هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و ششم
_یعنی چی؟باورم نمیشه
آنها در یکی از راهروهای کتابخانه ایستاده بودند و ملودی سعی داشت دوست گیجشان را توجیه کند
ملودی کتابی که از دست یک پری افتاده بود و نزدیک بود سرش را له کند را با یک دست گرفت و با چهره ای خونسرد ادامه داد
_یعنی اینکه اینا اونایی که تو فکر میکنی نیستن..یعنی هستنا،ولی نیستن.!
کلارا ،گیج لبخندی ساختگی زد
_ام.
ملودی که حدس میزد کلارا قرار است وانمود کند فهمیده است ،جفت پا پرید وسط حرفش
_کلارا تو که دیگه کتابداری باید بیشتر درمورد این چیزا بدونی...
_فهمیدم ملودی فقط اینکه..گفتی آخرین امیدتون اینجاس؟..خب چرا اول اینجا نیومدین؟چون کتاب همین جاست..!
ملودی شوک زده فریاد زد
_واااااااااااااااای
کلارا سریع با جادو، کتاب را در دهان ملودی کوبید و او را ساکت کرد
_هیییش ملودی آرومممم..!کتاب اینجا محافظت میشه و کنار چند تا دیگه از کتابای خیلی مهم تو ی اتاق در بسته اس....!
ملودی که متوجه شد پس از این حجم از بد شانسی ای که متحمل شده بودند و راه حلشان بشدت آسان بوده ..باورش نمیشد
_هی کلارا.. مطمئنی ؟خواب نمیبینم؟نکنه گمش کردی؟
_همین امروز صبح لیون رفت و همشونو گرد گیری کرد..!
رومینا پایش پیچ خورد و تلو خوران افتاد در آستانه ی راهرو
ملودی پوزخندی زد
_هی ایزا تو دنیای شما گوش وایسادن کار نرمالیه؟
اوژنی طوری که فکر میکرد استتار کرده دست رومینا را میکشید و زمزمه میکرد
_نگو من اینجام..
رومینا خونسرد و مستقیم به اوژنی نگاه کرد
_فکر نکنم کر باشه..!شنید..
اوژنی خیلی آرام و با طمئنینه از پشت قفسه ها بیرون آمد
سکوتی بر قرار شد.کلارا سعی کرد آنها را به چشم دوستانی جدید ببیند
_میخواین کتابو ببینیم؟
لحظاتی بعد همگی پشت در های بسته بودند
دری که به اندازه جثه ی یک پری ساخته شده بود روبرویشان بود و به شکل عجیب و بزرگی مهر و موم شده بود
به طوری که یک مومه مهر شده و بزرگ _به اندازه ی کل در_روی در بود
لیون در حالی که قطره ای از مایعی جادویی روی در میریخت ،کلارا گفت
_این مجموعه که پشت این در هاست حاصل زحمات چندین ساله ی من و لیونه.!
در باز شد و لیون با لبخند بچها را به داخل راهنمایی کرد
اتاق که نمیتوان گفت، یک راهروی طول و دراز روبرویشان باز شد.
در وسط این راهرو ردیفی از میز های سفید وجود داشت که به ترتیب کتاب ها به شکلی نمایشی روی آن معلق بودند
از سقف یک روزنه ی ضخیم از نور به کتاب ها میخورد در صورتی که سقف هیچ سوراخی نداشت.!
گویی وارد یک نمایشگاه یا موزه شده بودند
در دو طرف شروع کردند به حرکت
کلارا ادامه داد
_چندین ساله تلاش میکنیم تا دونه دونه،مهم ترین کتابای سرزمین رو پیدا کنیم و نگهداری کنیم ازشون.و توی این راه خیلی سختیا کشیدیم..!
و به بال شکسته اش نگاه کرد
_کتاب طلسم و جادو هم جزو همین کتابا بود.من و لیون تا سالن خزندگان رفتیم تا بتونیم گیرش بیاریم.ولی هیچکس نمیدونه اون کتاب قبلا اونجا بوده..!نمیدونم شماها چجوری رفتین اونجا
بچها قدم برمیداشتند و کتاب های رنگارانگ را نگاه میکردند و مشتاقانه منتظر بودند به کتاب اصلیشان برسند
کلارا قدم هایش را تند تر کرد و جلوی همه راه رفت
دنباله ی لباس حریرش چشم هارا جذب میکرد
شماره ی روی میز کتاب هارا یکی یکی چک میکرد تا سر یکی از میز ها مکث کرد
یک میز خالی..!
دور و بر میز را نگاه کرد و برگشت به سمت بچها
_لیون شماره ی شست و شیش بود دیگه درسته؟
لیون قدم برداشت و به کلارا پیوست
_مطمئنم خودشه.!
_صبح تو اینجارو گرد گیری کردی..!!!یعنی همین یکی دو ساعت پیش.!
_اره خودم دو ساعت پیش با دستمال مخصوص تمیزش کردم!خودم میزشوبا پر گلاکوس تمیز، گرد گیری کردم! تازه کتاب و بازش کردم و بو کردمش!
اوژنی لبخندی ساختگی زد
_شوخی میکنین دیگه؟ مطمئنم شوخیه.!
زد زیر خنده و ادامه داد
_وای شما دوتا خیلی بامزه این..!
اوژنی از خنده روده بر شده بود!و با دیدن چهره ی نگران بچها و اخم موقرمز ها،آرام آرام خنده اش به گریه تبدیل شد.
✨✨✨
هوا در جنگل هفت آوازه خاکستری بود و غروب آفتاب چهره هایشان را میان خاکستری ها نورانی کرده بود
کم کم نزدیک کلبه ی آنا میشدند.
از زمانی که جای خالی کتاب را دیده بودند ، مانند درختی بید زده و ساکت راهشان را به سمت خانه کشیدند
دریا ایستاد و گفت
_وایسین ببینم..!
بچها با چهره های نا امید ایستادند و به سمت دریا برگشتند
دریا انگشتش را روی لبش گذاشت و ادامه داد
_این فقط ی معنی میده.!ساحره اون کتابو دزدیده اونم زودتر از ما !پس الان نمیتونیم برگردیم کلبه ی آنا و چایی بخوریم و گپ بزنیم..!
رومینا نفس عمیقی کشید
_فداتشم الان کاری نمیشه کرد جز رفتن به کلبه ی آنا و کشیدن ی نقشه ی فوری!شاید آخرین نقشه امون.
و برگشت و به راهش ادامه داد
همگی پشت سر رومینا با مغذ هایی مملو از سوال و تردید راه افتادند
اوژنی زیر لب گفت
_به همین خیال باشین که موفق شیم..!
صدای جیغ ایزابلا ، از افکار بیرونش آورد
هدایت شده از رومینا !'
در لحظه دوید و نظاره گر صحنه ی عجیب روبرویش شد
کلبه ی آنا تقریبا داغون شده بود
بته های توت حیاط له شده بودند
صندلی های حیاط شکسته بودند و چند قطره خون روی صندلی افتاده بود
بی درنگ به داخل کلبه دویدند
وضع داخل کلبه بدتر از حیاط بود
آن پذیراییه رویایی آنا تبدیل شده بود به یک پذیرایی جنگ زده
رومینا فریاد زد و اسم دوستش را صدا کرد
ولی جوابی نشنید
دوستش را نه تنها بین شلوغی پذیرایی، بلکه در مملوی کتاب های پاره شده ی کتابخانه ، ظروف شکسته ی آشپزخانه و حتی در اتاق خواب طبقه ی بالا هم پیدا نکرد
گویا دوست عزیز تر از جانش را هم مثل خوشبختی اش از او گرفته بودند..
✨✨✨
_با چه رویی دوست منو دزدیده؟که مارو تسلیم کنه؟قدرتشو نشون بده ؟وای
این را رومینا در حالی که برای بار چهارصدم طول کلبه را راه میرفت گفته بود
ادامه داد
_میریم دنبال اون کالسکه رانی که پرتش کرده بودم تو رودخونه!میگم ببرمتمون سرزمین شمالی، تنها راه همینه.
بچها در آن شلوغی و به هم ریختگی نشسته بودند
درک کردن آنهمه اتفاق در یکروز سخت بود
ملودی در همان حالت نشسته رو کرد به رومینا
_هی ایزابلا..!نمیتونیم بریم دنبال اون کالسکه ران..!
_چرا اونوقت؟گفتی جاش امنه و میدونی کجاست..!حالا برو دنبالش و بیارش.
ملودی من و من میکرد
_خب ببین..اون الان وجود خارجی نداره دیگه!
رومینا چهره اش در هم رفت
_چی؟!
_یعنی همینی که شنیدی..! نتونستم باهاش مقابله کنم و بگیرم قایمش کنم، مجبور شدم...بکشمش..!
رومینا به سمت ملودی هجوم آورد و خم شد
_چی میگی یعنی چی کشتمش؟!ما به هم قول دادیم هیچکس نباید آسیب ببینه اونوقت تو رفتی ی نگهبان بی گناه و کشتی؟
صاف شد و دست در موهایش کرد
_باورم نمیشه با ی قاتل دوست بودم.!
ملودی ایستاد و در صورت رومینا فریاد زد
_خانم محترم اینجا مثل دنیای شما پر از قانون و رحم و مروت نیست.!اون مغذ کوچولو و بچه اتو باز کن و ببین..! اینجا نکشی میکشنت .!
رومینا با چهره ای متاسف برگشت
_برام مهم نیست.!نمیتونم بذارم بخواطر ما ی ادم دیگه ام آسیب ببینه من و اوژنی میریم و آنا رو نجات میدیم..!
ملودی خندید
_شما میخواین این کار و کنین؟پس از الان بگم جنازه هاتونو نمیام جمع کنم..!
رومینا قدم های بلندی برداشت و در آشپزخانه را محکم پشت سرش بست
دریا ایستاد و شانه های ملودی را گرفت
_کارت اشتباه بوده درسته..ولی من مطمئنم مجبور بودی این کارو کنی .!
اوژنی گفت
_ولی الان ملودی زورش رسیده به ما؟ الان واضح گفت شما از پسش برنمیاین.!
دریا لبخندی ساختگی زد تا اوضاع را آرام کند
_آنتونی خودتم میدونی که چند دقیقه ی دیگه همچی درست میشه و باهمدیگه ی نقشه ی دیگه میکشیم.!
اوژنی لبخندی تلخ زد
_ی نقشه ی دیگه هوم؟ته تهش تا طلوع آفتاب طول میکشه..!کتاب دست ساحره است و خیلی بخواد طولش بده تا طلوع آفتاب صبر میکنه، بعد اون طلسم و انجام میده و اون آرزوی لعنتی و میکنه و تموم..!
اونوقته که من خودمو میکشم و میذارم حداقل جنازم برگرده پیش عزیزانم..!
ما شکست خوردیم ..!
اوژنی روی زمین پر از شیشه دراز کشید و برگ بزرگی را روی خودش انداخت
✨✨✨
صحنه های عجیبی جلوی چشمانش رژه می میرفتند
دوباره در آن سلول بود
یک خواب
صدای آشنای آن خاطره ی نو را شنید
_پسرم اون ساحره با من کار داره نه شما.!
دریا برگشت و به سمت پدرش رفت
رنجیر را در دستانش گرفت و فریاد زد
_هرچی میدونی بهم بگو.!زود باش.!
مرد تابی خورد و خندید
_یکی بود..هه یکی نبود..!
میان حرف هایش نفس های خس خس کنان میکرد
_بهتره بشینی چون داستانش بلنده
_فکر نکنم نیاز باشه بشینم چون اصلا قرار نیست داستان جذابی باشه..!
مرد نفس نفس زدن را کنار گذاشت
_گناه من چی بود؟ عاشق شدن؟
باز خندید
_من عاشق او بودم و او عاشق او..! خنده داره ، وقتی بهش اعتراف کردم اون موقع خیلی بچه تر بود..!فوقش پونزده سالش بود . ولی دختر محبوب قبیله اشون بود
دختر حاکم قبیله ی شمالیا
وقتی تو روم نگاه کرد و گفت من یکی دیگه رو دوست دارم باورم نشد!فکر کردم چون میدونه من زن و بچه دارم اینو میگه ولی وقتی دیدم سعی کرد اون مرد و بغل کنه فهمیدم دروغی که گفت تلخ ترین حقیقت بود..!
دریا اخم کرد
_یعنی تو وقتی من و مادرم و داشتی عاشق ساحره شدی؟تازه ازش درخواست هم کردی؟؟؟ از اون چیزی که فکر میکردم کثیف تری!
مرد فکر کرد دریا با ساحره بودن معشوقه اش مشکل دارد
_اون موقع که ساحره نبود..!اون عاشق غریبه شده بود
دریا پرسید
_غریبه؟
_اون مرتیکه ی نویسنده بود که از ی دنیای دیگه به اشتباه وارد دنیای ما شده بود..! اون غریبه رسما ساحره رو پس زد..!با همین چشمام دیدم که بهش گفت خانوم من تو دنیای اصلیم خانواده ی خودمو دارم و باید برگردم..!ولی ساحره ی عاشقه کر و کور بود!فکر کردم میتونم حلش کنم پس جلو چشمای ساحره اون مرتیکه رو تبدیل کردم به ی قلم!!
دریا که مغذش قاتی کرده بود گفت
_حتی به ی غریبه ی بیگناه هم رحم نکردی ؟
مرد بی توجه به حرف های دریا ادامه داد
هدایت شده از رومینا !'
_ولی حتی همینم جواب نداد..! ساحره قلم رو برداشت و از غم عشق از دست رفته فرار کرد و مادرتم متوجه شد
وقتی فهمید ی شب که خواب بودم تورو ، پسری که رو آیندش حساب باز کرده بودم که بشه دست راستم رو برداشت و فرار کرد به سمت جنگل!
دریا لبخندی تلخ زد
_فکر کنم بقیشو بدونم..! همون شب مادرمو جلو چشمام کشتی و منم گم شدم.!
صدای جیغ بچها از بیرون سلول به گوششان رسید
مرد گفت
_فکر کنم اون مارا غذاشونو پیدا کردن..!
و دریا از خواب پرید
صدای جیغ بچها در خوابش با صدای داد و فریاد های اوژنی و ملودی در هم آمیخته شده بود
عرق کرده بود و نفس نفس میزد
کنارش ملودی را دید که آینه به دست با تمام آشنا هایش با نگرانی حرف میزد و سراغ ایزابلا را میگرفت
_چخبره؟
اوژنی از آشپزخانه بیرون آمد و با چهره ای نگران گفت
_ایزابلا رو دزدیدن..!
دریا بی درنگ از روی مبل خاک و خلی جهید داخل آشپزخانه
لحظاتی بعد سرش را از آشپزخانه بیرون آورد
_ندزدیدنش.!جاش و مرتب و تمیز تا کرده پس یعنی خودش رفته..!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و هفتم
معمولا با نزدیک شدن به پایان هر داستانی به طور ناخود آگاه به دنبال پایانی باشکوه میگردیم
با خواندن داستان های تخیلی تصور میکنیم پایانش هم باید تخیلی باشد
اما قرار نیست همه ی داستان ها پایان های معقولی داشته باشند
مثل فرار شخصیت ها به سمت دردسر؛
آنهم تنها
اوژنی در حالی که سرش به سنگ اثابت کرده بود و بیهوش بود، سعی کرد چشم هایش را باز کند
در نظرش تنها راه نجات ایزابلا همین بود
خودش را در برکه بیاندازد
آنهم برکه ای که یکبار اتفاقی در آن سقوط کرده بود و سر از روستایی مانند هندوستان دنیای خودشان در آورده بود
ولی با این تفاوت که اینبار اصلا اتفاقی نبود
بلکه میخواست آن پیرمرد را پیدا کند
«دخترم را نجات بده»؟
آخرین جمله ای بود که از او شنیده بود
چشم باز کرد و با سردردی کشنده به روستای ویران روبرویش چشم دوخت
خانه ها در خاکستر غوطه ور بودند
تمام غرفه هایی که با پارچه سرپا بودند را میشد دید
ولی این بار شکسته و ویران
دگر قصر آن روستا را نمیشد باشکوه دید
تفاوتی با قلعه ی مردگان نداشت
ساحره قصد داشت برای پیدا کردن کتاب سرزمین سالمی بجا نگذارد؟
البته حالا کتاب در دستان او بود
همه چیز در دستان او بود!
در حالی که از سرش خون مانند آزاد راهی شلوغ شره میکرد راه افتاد به سمت روستا
در میان خرابه ها به طرز باور نکردنی ای خاطرات بود
خاطرات خندان ساکنان قبلی
هر آجری را کنار میزدی ، خاطرات مانند روحی بلند میشدند و صدایشان تا آسمان میرفت
خاطرات کوچک و بزرگ
تولد، ختم ، میهمانی های مختلف ، و حتی اولین بوسه ی معشوقان
پایش به شی نرمی برخورد
یک عروسک
عروسک یک پری
اوژنی خم شد و با دستان خونی عروسک را در دست گرفت و اشکی از چشم هایش جاری شد و روی قلب عروسک ریخت
عروسک تکانی خورد و پیرمردی روبرویش ظاهر شد
حتی الباسش هم همان هایی بود که آن روز به تن داشت
_پس بالاخره به خودت اومدی آقای اوژنی !
اوژنی که در این مدت همجوره عجایت دیده بود دگر تعجبی نکرد
گویی ظاهر شدن یک روح از بدن یک عروسک مانند ریختن شیر در کورن فلکس صبحانه،عادی بود!
پوزخندی زد و گفت
_هرچندکه دیره!
پیرمرد لحن اوژنی را تکرار کرد
_هرچند.. که دیره!ولی تا تموم نشده انجامش بده
پیرمرد رویش را برگرداند و در یک ثانیه پورتالی باز کرد که آن سویش جنگلی تاریک بود
تاریک و سرد
آنقدر سرد که دانه عای خندان برف از پورتال خارج میشد
پیرمرد رویش را سمت اوژنی کرد
_آماده ای؟
اوژنی عروسک را در دستاتش فشرد
نفس عمیقی کشید و عروسک را روی یکی از آجر ها گذشت
لب هایش را تر کرد و گفت
_آماده باشم یا نباشم پای مرگ و زندگیم درمیونه! پس تا نمردم برنمیگردم!
چند قدم نزدیک پورتال شد
سرما در صورتش کوبیده میشد
سرش را برگرداند به سمت پیرمرد
_دخترتو نجات میدم! هرچند نمیدونم کی هستی و چجوری ایرزا دخترته!
و پایش را آن طرف پورتال گذاشت
ولی صدایی او را متوقف کرد
سر برگرداند و ملودی و دریا را پشت سرش دید
عرق روی پیشانی هایشان حاکی از دویدن های پشت سر همشان بود
نگرانی و ترس در صورتشان مشهود بود ملودی آرام نزدیک شد_آنتونی خر نشو..! تا اینجاش باهم بودیم , اینجاشم باهم حل میکنیم.! دریا از پشت لبخند زد _تنها از پسش برنمیایم آنتونی..!در کنار همیم که پر صدا میشیم ولی ی دست که صدا نداره!اینو همیشه ایزابلا میگفت .. ملودی اخم کرد _از اون پورتال دور شو! حس میکنم تله اس! اوژنی پشتش را به پورتال کرد و رو به بچها لبخندی زد وگفت _تله ی واقعی من همونجایی بود که به چشماش نگاه کردم!همون موقع که اون سر سکو نشسته بود و حتی مترو رو هم فراموش کرده بود! و از پشت خودش را در پورتال انداخت! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove