هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و هفتم
معمولا با نزدیک شدن به پایان هر داستانی به طور ناخود آگاه به دنبال پایانی باشکوه میگردیم
با خواندن داستان های تخیلی تصور میکنیم پایانش هم باید تخیلی باشد
اما قرار نیست همه ی داستان ها پایان های معقولی داشته باشند
مثل فرار شخصیت ها به سمت دردسر؛
آنهم تنها
اوژنی در حالی که سرش به سنگ اثابت کرده بود و بیهوش بود، سعی کرد چشم هایش را باز کند
در نظرش تنها راه نجات ایزابلا همین بود
خودش را در برکه بیاندازد
آنهم برکه ای که یکبار اتفاقی در آن سقوط کرده بود و سر از روستایی مانند هندوستان دنیای خودشان در آورده بود
ولی با این تفاوت که اینبار اصلا اتفاقی نبود
بلکه میخواست آن پیرمرد را پیدا کند
«دخترم را نجات بده»؟
آخرین جمله ای بود که از او شنیده بود
چشم باز کرد و با سردردی کشنده به روستای ویران روبرویش چشم دوخت
خانه ها در خاکستر غوطه ور بودند
تمام غرفه هایی که با پارچه سرپا بودند را میشد دید
ولی این بار شکسته و ویران
دگر قصر آن روستا را نمیشد باشکوه دید
تفاوتی با قلعه ی مردگان نداشت
ساحره قصد داشت برای پیدا کردن کتاب سرزمین سالمی بجا نگذارد؟
البته حالا کتاب در دستان او بود
همه چیز در دستان او بود!
در حالی که از سرش خون مانند آزاد راهی شلوغ شره میکرد راه افتاد به سمت روستا
در میان خرابه ها به طرز باور نکردنی ای خاطرات بود
خاطرات خندان ساکنان قبلی
هر آجری را کنار میزدی ، خاطرات مانند روحی بلند میشدند و صدایشان تا آسمان میرفت
خاطرات کوچک و بزرگ
تولد، ختم ، میهمانی های مختلف ، و حتی اولین بوسه ی معشوقان
پایش به شی نرمی برخورد
یک عروسک
عروسک یک پری
اوژنی خم شد و با دستان خونی عروسک را در دست گرفت و اشکی از چشم هایش جاری شد و روی قلب عروسک ریخت
عروسک تکانی خورد و پیرمردی روبرویش ظاهر شد
حتی الباسش هم همان هایی بود که آن روز به تن داشت
_پس بالاخره به خودت اومدی آقای اوژنی !
اوژنی که در این مدت همجوره عجایت دیده بود دگر تعجبی نکرد
گویی ظاهر شدن یک روح از بدن یک عروسک مانند ریختن شیر در کورن فلکس صبحانه،عادی بود!
پوزخندی زد و گفت
_هرچندکه دیره!
پیرمرد لحن اوژنی را تکرار کرد
_هرچند.. که دیره!ولی تا تموم نشده انجامش بده
پیرمرد رویش را برگرداند و در یک ثانیه پورتالی باز کرد که آن سویش جنگلی تاریک بود
تاریک و سرد
آنقدر سرد که دانه عای خندان برف از پورتال خارج میشد
پیرمرد رویش را سمت اوژنی کرد
_آماده ای؟
اوژنی عروسک را در دستاتش فشرد
نفس عمیقی کشید و عروسک را روی یکی از آجر ها گذشت
لب هایش را تر کرد و گفت
_آماده باشم یا نباشم پای مرگ و زندگیم درمیونه! پس تا نمردم برنمیگردم!
چند قدم نزدیک پورتال شد
سرما در صورتش کوبیده میشد
سرش را برگرداند به سمت پیرمرد
_دخترتو نجات میدم! هرچند نمیدونم کی هستی و چجوری ایرزا دخترته!
و پایش را آن طرف پورتال گذاشت
ولی صدایی او را متوقف کرد
سر برگرداند و ملودی و دریا را پشت سرش دید
عرق روی پیشانی هایشان حاکی از دویدن های پشت سر همشان بود
نگرانی و ترس در صورتشان مشهود بود ملودی آرام نزدیک شد_آنتونی خر نشو..! تا اینجاش باهم بودیم , اینجاشم باهم حل میکنیم.! دریا از پشت لبخند زد _تنها از پسش برنمیایم آنتونی..!در کنار همیم که پر صدا میشیم ولی ی دست که صدا نداره!اینو همیشه ایزابلا میگفت .. ملودی اخم کرد _از اون پورتال دور شو! حس میکنم تله اس! اوژنی پشتش را به پورتال کرد و رو به بچها لبخندی زد وگفت _تله ی واقعی من همونجایی بود که به چشماش نگاه کردم!همون موقع که اون سر سکو نشسته بود و حتی مترو رو هم فراموش کرده بود! و از پشت خودش را در پورتال انداخت! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و هشتم
هاله ی سفیدی ،اوژنی را در آغوش کشیده بود
نه هیچ چیز میدید، نه میشنید.
نکند مرده بود؟ و در راه بهشت بود؟
چشم هایش را باز کرد ولی از شدت نور زیاد دوباره پلک هایش را روی هم گذاشت
در میان جایی که نمیدانست معلق بود و سرگردان ،که دستی موهایش را نوازش کرد؛و بدنی روبرویش ایستاد تا نور اذیتش نکند
آرام چشم هایش را باز کرد و در اولین نگاه چشم های رومینا را دید
همانقدر درشت و خوش حالت و با همان سیاهی عمیق
ولی چشم ها مال بدنی جز رومینایش بودند
مردی با همان چشم ها و موهایی به سیاهی شب روبرویش ایستاده بود
_تعجب نکن!من همون پیرمردی ام که اینجا اوردت، با این تفاوت که الان شکل خودمم! شکل همیشگیم!
چشم های مرد طوری بود که در انعکاس آن میتوانست خودش را ببیند
ولی بجای انتونی، اوژنی را در آن انعکاس میدید
گویی در این فضای معلق همه میتوانستند خودشان باشند
اوژنی قادر به سخن گفتن نبود پس فقط گوش میسپارد
_آوردمت چون تنها کسی که میتونه دخترمو نجات بده تویی!تنها کسی که از پسش برمیاد!
مرد مکثی کردو لبخند زد
_احتمالا قراره یکم بترسی و نا امید بشی!ولی من کنارتونم خب؟از پسش برمیایم و همگی برمیگردیم خونه!
بی اراده اشک ها از چشم های آبی و بیکران اوژنی پایین میریختند
دهان باز کرد به صحبت
_ولی شما اینجا چکار میکنید!شما فوت شدید تازه رومینا هم اینجا نیست که در خطر باشه تا نجاتش بدم!
اوژنی لحظه ای خشکش زد
بهت زده به چشم های مرد خیره شده بود
_نکنه رومینا تو دنیای اصلی در خطره؟!
مرد آرام خندید
با لحنی پدرانه گفت
_متوجه همچی میشی؛فقط فرمون و بسپار به قلبت!
اوژنی باز سوال پرسید ولی مرد آرام آرام محو میشد
اوژنی دستش را دراز کرد و سعی کرد جلوی رفتنش را بگیرد ولی ... مرد کامل محو شد و اوژنی بلافاصله به سمت پایین پرتاب شد
اوژنی نمیتوانست ببیند کجا می افتد
ولی حتی با دانستن آن هم اوضاع قرار نبود فرق کند
✨✨✨
حس میکرد پتوی بزرگ و نرمی احاطه اش کرده
گرما وجودش را زنده نگه میداشت
پلک هایش از یکیدیگر دور شدند و خود را میان سفیدی و سرمای برف دید
او در برف دفن شده بود؛ولی حتی یک ذره احساس سرما نمیکرد!
عصایی چوبی کنارش بود و به طرز عجیبی گرم بود
پیرمرد عصایش را به کمکش فرستاده بود
عصا را با تقلا در دست گرفت و برف را کنار زد
سرزمین شمالی.
سرد ترین مکان در کل سرزمین های برکه ای
برف مانند شن های صحرا کل زمین را پر کرده بود
نفس عمیقی کشید و با دیدن صحنه ی روبرو بهت زده ماند
قصری باشکوه و یخی تقریبا چند کیلومتر جلو تر از چشم هایش بنا شده بود
_نکنه من پریدم تو کارتون فروزن و اینم قصر السا عه؟
عصای پیرمرد را در دستش گرفت و طوری که انگار آن عصا گوش شنوا داشت به او گفت
_مجبورم همینجا ولت کنم عصا جون؛ولی ممنون که نذاشتی یخ بزنم!
عصا را کنار گذاشت و به سمت قصر حرکت کرد
توقع داشت غول برفی یا چیزی مانند کارتون فروزن ببیند
ولی خبری از هیچیک نبود
کنار اولین پله ایستاد و به آن زل زد
قرار نبود یواشکی وارد شود
یا سلاح همراه خود ببرد
یا حتی نقشه ای نداشت
دقیقا همانی که در ذهنتان است
قرار بود این آخرین و بهترین عملکردش برای برگشت به خانه باشد
کسانی که از جان خود میگذرند ،شجاع میشوند
چون ترسی برای از دست دادن چیزی ندارند
پس اوژنی... شجاع شده بود.
قدم روی اولین پله گذاشت و سپس بعدی و یکی یکی بالا رفت
دستگیره را لمس کرد و سردی اش تا گوشت تنش نفوذ کرد
با فشار آرامی در باز شد
سالنی بزرگ با کف زمین صیغل خورده و یخی زیر پایش بود و ستون های حکاکی شده و یخی سقف را نگه داشته بودند
دو ردیف موازی از مجسمهٔ بزرگان سرزمین شمالی وجود داشت ولی با این وجود که داخل قلب هر شخصیت، یک تیز بزرگ فرو کرده بودند
تنفر ساحره از بزرگان کاملا مشهود و عادی بود
اوژنی پایش را روی زمین یخی گذاشت و آرام وارد شد
هر آن منتظر دیدار و جنگ با ساحره بود؛ولی سالن خالی بود
انتهای سالن سکویی بزرگ وجود داشت که روی آن یک مبل تک نفره وجود داشت که اوژنی حدس میزد جای نشستن ساحره باشد
چند قدم مانده با سکو ایستاد
با مشت های گره کرده فریاد زد
_خودتو نشون بده!
در همان لحظه سکو تکانی خورد
سکو آرام جلو می آمد و درون دیوار فرو میرفت و در جایگزین آن سکوی جدیدی قرار میگرفت
اوژنی با دیدن آن صحنه بهت زده سکوت کرد
روی سکوی جدید دست های ایزابلا را از بالا بسته بودند و او آویزان رو به اوژنی بود
ولی این بار ایزابلا همان ایزای همیشگی نبود!
بدنش داشت کمرنگ میشد و جایش را به بدن اصلی اش میداد
و این به آن معنا بود که ایزابلا داشت جان میداد
و قسمت بدتر آن این بود که...
بدن اصلی,بدن معشوقش بود.
رومینا!
زانو هایش سست شد و به زمین افتاد
معشوقش در کل این مدت همینجا بوده
معشوقش پا به پایش میجنگیده
معشوقش همینجا کنار او بوده !
اشک بی امان از چشم هایش جاری میشد
نفس هایش به شماره افتاده بودند
قفسه سینه اش را چنگ زد و سعی کرد تنفس کند
هدایت شده از رومینا !'
فریادی از ته دل کشید
با تقلا ایستاد و به سمت رومینا دوید
با بیچارگی آهن های دستش را میکشید و مشت میزد
ولی جوابگو نبود
صورت رومینا را لمس کرد و تن بی جانش را در آغوش کشید
در حالی که اشک کل صورتش را پوشانده بود در گوشش گفت
_نمیذارم چیزیت شه!نگران هیچی نباش خب؟فقط یکوچولو ؛یکوچولو تحملش کن!
دوید و یکی از تیر های قلب مجسمه هارا محکم در دست هایش گرفت و آن را شکاند
سعی کرد با آن تیر یخی زنجیر هارا بشکند، ولی کو فایده ؟!
محکم تیر را به زمین پرت کرد و هزار تکه شدنش را تماشا کرد
روی زانو خم شد و فریاد زد
_تو منو میخواستی...
نفس نفس میزد
_حالا که اینجام بیا بیرون و این بازی و تمومش کن!
از سکو پایین آمد و پشت به سکو ایستاد
صدای آشنایی از پشت سرش شنید..
_کی بهت گفته من تورو میخوام؟!
اوژنی سرش را برگرداند
ساحره روبرویش روی سکو ایستاده بود
با قدی کوتاه
پوستی گندمی
موهایی به سیاهی شب
و همان چهره ی بامزه
آنا روبرویش ایستاده بود و پوزخند میزد
ولی این بار با یک تفاوت جدی
آنا ساحره بود!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove