زمانی میرسد که حروف فراتر از حروف میشوند و واژگان ورای واژگان.
بعد شبیه زبانی بیگانه و بیمعنی میشوند. اینجاست که احساس میکنم واژگان نامفهومی مثل "مهرورزی" یا "ابدیت" شروع به حرف زدن با من میکنند.
قانون پیچیدهایی دارند آدمها کمی بیشتر که ماندی و کمی بیشتر که دوستشان داشتی قید همه چیز را میزنند و رهایت میکنند
وقتی انقدر خوبی چجوری بهت فکر نکنم ؟!
چجوری میتونم به راحتی فراموشت کنم؟!
چجوری احساسم نسبت بهت کمرنگ میشه وقتی هنوزم کل روز دارم به با تو بودن فکر میکنم ؟!!
بعضی از زخمها قدیمیاند، بسته شدهاند، درد نمیکنند. اما جایشان هنوز هست و هروقت نوازششان میکنی، جریانِ دردی خیالی از تنت میگذرد و در حافظهات زنده میشود.