eitaa logo
آرزو
20 دنبال‌کننده
475 عکس
58 ویدیو
0 فایل
توی دنیای بچگیم اسمم "آرزو" بود اینجا نوشته هام، احساساتم، نظراتم و چیز های دوست داشتنیم رو ثبت میکنم:) برای صحبت مون : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g5k43n&btn=آرزو
مشاهده در ایتا
دانلود
- چقدر فکر میکنی که اتاقت امنه؟ + انقدر:
عکس را امروز گرفتم فیلمش را دیروز بعید می‌دانم گل بابونه باشد ولی خب شبیه است از خانه که پیاده راه افتادم سمت حرم نشانه های کوچک بهار رو حس کردم اما این شاهکار بود
کنار شیشه های رنگی، نشسته بودم روی فرش های حرم و به دیوار سرد تکیه داده بودم قرآن رو خونده بودم و برای اینکه روی زمین نزارم با یک دستم در آغوشش گرفته بودم منتظر اذون بودم تا بعد از نماز راه بیافتم سمت خونه از سمت ضریح سه تا دخترک اومدن بیرون و جلوی من نشستن با لبخند نگاهشون کردم هر سه تاشون پیراهن های سبز پسته ای بلندی پوشیده بودن با گل دوزی های رنگی خواهر بزرگتر شاید یازده سالش بود و خواهر کوچیک تر شاید پنج ساله بود وقتی دو تا دختری که کوچیک تر بودن توی بازی هاشون گفتن [ انا اول ] یا یه همچین چیزی فکر کردم دو زبانه هستن اما وقتی خانم مسنی که کنارم نشسته بود و متولد کربلا بود و بزرگ شده ی قم باهاشون صحبت کرد فهمیدم از سوریه هستن و فارسی بلد نیستن ( و یا خیلی کم بلدن ) مامانشون هم بین ضریح و بچه ها در رفت و آمد بود وقتی دست دختر کوچیک تر رو گرفت و برد زیارت دو تا دختر دیگه اومدن بین ماهایی که روی اون فرش و اون کنج نشته بودیم چیزی پخش کردن من آخرین نفر بودم که دخترک کاغذ سفید رو داد دستم و گفت تربت امام حسین راستش توقعش رو نداشتم اول با ذوق ازشون تشکر کردم بعد دقیقه ای با لبخند به کاغذ سفید حاوی تربت خیره شدم و وقتی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم چادر کشیدم روی صورتم و یه دل سیر گریه کردم قبل از اینکه دختر ها بیان به یاد حرف های آقای اوجی بودم و اون فردی که از امام رضا معجزه خواسته بود و من اون لحظه معجزه خواستم نمیدونم چرا اما احساس می‌کردم اون تربت همون معجزه ی منه
ورژن سی و اندی ساله ی من:
هدایت شده از عطارد
محمدحسین پویانفر4_6001174179963998913.mp3
زمان: حجم: 2.3M
حسین جانم من از هرچی که رنگ غمت رو نداره بیزارم.
آرزو
حسین جانم من از هرچی که رنگ غمت رو نداره بیزارم. #نذر_عشق
راستش خیلی وقت بود که دنبالش میگشتم :)
هدایت شده از گمشدگان 😔📜
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ 🔹 "... از غصه شما غصه می‌خوریم!" مولای ما علیه السلام به یارانش فرمود. 📜 گمشدگان 🌙 @gomshodegaaan
روز اول جنگ بعد از مدرسه رفتم حرم هرچقدر مامان و خاله جون زنگ زدن و گفتن سریع تر برگرد خونه پیچوندمشون همین که دایی گفته بود اگه میخوای حرم بمونی مشکلی نیست خیالم رو راحت میکرد چون توی مدرسه بعد از زنگ دوم والدین اومدن دنبال بچه ها و کلاس ها دیگه تشکیل نشد وقت کرده بودم جزء قرآن اون روز و روز های عقب افتاده رو کامل توی مدرسه بخونم اما توی حرم با شنیدن صدای قاری دلم نیومد نصف جزء رو دوباره با قاری همخوانی نکنم حرم آرومِ آروم بود جمعیتِ توی رواق مثل همیشه بود و بقیه قسمت های حرم تقریبا خلوت بعد از تموم شدن قرآن گفتن چون تجمعات مردمی به سمت حرم در حرکت هستن رواق کوچیکه و جوابگو نیست پس بروید صحن امام رضا علیه السلام راستش مردم که از کنار رحل های قرآن بلند شدن هوای حرم غرق التهاب شد بین جمعیت دویدم و خودم رو به ضریح رسوندم زیارت مختصری کردم و گفتم بانو این آخرین زیارتم نباشه سعی کردم تصویر ضریح رو خوب به ذهنم بسپارم و بعد توی ارم تا رسیدن به ماشین دایی دویدم از اون روز به بعد هر بار که رفتم حرم دلشوره ی این رو داشتم که اون زیارت آخرین زیارتم باشه و اون لحظه ها برام حسرت بشه آخرین بار که حرم بودم از باب احترام از پشت در محوطه ضریح زیارت رو خوندم با خودم گفتم انشاءالله چند روز دیگه میام و ضریحتون رو در آغوش میگیرم اما دلم آروم نگرفت حسرت کربلام برام یادآور میشد و از اینکه ممکنه یه روز اون حسرت ها رو برای حرم حضرت معصومه داشته باشم می‌ترسیدم زمین رو بوسیدم به در و دیوار دست کشیدم و سعی کردم جزئیات حرم رو توی خاطراتم ثبت کنم عدد هایی که روی سنگ های کف رواق بودن توجهم رو جلب کردن آخرین باری که بهشون توجه کرده بودم ده نُه ساله بودم توی شب های ماه رمضون وقتی از در خارج میشدم خواستم از شعری که روی در حک شده بود و من هزاران بار خونده بودمش عکس بگیرم اما بی دلیل منصرف شدم ( خودت را با جلایش شست و شو کن ) حالا دلشوره دارم امشب که حالم بهتر شد از باباجون خواستم که وقتی میره بیرون من رو هم برسونه حرم اما مخالفت کرد فکر کنم چند روز آینده حرم خیلی شلوغ باشه نمیدونم اجازه میدن برم یا نه من از حسرت داشتن میترسم حسرت کربلا برام کافیه