مرا جوری در آغوش بگیر
که انگار فردا میمیرم؛
و فردا چطور؟
جوری در آغوشم بگیر
که انگار از مرگ بازگشتهام
_نزار قباني
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی ودوم
حتی اسم سالن خزندگان، گواهی از سردی و ترس میدهد
مکانی مخوف که شاید ورود به آن ممکن باشد
ولی خروج از آن کار هیچ موجود زنده ای نیست
زندان خلافکار های زنجیره ای و جادوگران و افریطه های خطرناک
حتی فکر کردن به این زندان هم تن و بدن هر آدمیزادی را میلرزاند
بچها قدم زنان و نقشه به دست هر دقیقه به این سالن مخوف نزدیک تر میشدند
ملودی از ابتدای راه چندین بار خطر را گوشتزد کرده بود
ملودی ای که تن به هر خطری میداد
ولی این مورد متفاوت بود
مقابله با افعی ها و مار هلی غول پیکر؟
رومینا از شنیدن هزارمین گوشتزد های ملودی کفری شده بود
_ملودی میشه بس کنی عزیزم؟الان نزدیک اون سالن ایم و مطمئنا کتاب اونجاست..
ملودی پا از راه رفتن برداشت
_یعنی میگی واقعا میخوای بری اون تو؟دارم بهت میگم احتمال دراومدن ازش زیر صفره ..!یعنی صد درصد میمیریم.!
رومینا نیز ایستاد و روکرد به ملودی
_تابحال هزار بار قصد جونمونو کردن، هزاربار تا لبه ی پرتگاه مرگ رفتیم.پس می ارزه که یکیار برای همیشه این بازی رو تموم کنیم..!یا میمیریم و یا زنده میمونیم،؛ولی من ترجیح میدم با عزت بمیرم..!
رومینا بازوان ملودی را لمس کرد و ادامه داد
_میخوای باهامون نیاین؟من و آنتونی دوتایی هم میتونیم از پسش بربیایم.! بهتره تو و دریا همین بیرون منتظر باشین.
ملودی بی حالت پوفی کشید
_شما هیچی از خطرات این دنیا حالیتون نیست..!تازه با وجود کمک من و دریا احتمال دراومدن از اون تو زیر صفره، اگه ما نباشیم که اجازه همچین کاریو اصلا بهت نمیدم..!
رومینا لبخندی زد
_یا شانس و یا اقبال..!بیاین انجامش بدیم!
و دستش را جلو آورد
ملودی دستش را روی دست رومینا گذاشت
و لبخند زد
پشت سرش اوژنی ودر نهایت دریا با تردید همکاری شان را اعلام کردند
این آخرین شانس بچها بود
ولی آیا...اصلا شانسی وجود داشت؟!
به سمت سالن راه افتادند
اوژنی پس از دقایقی شروع کرد به توضیح دادن نقشه
_عامم اینجوری که از آنا پرسیدم..ی راه برای ورود به اونجا بیشتر نداریم که اونم سخت ترینشونه! این سالن خیلی درازه و جای جای اونجا مار های غول پیکر چنبره زدن و منتظرن بعد سالها غذا بخورن!
آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بخندد
_فقط باید آروم و بی سر و صدا باشیم همین!
ملودی چشم غره ای رفت
_اوکی اصلا وارد اون خراب شده میشیم کتابه بی صاحاب مونده رو برمیداریم..چجوری از اون سالن پدر صلواتی بیرون بیایم؟
اوژنی حق به جانب طوری که گویی جواب واضح است و ملودی کودکی بیش نیست گفت
_خب مشخصه.! از همون دری که ازش وارد شدیم
ملودی پوزخندی زد
_خسته نشه مغذت بچه..!
دریا ایستاد و فریاد زد
_بس کنین! انگار دارن میرن شهر بازی..انگار نه انگار داریم میریم خدمت چند تا مار عزیز و گرسنه.!
رومینا ارام روی شانه دریا زد
_هی تو خوبی؟از صبحه تو خودتی . الانم که اینجوری از کوره در میری
دریا که پر شده بود از فکر و فکر وفکر های خالی،کلافه دست در موهایش کرد
ملودی به سمت دریا قدم برداشت ولی چیزی مانعش شد
سایه ای بزرگ به شکل دو بال،دور تا دور بچها را گرفته بود
سایه بالی زد و باد دورشان پیچید
در یک ثانیه شیری سیاه و سفید ، با بال هایی مشکی به رنگ شب بینشان فرود آمد و بچها را دو گروه کرد
ملودی سریع طنابش را از کمربندش جدا کرد و حالت تدافعی گرفت
شیر برگشت و به سمت رومینا و دریا حرکت کرد
دندان هایش خیس و چندش و گرسنه بودند
دریا اخمی کرد و ومصمم آستین های پیراهن کرمی اش را بالا زد و سعی کرد آرام از شیر دور شود و رومینا را همراه خود از صحته دور کند
حیوان گرسنه به رومینا نگاه میکرد و آرام آرام نزدیک شد
دریا سرفه ای کرد و سریع شنلی به رنگ بنفش روی بدنش ظاهر شد
شیر توجهش جلب شد و در یک ثانیه شیرجه زد روی دریا
صدای جیغ بچها گوش جنگل را کر کرد
ملودی با تقلا طنابی را میکشید که انتهایش را در سر شیر انداخته بود
شیر نمیتوانست به دریا حمله کند
ملودی کم کم داشت توانش را از دست میداد که اوژنی به کمکش رفت
رومینا در یک حرکت دریا را از نزدیکی شیر کشید و از صحنه دور کرد
اوژنی کمربندش را بیرون آورد و شلاقی محکم به شیر زد
طوری که شیر محکم خود را کشید و زخمی و در یک ثانیه از صحنه فرار کرد
ملودی و اوژنی بلافاصله به سمت دریا دویدند
رومینا در حالی که دریا را در آغوش داشت به شکمش اشاره کرد
_دریا شکمت..!
ملودی سریع پیراهن دریا را بالا زد و زخم عمیقی که از پنجه های شیر بوجود امده بود لمس کرد
_همین الان نیاز به پادزهر داری..!
اوژنی نگران فریاد زد
_زخمت عمیقه..!
دریا نگران لبخندی زد
_اینهمه نگران نباشید بچها..! ناسلامتی خودم پزشکم ها..زخمش عمیق نیست و خوب میشه.
بچها متفرق شدند تا جویای گیاهان پادزهر شوند
همگی به زخم روی شکم دریا توجه میکردند
درحالی که هیچکس دست های دریا را ندیده بود که پس از آن حمله به فلس های مار تبدیل شده بودند..!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
درود ५ཐི
مادام رومینا همسایه میپذیره✨
برای همسایگی این پیامو داخل چنلای زیباتون فور کنید . و لینک چنلتون رو اینجا بفرستید
به دلیل حجم بالا تعداد محدودی رو فقط میتونیم قبول کنیم ཐིiཋྀ
𓂃𝖒𝖆𝖉𝖆𝖒 𝖗𝖔𝖒𝖎𝖓𝖆 𓄹 𔓘 ۰
کسی مرا خواست
بگویید: رفته باران ها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد،
بگویید: برای دیدن طوفان ها
رفته است!
و اگر باز هم سماجت کرد،
بگویید:
رفته است تا دیگر بازنگردد...
_بیژنجلالی
"چیزی نیست"
عبارتیست که همیشه آن را میگوییم
وقتی که درونمان،
لبریز از همه چیز است.
هدایت شده از .
گفت:بعد از من به دنبالِ کسی دیگر بگرد
کاش بعد از رفتنِ او پای گشتن داشتم..!