روز هفتم محرم برام خیلی ارزشمنده
میخواستم درباره ی این روز بنویسم
میخواستم از برنگشتن عمو بنویسم
از دنبال آب گشتن سکینه خاتون
از نگرانی بیبی رباب
از بی رحمی تیر سه شعبه
از غم ابی عبدالله
از گهواره خالی
از لالایی بدون مستمع
از نیزه هایی که...
از شبی که آب...
از سر هایی که...
ولی دیدم من لایقش نیستم
تنها کسی اجازه داره در این مورد بنویسه که بهش علم کامل داره
کسی که معنی کلمات رو به خوبی میدونه و بلده که هر چیزی رو برای چی استفاده کنه
نه مثل منی که علمش فقط اندازه ی چند تا روضه ای که رفته هست
راستش افسوس خوردم
ای کاش میتونستم که بنویسم
ای کاش لیاقتش رو داشتم
آرزو
#گوشه_ای_از_عزاخانه_اش
این ستون خانه هایمان نیست که آرامش برایمان فراهم میکنند
این نام های شماست که قلب هایمان را آرام میکند
آرزو
به نظر من خیلی از اتفاقات ، اتفاقی نیستن ممکنه نشونه باشن تا به تو چیزی رو یاد بدن یا برات یاداوری
قاصدکی برای رساندن نشانه ها
باز هم برایم نشانه آورد
عجیب نیست که نشانه های اخیرم تماما از سوی یک نفر برایم آورده شده؟
آرزو
#گوشه_ای_از_عزاخانه_اش
وقتی در حیاط، پارچه سیاه روضه ی اباعبدالله با برگان درختان باغچه ترکیب میشود:)
نمیدانستم که خواندن
بیشتر از شنیدن
دل را آتش میزند
واژه ها قدت عجیبی دارند
این را امروز بعد خواندن چند صفحه از کتابی که تازه شروع اش کردم متوجه شدم