اگه این زندگی بازی مافیا بود
وقتی نوبتم میشد از جام بلند میشدم و میگفتم واقعا با چه منطق و عقلی من و کسی که اصلا توی یه طرف نیستیم رو مافیا میدونید؟
هرچی دارم میگردم یه نقطه اشتراک پیدا کنم نمیشه
مافیا های من شهروند های اون هستن
شهروند های من مافیا ی اون
تازه بعضاً همدیگه رو هم مافیا میدونیم
اونوقت شما ما دو تا رو میزارید توی یه تیم و بهمون میگید مافیا؟
جای تاسفه واقعا
خوشحالم که فهمیدم حس هایی که از رفتارش باهام دریافت میکردم قضاوت و توهم ذهنم نبوده و واقعا یه مشکلی باهام داره😊
[لبخند مصنوعی]
شوخی نکن دیگه
من ازت فاصله گرفتم چون از این سخرانی ها و سعیت برای اصلاح کردنم بدم میومد
اونوقت تو میخوای بیای توی مکان امن من باهام صحبت کنی؟
ول کن دیگه لطفا
نمیخواد همه چیز کنترل کنی
نگرانم خسته بشی یوقت
شاید خدا معجزه کرد ما درست شدیم
شما دیگه زحمت نکش
یه آسمان آبی و زیبا و بزرگ که ابر های سیاه پنبه ای سرتاسرش پخش شدن و کل آسمون رو تیره کردن
یا یه آسمان در شب که در وجودش یه ماه کامل و کلی ستاره ی پر نور داره اما توی جنگل و از زیر درخت های بلند کاج هیچی ازش معلوم نباشه
یا یه باغ که درختاش پر از شکوفه های صورتی و سفید قشنگ هستن توی شبی که هیچ نور و ماهی وجود نداره و سرما و صدای وحشتناک جیرجیرک ها کل باغ رو گرفتن
آرزو
یا یه باغ که درختاش پر از شکوفه های صورتی و سفید قشنگ هستن توی شبی که هیچ نور و ماهی وجود نداره و سر
الان من دقیقا این مدلی هستم
توی درونم پر از نشاط و شادی و عشقی هست که نمیتونم پیداشون کنم
واقعا حسودیم میشه به اونایی که وجود امامشون رو درک کردن، دیدن، و با امامشون صحبت کردن...
[بغض]
امشب بعد چهار سال وصیت نامه نوشتم:)))))
پ.ن: بگم که فعلا اصلا توی فاز مرگ و افسردگی و خودکشی و این چیزا نیستم و البته خوشم هم نمیاد ولی دیدم زیادی بیکارم بزار یه کار مفید بکنم
آرزو
امشب بعد چهار سال وصیت نامه نوشتم:))))) پ.ن: بگم که فعلا اصلا توی فاز مرگ و افسردگی و خودکشی و این
خب دیگه
حالا میتونیم با خیال راحت بمیریم
آخییییش
انگار یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد
والا🤣