eitaa logo
˖ ݁ . ִֶָ 𓏲࣪🍓تــ'ـوت فرنـگی ˖ ݁ .
118 دنبال‌کننده
70 عکس
69 ویدیو
3 فایل
࿔ 𝐢𝐧 𝐓𝐡𝐞 𝐧͠𝐚𝐦𝐞 𝐨𝐟 𝐆𝐨꯭𝐝🫂💗̸ࣲ ִֶָ منبعِ فیلم های کیوت و فآنتزي ایتا رو پیدا کردی🧏🏻‍♀🍓𝇁 ◝تبلیغآت ⁚ @TabliQatBlue 🫐⭑ - اینجآ با توعــه كِ قشنگه، بمون کنـآرم🥺👩🏻‍🌾 𝇁𝇃𝇂
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شـــــــروع فعالـــیــــت🍰🍓
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه حالی میدهههه🤤 ‹ › ◜. 𝖩𝗢̤𝖨︎𝖭 💘̸👩🏻‍🦱 ᎒ @arameshvideo ◌⃘ֺ 
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روتین دستی ✨🍰 ‹ › ◜. 𝖩𝗢̤𝖨︎𝖭 💘̸👩🏻‍🦱 ᎒ @arameshvideo ◌⃘ֺ 
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کرانچ طوری 💗🌸 ‹ › ◜. 𝖩𝗢̤𝖨︎𝖭 💘̸👩🏻‍🦱 ᎒ @arameshvideo ◌⃘ֺ 
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسلایم 😍🤤 ‹ › ◜. 𝖩𝗢̤𝖨︎𝖭 💘̸👩🏻‍🦱 ᎒ @arameshvideo ◌⃘ֺ 
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونایی که این سریال رو ندیدن یک هیچ از دنیا عقبن)) )) ‹ › ◜. 𝖩𝗢̤𝖨︎𝖭 💘̸👩🏻‍🦱 ᎒ @arameshvideo ◌⃘ֺ 
رمان ترانه😊 قسمت:1 پپتو رو کشیدم روی صورتم و نالیدم مامان زری بسه دیگه بزار بخوابم تروخدا😫 مامانم گفت : ترانه مامانی بلند پشو دیگه هر روز من باید با زور تو رو از خواب بیدار کنم بدو مامانی دیرم میشه ها؛! به زور کش و قوسی به تنم دادم و گفتم مامان چرا اجازه نمیدی وقتی بیدار شدم برم پایین پیش خاله خوابم میاداااااا مامانم با مهربونی و نوازش اومد کنارم نشست و گفت: دخترم من که بجز تو کسی رو ندارم عزیزم قربونت بشم اگر خدایی نکرده طوریت بشه من دیگه میمیرم !☹️ پاشو عزیزم پاشو صبحونه حاضره بخور تا بریم که من دیر نرسم اونوقت باید غر و لند یه عالمه ارباب رجوع رو تحمل کنم تو دوست داری من ناراحت باشم؟!! نه کشداری گفتمو زود توی خواب و بیداری صبحونه خوردمو و آماده شدم تا بیام طبقه پایین!! خاله سوری خوندار بود و یه پسر داشت و من مجبور بودم تا عصر هر روز که مادرم از سره کار برگرده اونجا باشم، از وقتی پدرم فوت کرده بود مادرم دو شیفت کار میکرد تا اجاره خونه رو که شوهرخاله لطف کرده بود و اجازه داده بود اونجا زندگی کنیم بدیم!! هوشنگ خان، شوهر خاله ام نمایشگاه ماشین داشت و وضع مالیش عالی بود خاله همیشه هوامو داشت و هرکاری برای پسرش میکرد برای منم دریغ نمیکرد و منم همیشه کمک دستش بودم تا بچه کوچیکش اذیتش نکنه هوشنگ خان شوهر خالم آدم وسواسی بود و مدام منو با قیافه ی کج و کوله نگاه میکرد همیشه فکر میکردم منو مثل یه تیکه آشغال میبینه و اصلا از من خوشش نمیاد😒 اون روز نحس خاله سوری وقت اپیلاسیون داشت و من و پسر کوچولوی ۶ ماهه اش رو گذاشت توی خونه چون زن همسایه که دوستش بود و همیشه مارو پیشش میزاشت و جایی میرفت خونه نبود و شهرستان خونه مادرش بود،!! خاله سوری دو دل بود اما من پریدم وسط و گفتم : خاله من مراقب امیر هستم خیالتون راحته راحت که کاش زبونم لال شده بود و این حرفو نمیزدم😫😫 تا اون روز من چندین بار با هوشنگ خان خونه تنها بودم فقط غرغرهای وسواسیش رو شنیده بودم و یه کم اعصابم بهم ریخته بود ، ولی واسه خودشیرینی پیش خاله غرغر رو به جون خریدم و با کلی و اصرار خاله قبول کرد و هوشنگ خان گفت خونه میمونه تا خاله برگرده که خدایی نکرده بلایی سره پسر یکی یه دونه اش نیاد، !! خاله هم از خدا خواسته رفت و زود دروبست ، نهار رو که خوردیم و امیر علی روی پای هوشنگ خان داشت بیهوش میشد که هوشنگ خان گفت ترانه عمو من پام خواب رفته امیر علی رو بلندش کن بزار روی تشکش! منم با ادا و اطوار دخترونه حس مادری بهم دست داد و خم شدم امیرعلی رو از روی پاش بردارم و بزارم روی تشکش که یهو افتادم روی پای هوشنگ خان😬 اون روز مثل همیشه که عاشق دامن بودم دامن کوتاه و گل گلیم تنم بود اما از شانس شوم من اونروز شلوار پام نکرده بودم !! چون عجله ای صبح حاضر شدم بیام خونه خاله سوری، وقتی افتادم هوشنگ خان یه نگاهی به من کرد، ترسیده بودم فکر کردم الانه که منو دعوا کنه و بگه چرا شلوار پات نیست همه جارو کثیف کردی 😰 اما چشماش برقی زد و گفت یواش عمو بلند شو اشکال نداره، !! این رفتار از هوشنگ خان بعید بود چون آدم وسواسی بود😳🙁 با ترس بلند شدمو زود بچه رو از روی پاش برداشتم و گذاشتم سره جاش از ترسم خودمم کنار امیر علی دراز کشیدمو خودمو زدم به خواب! یادم نیست کی خوابم برده بود که حس کردم یه چیزی روی تنمه ،ترسیدم و بازم هیچی نگفتم و خودمو زدم به خواب!! راستش از ترس آوارگی هر وقت یه اتفاقی بین ما و خاله سوری میوفتاد مامانم میگفت ترانه مبادا چیزی بگی هوشنگ خان بیرونمون کنه آواره میشیم ما کسی رو نداریم کمکمون کنه!!☹️ پدر و مادر بابام که شهرستان زندگی میکردن و ما باهاشون ارتباطی نداشتیم و مامانمم توی زلزله مادد و پدرشو از دست داده بود،! اینقدر این حرف توی سرم میچرخید که جرات حرف زدن نداشتم ، از آوارگی وحشت داشتم،. چند دقیقه بعد انگار صدای چرخیدن کلید در خونه توی اتاق پیچید که هوشنگ خان یه جستی زد و از کنارم بلند شد و رفت توی اتاق!! خاله سوری که شاد و شنگول در و باز کرد و اومد داخل بلند صدام زد ترانه خوابی خاله؟ ☺️ منم زود پریدم بالا و نشستم و الکی چشمامو مالیدم و گفتم بله خاله پیش امیر علی خوابیدم بی تابی نکنه، خاله سوری منو کشید توی بغلش و گفت دختر تو چقدر مهربون مامان کوچولو این حرفش باعث شد همه اتفاقی که برام اتفاق افتاده بود و فراموش کنم و لبخند به لبم بشینه😊😁😁 اون روز گذشت و منه ترانه ۱۰ ساله اصلا یادم رفت توی اون روز گرم تابستونی چه اتفاقی بین من و هوشنگ خان افتاده☹️🥺 هوشنگ خان خیلی با من مهربونتر شده بود و هروقت امیرعلی رو میبرد بیرون منم با خودشون میبرد و برام اسباب بازی میخرید ؛ دستمو میگرفت و بوسم میکرد تا چند ماه دیگه تنها نمونده بودیم اما هروقت جای تنها گیرم میاور یه جوری که معلوم نباشه بغلم میکرد و فشارم میداد به خودش و الکی میگفت عمو من دوستت دارما،!.
شما منو 13۰ تایی و 140 تایی نکردید ولی من میزارم😭