هدایت شده از ꜱɪʟᴇɴᴛ ʟᴏɴᴇʏ ᴍᴏᴏɴ
و در نهایت کسی قلبت را میشکند که به او گفته بودی که از شکسته شدن، خسته شدهای:)
حقیقتش الان توی شرایطی ام که میتونم باید یه سری صمیمیت ها تموم بشه و برای خودم ارزش قائل باشم
چون تازه چشمام رو باز کردم و دارم حقیقت رو میبینم که هیچوقت اونقدری که برام عزیز بودن من عزیزشون نبودم
یه صدایی بهم میگه بچه بازی رو بزار کنار و این کار رو نکن
و یه صدای دیگه میگه کم کردن صمیمیت بچه بازی نیست اونا به تو هیچ اهمیتی ندادن و فقط تو بودی که این وسط خودت رو فدا کردی
واقعا نمیدونم چیکار کنم ، به نظرم حق با صدای دومیه
یادمه مامان چقدر بهم میگفت که اونا برات دوستای خوبی نیستن و گوش نکردم :)))
یادت رفته چطوری فروختت ؟ یادت رفته برای چیزایی که مهم نبودن چقدر عذرخواهی کردی ولی اونا اهمیتی ندادن که چه رفتاری باهات دارن ؟ یادته درموردت چیا میگفت ولی وقتی تنها شد اومد سمتت؟
مامان هرچی میگه همون میشه
مثلا توی زمستون میگه بیرون سرده لباس گرم بپوس و میگی نه ، بعدش که میری بیرون میبینی که حق با مامان بود و درودی به سرما خوردگی گرامی
ارغوان
مامان هرچی میگه همون میشه مثلا توی زمستون میگه بیرون سرده لباس گرم بپوس و میگی نه ، بعدش که میری بیر
البته الان زمستون نیست ولی خب-👺
اره مامان و بابا داشتن میگفتن یک ماه دیگه باید حسرت این شبایی رو بخوری که میتونستی بخوابی ولی تا صبح بیدار بودی
وقتی خیلی کوچیک بودم با بچه ی همسایه بغلی دوست بودم بعد این اینطوری بود که شبت بیدار بود روزا میخوابید
الان بابا گفت « شدی مثل همون بچه هی همسایه بغلی که شبا بیدار بود روزا میخوابید »
خیلی دلم میخواد اینجا از اون حس غمناک و انرژی منفی دربیاد ولی نمیدونم چیکار کنم چی بزارم 😭
ناراحتی؟ شوخی میکنی؟ زندگی هنوز اینا رو داره : خانواده ، شیرموز / شیرکاکائو ، فیلم و سریال ، آدم مورد علاقه ، آب بازی ، بیدار موندن تا صبح ، نوشتن ، رقصیدن ، خندیدن ، نارنگی ، پتو ، کولر ، بارون ، عطرش چیپس ، گل نرگس ، دورهمی های خونه مامانبزرگ ، ماکارونی و عطرش به علاوه دوغ آب علی یا کوکاکولا ، اکلیل ، کتاب ، کتاب ، کتاب ، کتاب ، کتاب ، خانواده ، خانواده ، خانواده ، خانواده ، خانواده ، خانواده✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨