راستش این روزا حالم زیاد خوب نیست
بخوام خلاصه بگم: نگرانم
امشب از اونایی که تونستم حلالیت گرفتم
مداحی گوش دادم
و برای چیزایی که قبلا برام دلخوشی بودن گریه کردم³³³
از وقتی شروع کردم به گوش دادن شرح کتاب کمال الدین نگاهم به زندگی ای دارم زندگیش میکنم عوض شده
راستش حرف های دایی توی سرم تکرار میشه:
این دنیا یه پروژه است
به این جمله ایمان آوردم اما نه اونجوری که دایی معنیش میکرد
احساس میکنم دارم توی زمان مهمی نفس میکشم
ولی هرچی نگاه میکنم منِ تنها آمادگی هیچ چیز رو ندارم
منِ تنها توی همون امتحان اول رد میشم
از وقتی جنگ شروع شده پیام ها زیاد شدن و کوتاه
بعضی هاشون فقط توی سلام خوبی؟ خلاصه میشن
راستش این روزا سعی میکنم دقیقا بگم آره خوبم
نمیخوام دیگران با مبهم جواب دادنم نگران بشن
این چند روز دختر خوبی نبودم
هر روز سر یه چیز بی خودی ناراحت شدم و گریه کردم
هرچی سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم فایده نداشت
راستش اون شبی که چند ساعت داشتم گریه میکردم به خاطر حرف های اونا نبود
داشتم برای اینکه انقدر بدم گریه میکردم
دوست داشتم خودم رو از وجودم در بیارم و بندازم دور ولی نمیتونستم
اگه فردا از خواب بیدار شدم
(اگه شیشه های بالای در اتاقم که هنوز بهشون چسب نزدم روی سرم خورد نشدن)
دوست دارم دختر بهتری باشم
دختر آرومی که بقیه دوسش داشته باشن
امروز دیدم علی عباس تا نرجس سادات رو از دور دید از ذوق دوید و بغلش کرد
طوری که من نگران بودم با این شدت دوییدنش اتفاقی برای بچه ی نرجس سادات بیافته
کی فکرش رو میکرد که نرجس سادات قراره علی عباس چهار ساله (برادر شوهرش) رو اینطور رام خودش بکنه
بچه ای که من تا حالا نتونستم حتی باهاش حرف بزنم
چقدر اینجور آدما قشنگن
چی میشد منم میتونستم انقدر آروم باشم؟