@Bahmnbekesh4_5805622214443145906.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
- مرگ من از فریدون فرخزاد و شعر از فروغ فرخزاد
«بعد ها نام مرا باران و باد، نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه، فارغ از افسانه های نام و ننگ...》
«خودش را بیاندازه تنها و گمگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت: "از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!" این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد...
مردی که نفسش را کشت
_اثر صادق هدایت
هدایت شده از Maybe MySelf
⋆ ‹‹ 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨 ›› ⋆
_ این پیامو فور کنید توی دیلیتون تا به صورت رندوم بهتون یه آرت بدم و بگم اگه توی دنیای موسیقی بودین ، چه اهنگی میشدین و کدوم بخشش توصیف کننده شماست .
_ ⊹ لینک دیلی/چنلتون رو اینجا بفرستید ⊹
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و سوم
بعضی وقت ها به استقبال مرگ رفتن نیز یکجور زندگیست
دنیا ی ما مملو از انسان های قد و نیم قدیست که چیزی برای از دست دادن ندارند
و برای آخرین بار ریسک میکنند
شاید اسم یکچنین کار خودکشی باشد
ولی برای بعضی ها
همین خودکشی میتواند تنها راه زندگی باشد
برای بچهایی که در آغوش نا امیدی غرق میشوند
این تنها تویوپ نجات بود
ولی ندیدن خطر میتواند تمام این قوانین را زیر سوال ببرد
اوژنی با لبخند به کاخ صورتی پیش رویش که با مجسمهٔ موش های کوچک و تپل تزئین شده بود اشاره کرد
در چند قدمی دروازهٔ ورود که از نقش چند مار و موش که در کنار هم میخندیدند تزئین شده بود ایستاد و رو به بچها کرد
_هی بچها اینجارو میگفتن که کسی ازش درنیومده؟ این که بیشتر شبیه کاخ باربیا و پرنسسای دیزنی عه که..؛!
دریا زخم شکمش با دارو های گیاهی ترمیم شده بود و احساس بهتری داشت
اخمی کرد و دست در موهایش کرد
_نکنه..اشتباهی اومدیم هوم؟
ملودی پوفی کشید
_نگین که تابلو به اون گندگی رو نخوندین..!
رومینا آرام زمزمه کرد
_سالنه.. خزندگان..!
ملودی روی زمین نشست
_این ی جاش میلنگه..اصن جور درنمیاد.من نمیام واقعا..!تو حالت عادیش که همچی مشخصه به زور زنده میمونیم چه برسه به الان که کلا ظاهر این قصر با حقایق درونش متفاوته!
و توقع داشت پشت سرش بچها هم منصرف شوند
ولی نه از منصرف شدن خبری بود نه از موافقتی
همگی به سمت دروازه حرکت کردند
دریا زیر چشمی حواسش را جمع ملودی کرده بود و منتظر بلند شدنش بود
ملودی داد بلندی کشید و از جا بلند شد
_واقعا نمیفهممتون..!
دریا پوزخندی زد و در دلش چندین بار ملودی را از شدت کودک بودن قورت داد
برگشت و پشت ملودی ایستاد
ملودی را به سمت جلو هل داد
_دیگه نق زدن بسه ملودی خانوم..!
و در یک ثانیه همه ی بچها را از دروازه گذراند
در یک ثانیه آن قصر صورتی و رویاییه پیش رویشان،به قلعه ای ترسناک با سنگ های سیاه و خاکستری با تزئینات فلس مار تبدیل شد
سر ستون هایی با شکل افعی های ترسناک خودنمایی میکردند.!
حتی آسمان ابی هم جای خود را به هوایی ابری و ترسناک داده بود
سنگفرشی فلس طور،از زیر پایشان تا خود در قلعه کشیده شده بود که انگار روی ماری عظیم حرکت میکردند
جا خوردگی را میشد در چشم های تکتک بچها دید.!
شروع حرکت هم سخت بود
توقع میرفت غر هایشان دوبرابر شود
ولی سکوت تمام نق هایشان را بلعیده بود
گویا حالا که تکلیفشان با خودشان مشخص بود بهتر میتوانستند حقیقت را قبول کنند
در سکوت پیش رفتند و به در ورودی رسیدند
روبرویشان ، کنار در تابلویی روی زمین فرو رفته بود که پایه هایش با حکاحی فلس های مار بود
با خطی عجیب نوشته شده بود
«ورود بی خروجتان را تبریک میگوییم!
امیدواریم بتوانید غذای خوشمزه ای برای مار هایمان باشید
چون سزاوار کسی که قصد کند از این زندان فرار کند چنین است..!»
صدای قورت دادن بذاق دهان اوژنی بلند بود
ایزابلا آرام با زدن روی دوش اوژنی سعی کرد به او انرژی دهد
ولی امان از انرژی های دروغین که حتی وضع را بدتر میکند
ملودی نزدیک در دروازه شد
میله هایی مار گونه که میشد آن سوی تاریک دروازه هارا دید
_حالا چجوری بریم ت..
با تکان خوردن در دروازه ملودی به عقب پرید و حرفش را ناتمام گذاشت
چون رومینا با کارش سخنش را تمام شده دانست
رومینا در حالی که تابلوی توضیح کنار در را کج کرده بود به دروازه ی در حال باز شدن نگاه میکرد
ملودی با دهان باز گفت
_فقط..ی چیز بگو.چجوری به ذهنت رسید ؟!
رومینا با بالا انداختن شانه به او فهماند که خودش هم در حیرت است
قدم در تاریکی بی انتهای قلعه گذاشتند
راهرویی طویل روبرویشان بود که به یک در بزرگ ختم میشد
احتمالا در سالن اصلی!
کنارشان سلول های زندانیان بدترین مجرمان کل سرزمین ها بود،طوری که میله های زندانیان دیوار راهرو میشد
صدای تکان خوردن زنجیر و نفس کشیدن مجرمان حس نفرت انگیزی در بچها ایجاد میکرد
دریا جلوی بقیه حرکت میکرد و سعی میکرد انرژی بیدار شده در درونش را پنهان کند
ملودی حرکتش را تند تر کرد و شانه به شانه ی دریا،دستش را گرفت.
اوژنی پلکی زد و سعی کرد بقیه را آرام کند
_پس الان وارد اون سالن میشیم، میگردیم دنبال کتاب و میایم بیرون مگه نه؟
در حالی که نزنیک در بزرگ میشدند رومینا گفت
_بچها ما سخت تر از ایناشو گذروندیم..،از پسش برمیایم..!
ملودی در تاریکی آنجا لبخندی زد که دیده نشد ولی حس شد
_پس بیاین شحاع باشیم..!
کنارشان آخرین سلول بود
تاریک ترین سلول
و بد بو ترین سلول
انرژی منفی خاصی دریا را به سمت این سلول جذب میکرد
آیا چیزی یا کسی درون آن بود؟
رومینا دستش را روی دستگیره ی در سالن گذاشت و تا به آن فشار وارد کرد دریا ناگهانی گفت