هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و هشتم
هاله ی سفیدی ،اوژنی را در آغوش کشیده بود
نه هیچ چیز میدید، نه میشنید.
نکند مرده بود؟ و در راه بهشت بود؟
چشم هایش را باز کرد ولی از شدت نور زیاد دوباره پلک هایش را روی هم گذاشت
در میان جایی که نمیدانست معلق بود و سرگردان ،که دستی موهایش را نوازش کرد؛و بدنی روبرویش ایستاد تا نور اذیتش نکند
آرام چشم هایش را باز کرد و در اولین نگاه چشم های رومینا را دید
همانقدر درشت و خوش حالت و با همان سیاهی عمیق
ولی چشم ها مال بدنی جز رومینایش بودند
مردی با همان چشم ها و موهایی به سیاهی شب روبرویش ایستاده بود
_تعجب نکن!من همون پیرمردی ام که اینجا اوردت، با این تفاوت که الان شکل خودمم! شکل همیشگیم!
چشم های مرد طوری بود که در انعکاس آن میتوانست خودش را ببیند
ولی بجای انتونی، اوژنی را در آن انعکاس میدید
گویی در این فضای معلق همه میتوانستند خودشان باشند
اوژنی قادر به سخن گفتن نبود پس فقط گوش میسپارد
_آوردمت چون تنها کسی که میتونه دخترمو نجات بده تویی!تنها کسی که از پسش برمیاد!
مرد مکثی کردو لبخند زد
_احتمالا قراره یکم بترسی و نا امید بشی!ولی من کنارتونم خب؟از پسش برمیایم و همگی برمیگردیم خونه!
بی اراده اشک ها از چشم های آبی و بیکران اوژنی پایین میریختند
دهان باز کرد به صحبت
_ولی شما اینجا چکار میکنید!شما فوت شدید تازه رومینا هم اینجا نیست که در خطر باشه تا نجاتش بدم!
اوژنی لحظه ای خشکش زد
بهت زده به چشم های مرد خیره شده بود
_نکنه رومینا تو دنیای اصلی در خطره؟!
مرد آرام خندید
با لحنی پدرانه گفت
_متوجه همچی میشی؛فقط فرمون و بسپار به قلبت!
اوژنی باز سوال پرسید ولی مرد آرام آرام محو میشد
اوژنی دستش را دراز کرد و سعی کرد جلوی رفتنش را بگیرد ولی ... مرد کامل محو شد و اوژنی بلافاصله به سمت پایین پرتاب شد
اوژنی نمیتوانست ببیند کجا می افتد
ولی حتی با دانستن آن هم اوضاع قرار نبود فرق کند
✨✨✨
حس میکرد پتوی بزرگ و نرمی احاطه اش کرده
گرما وجودش را زنده نگه میداشت
پلک هایش از یکیدیگر دور شدند و خود را میان سفیدی و سرمای برف دید
او در برف دفن شده بود؛ولی حتی یک ذره احساس سرما نمیکرد!
عصایی چوبی کنارش بود و به طرز عجیبی گرم بود
پیرمرد عصایش را به کمکش فرستاده بود
عصا را با تقلا در دست گرفت و برف را کنار زد
سرزمین شمالی.
سرد ترین مکان در کل سرزمین های برکه ای
برف مانند شن های صحرا کل زمین را پر کرده بود
نفس عمیقی کشید و با دیدن صحنه ی روبرو بهت زده ماند
قصری باشکوه و یخی تقریبا چند کیلومتر جلو تر از چشم هایش بنا شده بود
_نکنه من پریدم تو کارتون فروزن و اینم قصر السا عه؟
عصای پیرمرد را در دستش گرفت و طوری که انگار آن عصا گوش شنوا داشت به او گفت
_مجبورم همینجا ولت کنم عصا جون؛ولی ممنون که نذاشتی یخ بزنم!
عصا را کنار گذاشت و به سمت قصر حرکت کرد
توقع داشت غول برفی یا چیزی مانند کارتون فروزن ببیند
ولی خبری از هیچیک نبود
کنار اولین پله ایستاد و به آن زل زد
قرار نبود یواشکی وارد شود
یا سلاح همراه خود ببرد
یا حتی نقشه ای نداشت
دقیقا همانی که در ذهنتان است
قرار بود این آخرین و بهترین عملکردش برای برگشت به خانه باشد
کسانی که از جان خود میگذرند ،شجاع میشوند
چون ترسی برای از دست دادن چیزی ندارند
پس اوژنی... شجاع شده بود.
قدم روی اولین پله گذاشت و سپس بعدی و یکی یکی بالا رفت
دستگیره را لمس کرد و سردی اش تا گوشت تنش نفوذ کرد
با فشار آرامی در باز شد
سالنی بزرگ با کف زمین صیغل خورده و یخی زیر پایش بود و ستون های حکاکی شده و یخی سقف را نگه داشته بودند
دو ردیف موازی از مجسمهٔ بزرگان سرزمین شمالی وجود داشت ولی با این وجود که داخل قلب هر شخصیت، یک تیز بزرگ فرو کرده بودند
تنفر ساحره از بزرگان کاملا مشهود و عادی بود
اوژنی پایش را روی زمین یخی گذاشت و آرام وارد شد
هر آن منتظر دیدار و جنگ با ساحره بود؛ولی سالن خالی بود
انتهای سالن سکویی بزرگ وجود داشت که روی آن یک مبل تک نفره وجود داشت که اوژنی حدس میزد جای نشستن ساحره باشد
چند قدم مانده با سکو ایستاد
با مشت های گره کرده فریاد زد
_خودتو نشون بده!
در همان لحظه سکو تکانی خورد
سکو آرام جلو می آمد و درون دیوار فرو میرفت و در جایگزین آن سکوی جدیدی قرار میگرفت
اوژنی با دیدن آن صحنه بهت زده سکوت کرد
روی سکوی جدید دست های ایزابلا را از بالا بسته بودند و او آویزان رو به اوژنی بود
ولی این بار ایزابلا همان ایزای همیشگی نبود!
بدنش داشت کمرنگ میشد و جایش را به بدن اصلی اش میداد
و این به آن معنا بود که ایزابلا داشت جان میداد
و قسمت بدتر آن این بود که...
بدن اصلی,بدن معشوقش بود.
رومینا!
زانو هایش سست شد و به زمین افتاد
معشوقش در کل این مدت همینجا بوده
معشوقش پا به پایش میجنگیده
معشوقش همینجا کنار او بوده !
اشک بی امان از چشم هایش جاری میشد
نفس هایش به شماره افتاده بودند
قفسه سینه اش را چنگ زد و سعی کرد تنفس کند
هدایت شده از رومینا !'
فریادی از ته دل کشید
با تقلا ایستاد و به سمت رومینا دوید
با بیچارگی آهن های دستش را میکشید و مشت میزد
ولی جوابگو نبود
صورت رومینا را لمس کرد و تن بی جانش را در آغوش کشید
در حالی که اشک کل صورتش را پوشانده بود در گوشش گفت
_نمیذارم چیزیت شه!نگران هیچی نباش خب؟فقط یکوچولو ؛یکوچولو تحملش کن!
دوید و یکی از تیر های قلب مجسمه هارا محکم در دست هایش گرفت و آن را شکاند
سعی کرد با آن تیر یخی زنجیر هارا بشکند، ولی کو فایده ؟!
محکم تیر را به زمین پرت کرد و هزار تکه شدنش را تماشا کرد
روی زانو خم شد و فریاد زد
_تو منو میخواستی...
نفس نفس میزد
_حالا که اینجام بیا بیرون و این بازی و تمومش کن!
از سکو پایین آمد و پشت به سکو ایستاد
صدای آشنایی از پشت سرش شنید..
_کی بهت گفته من تورو میخوام؟!
اوژنی سرش را برگرداند
ساحره روبرویش روی سکو ایستاده بود
با قدی کوتاه
پوستی گندمی
موهایی به سیاهی شب
و همان چهره ی بامزه
آنا روبرویش ایستاده بود و پوزخند میزد
ولی این بار با یک تفاوت جدی
آنا ساحره بود!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
_𝐁e 𝐌y 𝐒ummer 𝐈n 𝐀 𝐖inter 𝐃ay,𝐋ove
𝐈 𝐂an't 𝐒ee 𝐎ne 𝐓hing 𝐖rong, 𝐁etween 𝐓he 𝐁oth 𝐎f 𝐔s..
𝐁e 𝐌ine , 𝐁e 𝐌ine , 𝐘eah
𝐀nytime 𝐀nytime:)_
" هر بار که نگاهت میکنم
قلب خسته ام میخواهد در وجودت غرق شود،
جسدش در عمق وجودت به ارامش برسد،
توسط تو ازبین برود و به طبیعت برگردد
چرخه ی زیباییست نه؟ "