و دوست عزیزم
که هر چند وقت یک بار
بهم اعلام میکنه
که قراره بی چاره ام کنه
و میکنه
وقتی از این دوستا داشته باشی
دیگه هیچ نیازی به دشمن نداری
اگر قضاوت وجود نداشت
اگر از قضاوت شدنم نمیترسیدم
اگر میدانستم که در ذهنشان هرگز قضاوتم نخواهند کرد
بیشتر ترس هایم
نگرانی هایم
نمایش بازی کردن هایم
و ...
همگی هیچ میشدند
آرزو
هم اکنون در حال ریکاوری بعد از شوک عظیم:/ #خواهر_کوچولو
دارم به این فکر میکنم
که اگه دوستام الان اینجا حاضر بودن
داشتن از خنده غش میکردن:/
خیالش باز شعری بر لبم بی اختیار آورد
که اوصاف علی تبع مرا این گونه بار آورد
نوشتم خادمش هستم عجب وهم و خیالاتی
نوشتم بی علی هیچم چه توضیح اضافاتی
نوشتم شمس دیدم گنبدش زیبا تر از آن است
نوشتم کعبه و دیدم نجف والا تر از آن است
به قرآن سر زدم دیدم علی گویا تر از آن است
نوشتم عرش دیدم مرتضی اعلی تر از آن است
امشبم را در یاد
آخرین سفرم به دیارت
سپری کردم
خصوصا لحظه ای را که
در یکی از صحن های باصفایت
به دیوار تکیه کرده بودم و
زانوی غم در بغل گرفته بودم
و ناگهان
نگاهم به گنبد زیبایت افتاد
و خورشیدی که
داشت از پشت گنبدت طلوع میکرد
در آن لحظه
چشمانم تر
و شعری در گوشم زمزمه شد
[نوشتم شمس دیدم گنبدش زیبا تر از آن است]
واقعا زیبا تر بود...
خیلی زیبا تر...
آرزو
امشبم را در یاد آخرین سفرم به دیارت سپری کردم خصوصا لحظه ای را که در یکی از صحن های باصفایت به دی
و من الان
حال اون روزم را خریدارم
دلم میخواهد
روبروی گنبدت بایستم
و بابا خطابت کنم
و از زندگی
بدون حضور امامم
به تو شکایت کنم
و از تو بخواهم
که کمکم کنی
که بتوانم
آن گونه باشم
که فرزندت میخواهد
نیازمندم
برگردم
به همون سنی که
وقتی میخواستم برم بیرون
فقط لباس میپوشیدم و تمام
نه مثل الان که نگران باشم
که چطور برم
با کی برم
کِی برم
کجا برم
و...