eitaa logo
آرزو
20 دنبال‌کننده
475 عکس
58 ویدیو
0 فایل
توی دنیای بچگیم اسمم "آرزو" بود اینجا نوشته هام، احساساتم، نظراتم و چیز های دوست داشتنیم رو ثبت میکنم:) برای صحبت مون : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g5k43n&btn=آرزو
مشاهده در ایتا
دانلود
ما هنوز صدای آقامون رو نشنیدیم مکن ای صبح طلوع...
یکروز به آنجا برمیگردم یا با تنم یا با جنازه ام یا با روحم
هدایت شده از رفاقت تا ابد
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هنوز دلتنگ توأم...
همه خواب هستن و من هنوز خوابم نمیاد برنامه خوابم بعد از شب های قدر حسابی بهم ریخته دو روز پیش وقتی که دیدم با اینکه تا ساعت چهار عصر خواب بودم اما بازم تونستم قبل اذون صبح یه ساعت بخوابم به درست شدن برنامه خوابم امیدوار شدم دیروز هم وقتی دوازده و نیم خوابم برد مطمئن شدم که اومدن روی ریتم کار سختی نخواهد بود اما گویی امروز وقتی بدنم دیده بعد از دو روز روزه خوری دوباره قرار بر روزه گرفتنه توی ذوقش خورده و به تلافی تصمیم گرفته برنامه ی ماه رمضون رو پیاده کنه و من فعلا بیدارم
- چقدر فکر میکنی که اتاقت امنه؟ + انقدر:
عکس را امروز گرفتم فیلمش را دیروز بعید می‌دانم گل بابونه باشد ولی خب شبیه است از خانه که پیاده راه افتادم سمت حرم نشانه های کوچک بهار رو حس کردم اما این شاهکار بود
کنار شیشه های رنگی، نشسته بودم روی فرش های حرم و به دیوار سرد تکیه داده بودم قرآن رو خونده بودم و برای اینکه روی زمین نزارم با یک دستم در آغوشش گرفته بودم منتظر اذون بودم تا بعد از نماز راه بیافتم سمت خونه از سمت ضریح سه تا دخترک اومدن بیرون و جلوی من نشستن با لبخند نگاهشون کردم هر سه تاشون پیراهن های سبز پسته ای بلندی پوشیده بودن با گل دوزی های رنگی خواهر بزرگتر شاید یازده سالش بود و خواهر کوچیک تر شاید پنج ساله بود وقتی دو تا دختری که کوچیک تر بودن توی بازی هاشون گفتن [ انا اول ] یا یه همچین چیزی فکر کردم دو زبانه هستن اما وقتی خانم مسنی که کنارم نشسته بود و متولد کربلا بود و بزرگ شده ی قم باهاشون صحبت کرد فهمیدم از سوریه هستن و فارسی بلد نیستن ( و یا خیلی کم بلدن ) مامانشون هم بین ضریح و بچه ها در رفت و آمد بود وقتی دست دختر کوچیک تر رو گرفت و برد زیارت دو تا دختر دیگه اومدن بین ماهایی که روی اون فرش و اون کنج نشته بودیم چیزی پخش کردن من آخرین نفر بودم که دخترک کاغذ سفید رو داد دستم و گفت تربت امام حسین راستش توقعش رو نداشتم اول با ذوق ازشون تشکر کردم بعد دقیقه ای با لبخند به کاغذ سفید حاوی تربت خیره شدم و وقتی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم چادر کشیدم روی صورتم و یه دل سیر گریه کردم قبل از اینکه دختر ها بیان به یاد حرف های آقای اوجی بودم و اون فردی که از امام رضا معجزه خواسته بود و من اون لحظه معجزه خواستم نمیدونم چرا اما احساس می‌کردم اون تربت همون معجزه ی منه
ورژن سی و اندی ساله ی من:
هدایت شده از عطارد
محمدحسین پویانفر4_6001174179963998913.mp3
زمان: حجم: 2.3M
حسین جانم من از هرچی که رنگ غمت رو نداره بیزارم.
آرزو
حسین جانم من از هرچی که رنگ غمت رو نداره بیزارم. #نذر_عشق
راستش خیلی وقت بود که دنبالش میگشتم :)