دریا اخم هایش را باز کرد _بازم همون..! ✨✨✨ همگی زور چپان خود را دور میز کوچک کتابخانه آنا جا دادند آنتونی گفت _بعد اینهمه بدبختی این صبحونه خیلی میچسبه ایزابلا خندید _اولین کسی که یخ در بهشت رو وارد این دنیا کرد تو بودی پس! _با کمال افتخار وظیفم بود!البته وظیفه چیه..خیلی لطف کردم بهتون که نجاتتون دادم..! ملودی با دهان پر فریاد زد _مرتیکه دهنت...و ببند. اگه با اون کاسه مسخرت نمیومدی باز خودمون فرار میکردیم..! آنتونی پوزخندی موزیانه زد و سکوت کرد ملودی متوجه منظور پلید آنتونی شد _هی مردک منو تهدید کنی خاندانت و میارم جلو چشات ها.. رومینا متوجه دریا شد که با صبحانه اش بازی میکند _دریا خوبی؟ _اره خوبم عزیزم..!فقط یکم خسته .. قاشق مربا از روبرویش پرت شد و صحبتشان را قطع کرد _ملودی خانوم من نتونستم بخواطر ناز کردنای شما بمونم تو اون خراب شده! پس همون موقع یواشکی ازت جدا شدم _همین دیگه..! وقتی بهت میگم برمیگردیم یعنی برمیگردیم..! دریا و رومینا‌ توجهشان جلب شد رومینا درحالی که قاشق را از روی زمین برمیداشت پرسید _درمورد چی حرف میزنین؟ سکوت کل کتابخانه را فرا گرفت آنتونی با تردید دهان باز کرد و پاسخ داد _ام ببین ما خودمونو نجات داده بودیم ولی ملودی..! ملودی از زیر میز محکم پای آنتونی را لگد کرد و سعی کرد بحث را عوض کند _آنا کجاست؟آنا..!این مربا و چجوری درست کردی؟ دریا که متوجه جریان شده یود زیر لبی خندید نگاهی به ملودی که کنارش نشسته بود انداخت _مرباعه هرچقدرم خوشمزه باشه اندازه ی تو شیرین نیست..! ملودی اخم کرد دریا ادامه داد _فقط یکم این شیرینیتون داره دردسر ساز میشه ها..! آنا با دست و پایی که از چیدن شاتوت رنگی شده بود وارد شد _کسی منو صدا زد؟ رومینا بحث را عوض کرد _آنا میشه کلید سالن خزندگانو بهم بدی؟ آنا خیلی کودکانه خندید و کلید را از جیب پیشبندش بیرون آورد کلیدی بزرگ و آهنی به شکل یک افعی بزرگ رومینا رو کرد به جمع _من‌و آنا با تحقیقات فراوون متوجه شدیم به احتمال صد درصد کتاب تو سالن خزندگان مخفی شده که اینم کلیدشه.!فقط یکم باید شجاع باشیم و با کمک هم این ماجرا رو تموم کنیم..! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
شبتون بخیر
شبتون بخیر ✨