آرامجای .
ولیاینحجمازنفهمیدندرسا اصلاعادینی :)))))
خودمونرومیفهمیم؛کهتوقعداریمدرساروبفهمیم؟!
اگر شهر مالِ من بود
در هر خيابانش يك بغل فروشى
تأسيس مي كردم
كه اگر پاييز بود
و نمِ باران و يك دنيا برگِ زردِ ريخته از درخت
و يك دل كه پر از دلتنگي ست
جايى باشد براى دقيقه اى در آغوش كشيده شدن
و ثانيه اى آرامش و لحظه اى امنيت
آرى من اگر بودم
به جاى اين همه درمانگاه و مريض خانه
در هر خيابان
فقط يك بغل فروشى مي زدم و تمام =)