رگ هایم مالامال از درد و درد مالامال از من شده ، نفس هایم به یاد تو کم سو میشوند و نگاهم ...
آه از نگاه هایت که دیواره ی وجودم را به اسارت قلبت درآورده .
پناهگاه من رفت ...
و من بی پناه تر از پناهی به دنبال آغوش تو گوشه ی این اتاق هنوز هم اشک میریزم .