«خودش را بیاندازه تنها و گمگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت: "از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!" این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد...
مردی که نفسش را کشت
_اثر صادق هدایت
هدایت شده از Maybe MySelf
⋆ ‹‹ 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨 ›› ⋆
_ این پیامو فور کنید توی دیلیتون تا به صورت رندوم بهتون یه آرت بدم و بگم اگه توی دنیای موسیقی بودین ، چه اهنگی میشدین و کدوم بخشش توصیف کننده شماست .
_ ⊹ لینک دیلی/چنلتون رو اینجا بفرستید ⊹
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و سوم
بعضی وقت ها به استقبال مرگ رفتن نیز یکجور زندگیست
دنیا ی ما مملو از انسان های قد و نیم قدیست که چیزی برای از دست دادن ندارند
و برای آخرین بار ریسک میکنند
شاید اسم یکچنین کار خودکشی باشد
ولی برای بعضی ها
همین خودکشی میتواند تنها راه زندگی باشد
برای بچهایی که در آغوش نا امیدی غرق میشوند
این تنها تویوپ نجات بود
ولی ندیدن خطر میتواند تمام این قوانین را زیر سوال ببرد
اوژنی با لبخند به کاخ صورتی پیش رویش که با مجسمهٔ موش های کوچک و تپل تزئین شده بود اشاره کرد
در چند قدمی دروازهٔ ورود که از نقش چند مار و موش که در کنار هم میخندیدند تزئین شده بود ایستاد و رو به بچها کرد
_هی بچها اینجارو میگفتن که کسی ازش درنیومده؟ این که بیشتر شبیه کاخ باربیا و پرنسسای دیزنی عه که..؛!
دریا زخم شکمش با دارو های گیاهی ترمیم شده بود و احساس بهتری داشت
اخمی کرد و دست در موهایش کرد
_نکنه..اشتباهی اومدیم هوم؟
ملودی پوفی کشید
_نگین که تابلو به اون گندگی رو نخوندین..!
رومینا آرام زمزمه کرد
_سالنه.. خزندگان..!
ملودی روی زمین نشست
_این ی جاش میلنگه..اصن جور درنمیاد.من نمیام واقعا..!تو حالت عادیش که همچی مشخصه به زور زنده میمونیم چه برسه به الان که کلا ظاهر این قصر با حقایق درونش متفاوته!
و توقع داشت پشت سرش بچها هم منصرف شوند
ولی نه از منصرف شدن خبری بود نه از موافقتی
همگی به سمت دروازه حرکت کردند
دریا زیر چشمی حواسش را جمع ملودی کرده بود و منتظر بلند شدنش بود
ملودی داد بلندی کشید و از جا بلند شد
_واقعا نمیفهممتون..!
دریا پوزخندی زد و در دلش چندین بار ملودی را از شدت کودک بودن قورت داد
برگشت و پشت ملودی ایستاد
ملودی را به سمت جلو هل داد
_دیگه نق زدن بسه ملودی خانوم..!
و در یک ثانیه همه ی بچها را از دروازه گذراند
در یک ثانیه آن قصر صورتی و رویاییه پیش رویشان،به قلعه ای ترسناک با سنگ های سیاه و خاکستری با تزئینات فلس مار تبدیل شد
سر ستون هایی با شکل افعی های ترسناک خودنمایی میکردند.!
حتی آسمان ابی هم جای خود را به هوایی ابری و ترسناک داده بود
سنگفرشی فلس طور،از زیر پایشان تا خود در قلعه کشیده شده بود که انگار روی ماری عظیم حرکت میکردند
جا خوردگی را میشد در چشم های تکتک بچها دید.!
شروع حرکت هم سخت بود
توقع میرفت غر هایشان دوبرابر شود
ولی سکوت تمام نق هایشان را بلعیده بود
گویا حالا که تکلیفشان با خودشان مشخص بود بهتر میتوانستند حقیقت را قبول کنند
در سکوت پیش رفتند و به در ورودی رسیدند
روبرویشان ، کنار در تابلویی روی زمین فرو رفته بود که پایه هایش با حکاحی فلس های مار بود
با خطی عجیب نوشته شده بود
«ورود بی خروجتان را تبریک میگوییم!
امیدواریم بتوانید غذای خوشمزه ای برای مار هایمان باشید
چون سزاوار کسی که قصد کند از این زندان فرار کند چنین است..!»
صدای قورت دادن بذاق دهان اوژنی بلند بود
ایزابلا آرام با زدن روی دوش اوژنی سعی کرد به او انرژی دهد
ولی امان از انرژی های دروغین که حتی وضع را بدتر میکند
ملودی نزدیک در دروازه شد
میله هایی مار گونه که میشد آن سوی تاریک دروازه هارا دید
_حالا چجوری بریم ت..
با تکان خوردن در دروازه ملودی به عقب پرید و حرفش را ناتمام گذاشت
چون رومینا با کارش سخنش را تمام شده دانست
رومینا در حالی که تابلوی توضیح کنار در را کج کرده بود به دروازه ی در حال باز شدن نگاه میکرد
ملودی با دهان باز گفت
_فقط..ی چیز بگو.چجوری به ذهنت رسید ؟!
رومینا با بالا انداختن شانه به او فهماند که خودش هم در حیرت است
قدم در تاریکی بی انتهای قلعه گذاشتند
راهرویی طویل روبرویشان بود که به یک در بزرگ ختم میشد
احتمالا در سالن اصلی!
کنارشان سلول های زندانیان بدترین مجرمان کل سرزمین ها بود،طوری که میله های زندانیان دیوار راهرو میشد
صدای تکان خوردن زنجیر و نفس کشیدن مجرمان حس نفرت انگیزی در بچها ایجاد میکرد
دریا جلوی بقیه حرکت میکرد و سعی میکرد انرژی بیدار شده در درونش را پنهان کند
ملودی حرکتش را تند تر کرد و شانه به شانه ی دریا،دستش را گرفت.
اوژنی پلکی زد و سعی کرد بقیه را آرام کند
_پس الان وارد اون سالن میشیم، میگردیم دنبال کتاب و میایم بیرون مگه نه؟
در حالی که نزنیک در بزرگ میشدند رومینا گفت
_بچها ما سخت تر از ایناشو گذروندیم..،از پسش برمیایم..!
ملودی در تاریکی آنجا لبخندی زد که دیده نشد ولی حس شد
_پس بیاین شحاع باشیم..!
کنارشان آخرین سلول بود
تاریک ترین سلول
و بد بو ترین سلول
انرژی منفی خاصی دریا را به سمت این سلول جذب میکرد
آیا چیزی یا کسی درون آن بود؟
رومینا دستش را روی دستگیره ی در سالن گذاشت و تا به آن فشار وارد کرد دریا ناگهانی گفت
هدایت شده از رومینا !'
_من حس میکنم بهتره..ام این سلول ها رو هم بگردیم.!
رومینا دستش را از روی دستگیره برداشت
_خب پس اول اینجارو میگردیم..
_نه.!
این را دریا با تمام توانش قاطعانه گفته بود
_من بهتره تنها این کارو انجام بدم،شما برین تو اونجا دنبالش بگردین ،و تهش برگردین همینجا
ملودی پرخاشگرانه برگشت
_چشم عباس آقا..! اینجا ولت کنیم بریم؟؟ چرت نگو!
دریا سعی کرد قانع شان کند
_هی فرقی نمیکنه که. من از پسش برمیام..بهم اعتماد کنید
سکوتی عجیب برقرار شد
رومینا دوباره دستش را روی دستگیره گذاشت و این بار آن را پیچاند
_مراقب خودت باش دریا..!
دریا تنها شد و آن سلول تاریک و بد بو
نزدیک آن شد و دسته کلید را از گوشه ی دیوار برداشت و وارد سلول شد
کورسوی نوری آرام روی جسم بی حرکت زندانی افتاده بود
شخصی وارونه از سقف آویزان شده بود
و موها و سیبیل های بلندش که تا روی زمین میرسید نشان میداد سالهاست وضعیت این سلول همین بوده
نزدیک تر شد و کور سو را دنبال کرد
چهره ای آشنا و غریب
ولی حتی با وجود آنهمه ریش و سیبیل هم میتوانست او را به خوبی بشناسد
برگشت تا از سلول دور شود که صدا میخکوبش کرد
_هرچقدرمسعی کنی نیروی درونیتو ازم پنهان کنی یا ازم فرار کنی ،نمیتونی.!
خوش اومدی پسرم..!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
تو روز دیگری هستی
تو فردایی،همان که باید..
به خاطرش زنده بمانم!
"جبران خلیلی جبران"
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و چهارم
_هیششش..!
ملودی دستش را روی دهان اوژنی گذاشت که در سالن را با بلند ترین صدای ممکن بسته بود و خیلی ریلکس و بلند بلند اظهار نظر میکرد
_این مارا بیدار شن کسی که تورو میندازه جلوشون تا بخورنت من قراره باشم..
اوژنی که از شدت اعتراض هردم ممکن بود بترکد، بالا و پایین میپرید و حرفی نمیتوانست بزند
رومینا با اشاره ی سر هردو ی آنها را ساکت کرد
گویا تنها کسی که جدی برخورد میکرد او بود
سالن بزرگی پیش رویشان رخ نمایان کرد، با پنجره های قدی و سر ستون های فلسی
حتی گنبد سقف هم پر بود از نقاشی اژدهایان و مار های بزرگه افسانه ای
دور تا دور سالن ، مار های بزرگی چندین برابر بچها چنبره زده بودند و در خواب به سر میبردند
چیز عجیبی که توجهشان را جلب کرد شیشه هایی بود که با طناب به دور گردنشان آویزان بود
شیشه ی عمر .!
رومینا برگشت و با آرام ترین صدای ممکن گفت
_ی کلمه حرف بزنید شب و مهمون شکم ایناییم..!کفشاتونو دربیارید و با جوراب راه بیاید. آروم میرسیم به ته سالن؛احتمالا کتاب تو اون گاوصندوق ته سالنه..!
بچها با تکان سر تایید کردند و پاهای جوراب پوششان را روی زمین صیغل خورده گذاشتند
هر قدمی که برمیداشتند به آزادی نزدیک تر میشدند..
اما همیشه قرار نیست چیزی که توقعش را داریم اتفاق بیوفتد..!
✨✨✨
دریا در همان حالت و پشت به پدرش ایستاده بود
مشت های گره کرده اش را نمیتوانست پنهان کند
طنین انداز صدای رقت انگیزش مدام در سلول میپیچید
_میدونستم ی روز به سراغم میای..!چون برات مقدر شده با من باشی.
دریا باز سکوت کرد
_«نفس عمیق و صدای زنجیر*»برنمیگردی چهره ی جذاب پسرمو بعد اینهمه سال ببینم؟
خون در رگهای دریا منقبض شده بود
برگشت و با انگشت سمت پدرش رفت
_چهره ی کیو میخوای ببینی؟ پسرت؟تا اونجایی که میدونم پدرا بچشونو قربانی قدرت نمیکنن!
صدای قهقهه کل زندان را پوشش میداد
مرد با همان حالت برعکسش با دریا چشم در چشمشد
_قدرت؟من همون قدرت و برای رفاه زندگی تو میخواستم پسر..!روح تو از نظر روحانیت توانایی بالایی داره که فقط من میبینمش.!
دریا نمیتوانست خودش را کنترل کند
زنجیری که مرد ازآن آویزان بود را محکم در دستانش گرفت و با صدای بلند فریاد زد
_مامانمو کشتی.,من کل زندگیمو با بدبختی گذروندم! حتی تو مغذ قدرت طلب و کثیف توهم نمیگنجه ی بچه ی تنها چجوری خودش ممکنه بزرگ بشه..!
مرد از فشار های دریا تاب میخورد و به سان دیوانگان میخندید
_من به مادرت آسیب زدم؟ کثیفم ؟
دریا چانه ی مرد را گرفت ، چشم هایش را تیز کرد و گفت
_تو از نظر من ادم کثیف و آشغالی.آره پدر..من با همین چشام غیب شدن مادرم و دیدم..!با همین چشام ادمایی و که بخواطر تو زندگیشون نابود میشد و دیدم، با همین چشمام بزرگ شدنم و اونم تنهایی دیدم...
چانه ی مرد را رها کرد و به سمت دیوار برگشت
_بخواطر همین اینجایی، توی خطرناک ترین زندون سرزمین..چون تو کثیف ترین آدم این سرزمینی
که متاسفانه باید بگم تو پدرمی
ی پدری که حتی لیاقت اسم پدری رونداره..!
حتی لیاقت لقب انسانیت رو نداره..چون بخواطر قدرت از نیروش سو استفاده میکنه و زندگی خیلیا رو تیره و تار میکنه..
مرد دست از خنده هایش برداشت و به فکر فرو رفت
_همش بخواطر بدست اوردن چیزی بنام قدرت بود...شهرت،پول و خیلی چیزایی که نداشتمش .اون دوران که عین ی خرگوش بالدار این ور و اون ور میرفتم و مثل ی آهوی دریایی دنیارو زیبا میدیدم ی ساحره ی جنگلی یکی از چشمامو ازم گرفت
و اون بچه ی پاک و پر انرژی تبدیل شد به ی جادوگر که نیاز به قدرت داره
سرنوشت این کارو بامن کرد دریا..!
حالا نوبت منه حق اون ی چشممو از این دنیا بگیرم.!
دریا به سمت در رفت و میله هارا با دستش گرفت
_به چه قیمتی؟آسیب زدن به بقیه ؟ کور کردن سرنوشت بقیه؟
_من..من الان اینجام تا اول شروع کنم..من به کمکت احتیاج دارم دریا
_اون زمانی که ی بچه ی کوچولو بودم همون موقع که تنهایی از پس همچی برمیومدم نبودی
پس الانم نباش.
دریا ایستاد تا از در خارج شود که این جمله او را میخکوب کرد
_فقط بدون اون ساحره مشکلش بامنه..نه شما ،به من نیاز داری تا امنیت دوستاتو تامین کنی..!
✨✨✨
گاو صندوق انتهای سالن به آنها چشمک میزد
خیلی بی سر وصدا و با بدبختی تمام خودشان را را انتهای سالن رساندند
هیچوقت اینطور استرس نداشته بودند
پس از رسیدن به گاو صندوق ملودی تقریبا به سمت آن دوید
ولی روی در گاو صندوق نشانی از قفل و یا جایگاه رمز وجود نداشت
پس چطور باید در آن را باز میکردند؟
ملودی دستش را روی در گاوصندوق کوبید و با عصبانیت عقب رفت و با صدایی آرام گفت
_ای لعنت به هرچی رمزه...
رومینا نزدیک تر شد و گاوصندوق را لمس کرد
کمی فکر کرد و چند بار کوبید به آن
در همان لحظه موش کوچک و سفیدی روی گاوصندوق پرید و لبخندی دندان نما زد
اوژنی که باورش نمیشد دست روی پیشانی با حالتی ناباورانه گفت
_هی...موش وسط سالن خزندگان؟
هدایت شده از رومینا !'
موش لب به سخن باز کرد و با صدایی تو دماغی گفت
«اگه میخوای درش باز بشه جواب معمامو بده!»
ملودی نزدیک شد
_خب معمات چیه؟
«خونه ی من چهار دیوار داره که به سمت جنوب پنجره داره!
ی شب ی خرس اومد و منو خورد
خرس چه رنگی بود ؟»
سکوت برقرار شد
اوژنی با چهره ای عجیب گفت
_مث سوالای امتحان ماعه..! اختلاف سن پدر علی و خود علی سی سال است..رنگ تیشرت مادر علی را بگویید
رومینا خندید
_وای به مسخره نگیرید شرایطو فکر کنید..!
ملودی با چهره ای بی حالت رو کرد به رومینا
_شما بخواید ام نمیتونید فکر کنید.
رومینا چهره اش درهم رفت
لحظه ای با ناخن هایش ور رفت و رو کرد به موش
_خرسه سفیده..!
«چجوری به این نتیجه رسیدی؟»
_چون اگه چهار دیوارش به سمت جنوب باشه پس خونش وسط قطب جنوبه..!
«درسته..!»
صدای باز شدن در گاو صندوق را شنیدند
«میتونی هرچی دوست داری برداری..!»
ملودی به سمت رومینا دوید و اورا در آغوش کشید
_هی ایزابلا تو مخی، مخ..!
و بلافاصله با اوژنی سمت در آن رفتند و چند ثانیه به گاوصندوق خالی چشم دوختند
اوژنی اخم کرد
_خالیه؟!
رومینا اوژنی را هل داد و نا امیدانه به فضای پر از خالی چشم دوخت
_تروخداا بسهه.!
و ایستاد و اوژنی را از جا بلند کرد
_پاشین گورمونو گم کنیم از این خراب شده..!
و حرکت کردند به سمت در خروجی
ولی ملودی به بال پری ای که در گوشه ی گاوصندوق افتاده بود نگاه میکرد.
بال قرمز..!
تنها پریانی که در کل سرزمین بال قرمز داشتند دوقلو های موقرمز بودند
و تنها پری ای که بال های آسیب دیده داشت کلارا بود..
با صدای رومینا از فکر بیرون آمد
_ملودی میخوای شب اینجا بخوابی گویا؟
ملودی از جا برخواست و به بچها پیوست
در سکوت اولین قدم هایشان را برداشتند
اوژنی خیلی آرام گفت
_من موش میخوام..!
ملودی لبخند زد
_الهی فدات شم ،آنتونی قلبم..! تو این وضع موشش از کجام بدم بهت؟؟
اوژنی قدمی به سمت عقب برداشت
_موش سفید سخنگو کم پیدا میشه..!
قدم دیگری برداشت و ادامه داد
_ی لحظه همینجا وایسین!
ملودی چشم هایش چهار تا شد
به سمت اوژنی رفت
اوژنی برگشت تا فرار کند که با صورت به زمین خورد
ملودی با کف دست محکم زد به پیشانی اش
_مرتیکه پاشو . بقران از اینجا که بریم بیرون ی کتکی میزنمت که اژدها های آسمونم به حالت اشک ذوب کنن..!
اوژنی با نگران ترین حالت ممکن به پشت سر ملودی نگاه میکرد
_چجوری صدای جیغای ایزابلا رونمیشنوی؟!
ملودی برگشت و ایزابلا را دید که از دست مار غول پیکر فرار میکرد و جیغ میکشید
ناسزایی از دهانش شنیده شد و به سمت مار دوید
تعجب میکرد که چطور بقیه ی مار ها بیدار نمیشوند
شمشیرش را بیرون آورد و در بدن مار فرو کرد
مار آرام برگشت و با یک حرکت دم، ملودی را محکم به دیوار کوبید!
لحظه ای دنیا روبروی چشمانش سیاه شد.
چهره ی عصبی دریا در تاریکی مغذش را روشن میکرد
با صدای آنتونی چشم هایش را باز کرد
بالای سرش نشسته بود و نگران بود
_ملودی خوبی؟
ملودی با تقلا نشست و ایزابلا را دید که از دست مار فرار میکرد
اوژنی گفت
_دور گردنش و میبینی؟اون فکر کنم شیشه ی عمرش باشه..
_خب چجوری باید دستمون بهش برسه؟
_نمیدونم ولی تنها راهمون همونه وگرنه ایزابلا تا چند لحظه ی دیگه ادامه ی زندگیشو تو شکم ماره میگذرونه.!
رومینا فقط میدوید و صدای اوژنی را میشنید که فریاد میزد
_ایزا ماره روببر ی گوشههه!
رومینا چشمش به آینه ی قدی کنج دیوار افتاد و به سمت آن کج شد
مار مدام نزدیک و نزدیکتر میشد
طوری که رومینا با دندان های مار چند سانت فاصله داشت
ملودی به سمت آنها دوید و اوژنی از ترس دیدن صحنه ی خورده شدن ایزابلا چشم هایش را بست
در همان لحظه مار چشمش به بازتابش در آینه افتاد
مکثی کرد و ایستاد
رومینا از زیر دندان های مار فرار کرد و در آغوش اوژنی پرت شد
ملودی جرئت کرد و از پشت سوار مار شد و سعی کرد شیشه ی عمرش را بدست آورد
مار در یک حرکت ملودی را پایین انداخت و آینه بر سر ملودی خورد شد
اوژنی رومینای ترسیده را روی زمین گذاشت و به سمت آینه دوید و در حالی که دستش از تیزی شیشه ها بریده بریده شده بود ملودی را میافت
مار برگشت و توجهش به رومینا جلب شد
رومینا ایستاد و شمشیر ملودی را از زمین برداشت
اماده دفاع شد ولی ناگهان
مار فریادی کشید و روی زمین افتاد
توجهشان به پشت مار و شخص پشت آن جلب شد
دریا با خنجر خونی پشت مار ایستاده بود
مار ایستاد و فریادی بازپس کشید
و به دریا حمله کرد
دریا به طرز باور نکردنی ای به یک افعی عظیم الجثه با فلس های بنفش تبدیل شد
به راحتی میشد گفت دوبرابر مار بود
دریا با دندان هایش سر مار را زخمی کرد
مار عقب عقب میرفت و سعی در فرار داشت
دریا پشت رومینا در آمد و در دفاع از او صدای ترسناکی تولید کرد
مار با دندان هایش بدن دریا را زخمی کرد
ولی دریا با دمش مار را محکم به سمت دیوار پرتاب کرد
مار با تقلا سمت دریا آمد و با بدن خونی جلوی دریا، بیجان روی زمین افتاد .
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove