eitaa logo
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
188 دنبال‌کننده
405 عکس
29 ویدیو
7 فایل
اینجا نقاشی هامو(کاغذی_دیجیتالی) میزارم امید وارم لذت ببرین🙂♥
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا به جای زیاد شدن کم میشین؟ 🥲
اوممم امروز میخوام یک چیزی بگم شاید حدود ۵ سال پیش حتی قبل اینکه نقاشی رو یاد بگیرم علاقه خیلیییییییی زیادی به نوشتن داستان داشتم و داستان های زیادی نوشتم که هیچکدوم خبری ندارم😂 اما یکی از بین اونا خیلی برام خاص و ارزشمند بود وتاجایی که تا همین الان به یادش دارم و میخوام با شما هم به اشتراک بزارمش من به خودم نمیگم نویسنده و نمیدونم اصلا شما از این داستان تخیلی خوشتون میاد یا نه اما خوشحال میشم نظراتتون رو راجبش بشنوم🙃
نام داستان ꧂میراث منتخب꧁ خلاصه: در امپراتوری‌ای با تاریخی چند هزارساله، سرنوشت تاج‌وتخت به قانونی باستانی گره خورده است؛ قانونی که هر دویست سال، همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. اما این بار، اتفاقی رخ می‌دهد که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است. در جهانی که گذشته‌اش پر از رازهای ناگفته است، دختری با سرنوشتی ناشناخته قدم به مسیری می‌گذارد که شاید هیچ‌کس، حتی خودش، از پایان آن خبر نداشته باشد. بعضی رازها برای پنهان ماندن ساخته نشده‌اند؛ فقط منتظرند کسی جرئت کشفشان را پیدا کند.
مقدمه داستان اِلدوران؛ سرآغاز یک افسانه هیچ تاجی برای همیشه در اختیار یک خاندان باقی نمی‌ماند. این قانونی بود که سرنوشت اِلدوران را رقم می‌زد؛ قانونی که نه پادشاهان توان تغییرش را داشتند و نه مردم می‌توانستند از آن سرپیچی کنند. اما پیش از آنکه این قانون به یکی از مقدس‌ترین باورهای امپراتوری تبدیل شود، اِلدوران سرزمین کوچکی بود که زیر سایه‌ی ترس و تباهی روزگار می‌گذراند. هیولاها از مرزها می‌گذشتند و به آبادی‌ها هجوم می‌بردند. روستاها ویران می‌شدند، خانواده‌ها خانه‌هایشان را از دست می‌دادند و هر روز بر شمار کسانی که در فقر و گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کردند، افزوده می‌شد. درحالی‌که مردم برای زنده ماندن تقلا می‌کردند، پادشاه در کاخ خود به جمع‌آوری ثروت مشغول بود. امنیت سرزمین برایش اهمیتی نداشت و رنج مردمانش چیزی نبود که خواب آسوده‌اش را برهم بزند. دیوارهای کاخ همچنان استوار بودند؛ اما بیرون از آن‌ها، پایه‌های پادشاهی هر روز بیشتر از پیش فرو می‌ریختند. در میان آن روزگار سیاه، دیگر کسی امیدی به تغییر نداشت. تا روزی که جوانی ناشناس در برابر هیولایی ایستاد. دختربچه‌ای در برابر موجودی که به سویش می‌آمد، از ترس خشک شده بود. هیچ‌کس فرصت نمی‌کرد خود را به او برساند و درست زمانی که دیگر امیدی باقی نمانده بود، جوانی میان او و هیولا قرار گرفت. موهایش سفید بود و چشمان نقره‌ای‌اش همچون شیشه می‌درخشیدند؛ ظاهری که هیچ‌کس پیش از آن ندیده بود. اما آنچه در آن لحظه اهمیت داشت، ظاهر عجیبش نبود. او نیرویی در اختیار داشت که می‌توانست هیولاها را از میان بردارد. جوان هیولا را شکست داد و دخترک را به خانواده‌اش بازگرداند. سپس، بی‌آنکه نامی از خود بگوید یا انتظاری برای قدردانی داشته باشد، از آنجا دور شد. شاید اگر آن روز تنها همین یک اتفاق رخ می‌داد، او نیز مانند بسیاری از قهرمانان گمنام در خاطره‌ی یک خانواده باقی می‌ماند و به‌تدریج فراموش می‌شد. اما نجات آن دختر، تنها آغاز بود. جوان بارها به کمک مردم آمد. او نه‌تنها با هیولاها مبارزه می‌کرد، بلکه به مردم می‌آموخت چگونه از خود دفاع کنند و چگونه از سرزمینشان محافظت کنند. به‌تدریج، مرزهایی که زمانی بی‌دفاع بودند، امنیت یافتند و آبادی‌هایی که در آستانه‌ی نابودی قرار داشتند، دوباره جان گرفتند. مردم در او چیزی را یافته بودند که سال‌ها از آن محروم بودند: امید. و امید، هنگامی که در دل مردمی رنج‌دیده ریشه بدواند، می‌تواند قدرتمندتر از هر ارتشی باشد. سرانجام، مردم علیه پادشاهی که آن‌ها را به حال خود رها کرده بود، برخاستند. تاج‌وتخت سقوط کرد و دربار از کاخ بیرون رانده شد. اما مردم این بار نمی‌خواستند قدرت را به دست فرمانروایی دیگر بسپارند که تنها به منافع خودش می‌اندیشید. آن‌ها از جوان ناشناس خواستند بر تخت پادشاهی بنشیند. و او پذیرفت. سال‌ها گذشت. حمله‌ی هیولاها متوقف شد، مرزها گسترش یافتند و سرزمین کوچکی که زمانی در آستانه‌ی نابودی بود، به امپراتوری قدرتمندی تبدیل شد. بااین‌حال، پرسشی همچنان در ذهن مردم باقی مانده بود. چگونه ممکن بود انسانی با آن ظاهر غیرعادی، پس از گذشت سال‌ها همچنان جوان بماند؟ سی سال از آغاز حکومتش گذشته بود، اما نشانه‌ای از پیری در چهره‌اش دیده نمی‌شد. موهای سفید و چشمان نقره‌ای‌اش نیز همچنان او را از تمام انسان‌هایی که مردم می‌شناختند، متمایز می‌کردند. زمزمه‌ها به باور تبدیل شدند و باور، رفته‌رفته رنگ ایمان گرفت. مردم او را انسانی عادی نمی‌دانستند. آن‌ها اعتقاد داشتند که این جوان برای مأموریتی فراتر از زندگی یک انسان معمولی برگزیده شده است. روزی، هنگامی که امپراتوری به ثبات رسیده بود، پادشاه حقیقتی را با مردم در میان گذاشت؛ حقیقتی که قرار بود سرنوشت اِلدوران را برای هزاران سال رقم بزند. او اعلام کرد که تاج‌وتخت به فرزندانش به ارث نخواهد رسید. هیچ خاندانی برای همیشه فرمانروای اِلدوران نخواهد بود هر دویست سال، منتخب تازه‌ای در میان مردم ظهور خواهد کرد؛ کودکی که هویتش از پیش برای هیچ‌کس شناخته‌شده نیست و روزی جای فرمانروای پیشین را خواهد گرفت. نه ثروت، نه مقام و نه خون سلطنتی، هیچ‌کدام تعیین نمی‌کردند که منتخب بعدی در کدام خانواده چشم به جهان خواهد گشود. حتی خود پادشاه نیز نمی‌دانست چه کسی جایگزین او خواهد شد. از آن پس، مردم اِلدوران با قانونی زندگی کردند که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد؛ قانونی که آینده‌ی امپراتوری به آن وابسته بود. و سال‌ها گذشت. نسل‌ها آمدند و رفتند. تاج‌ها بر سر فرمانروایان تازه قرار گرفتند و تاریخ، فصل‌های بسیاری را پشت سر گذاشت. تا آنکه روزی، در آستانه‌ی یکی دیگر از آن تغییرات سرنوشت‌ساز، اتفاقی رخ داد که هیچ‌کس برای آن آماده نبود. اتفاقی که شاید حتی خود تاریخ نیز نمی‌دانست چگونه باید آن را به خاطر بسپارد و این، آغاز میراثی بود که هنوز حقیقت آن آشکار نشده بود       
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
مقدمه داستان اِلدوران؛ سرآغاز یک افسانه هیچ تاجی برای همیشه در اختیار یک خاندان باقی نمی‌ماند. این
در امپراتوری‌ای با تاریخی چند هزارساله، سرنوشت تاج‌وتخت به قانونی باستانی گره خورده است؛ قانونی که هر دویست سال، همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. اما این بار، اتفاقی رخ می‌دهد که هیچ‌کس انتظارش را نداشته است. در جهانی که گذشته‌اش پر از رازهای ناگفته است، دختری با سرنوشتی ناشناخته قدم به مسیری می‌گذارد که شاید هیچ‌کس، حتی خودش، از پایان آن خبر نداشته باشد. بعضی رازها برای پنهان ماندن ساخته نشده‌اند؛ فقط منتظرند کسی جرئت کشفشان را پیدا کند.
این چون تو یک پیام دیگه بود الان دیدم نزاشتمش🤦🏻‍♀ حالا بریم پارت یک اما خب دوست دارم نظر هم بشنوم کسی چیزی نمیگه🚶‍♀🚶‍♀
میراثِ منتخب پارت اول: دختری که نباید به دنیا می‌آمد در سراسر امپراتوری اِلدوران، شمارش معکوس آغاز شده بود. دویست سال گذشته بود. دویست سال از روزی که منتخب پیشین چشم به جهان گشوده بود می‌گذشت و حالا، مطابق قانونی که هزاران سال پابرجا مانده بود، زمان ظهور منتخب جدید فرا رسیده بود. در شهرها و روستاها، مردم درباره‌ی تولد قریب‌الوقوع او حرف می‌زدند. بعضی‌ها برای به دنیا آمدن پسری با موهای سپید و چشمانی نقره‌ای دعا می‌کردند؛ بعضی دیگر در انتظار روزی بودند که فرمانروای آینده‌ی امپراتوری مشخص شود. در خانه‌های بسیاری، مادران باردار به چهره‌ی فرزندانشان فکر می‌کردند و در دل آرزو داشتند که این بار، فرزند آن‌ها همان کسی باشد که سرنوشت برای نشستن بر تخت پادشاهی برگزیده است. در میان آن‌ها، زنی نیز بود که با چنین امیدی روزهای بارداری‌اش را سپری می‌کرد. او هم می‌خواست فرزندش منتخب باشد. اما نه هر فرزندی. او پسری می‌خواست؛ پسری که اگر نشانه‌های منتخب را با خود داشت، روزی به پادشاهی می‌رسید و نام خانواده‌اش را برای همیشه در تاریخ اِلدوران ماندگار می‌کرد. همسرش، فرمانده‌ی گارد سلطنتی، مردی بود که وظیفه و وفاداری بخش بزرگی از زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. بااین‌حال، در انتظار تولد فرزندشان، بیش از آنکه به جایگاه احتمالی او در آینده فکر کند، مشتاق دیدن کودکی بود که قرار بود عضوی از خانواده‌شان شود. روزها گذشتند. و سرانجام، انتظار به پایان رسید. کودک به دنیا آمد. اما وقتی نخستین نشانه‌ها آشکار شدند، هیچ‌چیز مطابق انتظار نبود. موهایی سپید، به روشنی برف تازه، و چشمانی نقره‌ای و شفاف؛ درست همان نشانه‌هایی که نسل‌ها بود در وجود تمام فرمانروایان منتخب دیده می‌شد. بااین‌حال، یک تفاوت وجود داشت. کودک پسر نبود. او یک دختر بود. دختری که با ظاهر تمام فرمانروایان پیشین به دنیا آمده بود، اما وجودش با چیزی که مردم طی هزاران سال باور داشتند، سازگار نبود. و در همان لحظه، چیزی که می‌توانست برای پدرش بزرگ‌ترین موهبت زندگی باشد، در نگاه مادرش به نشانه‌ای شوم تبدیل شد. او نمی‌دانست این کودک قرار است چه سرنوشتی داشته باشد. نمی‌دانست چرا این بار قانون دیرینه‌ی امپراتوری با چیزی روبه‌رو شده که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. و مهم‌تر از همه، نمی‌دانست که تولد این دختر، آغاز زنجیره‌ای از اتفاقات خواهد بود که نه‌تنها زندگی خود او، بلکه آینده‌ی تمام اِلدوران را تغییر خواهد داد. اما پدرش، وقتی برای نخستین بار دخترش را در آغوش گرفت، چنین ترسی نداشت. برای او، کودک نه نشانه‌ی شومی بود و نه اشتباهی در قانون سرنوشت. او فقط دخترش بود. دختری کوچک با موهایی سپید و چشمانی نقره‌ای که هنوز از دنیای بیرون چیزی نمی‌دانست. و پدرش نمی‌دانست برای محافظت از او، روزی مجبور خواهد شد تمام زندگی‌ای را که می‌شناخت پشت سر بگذارد. ادامه دارد...
یک اسکچ خیلی خیلی خیلی اولیه ببینین تا برم دیجیتال کنم صرفا جهت خالی نبودن کانال🚶‍♀🚶‍♀ همه نقاشی دیجیتالام با همچین چیزی شروع میشه(جزئیات رو دیگه تو برگه نمیکشم تازه اینم زیادی کشیدمش) مدیونین اگه فکر کنین نمیتونم با انگشت تو گوشی اناتومی بکشم😔👌
پارت دوم: رازی در پسِ درهای بسته صدای گریه‌ی نوزاد در اتاق پیچیده بود. مرد، دخترش را در آغوش گرفته بود و با لبخندی آرام به چهره‌ی کوچک او نگاه می‌کرد. موهای سپیدش میان پارچه‌ای نرم قرار گرفته بود و چشمان نقره‌ای‌اش، هرچند هنوز در نخستین روزهای زندگی چیزی را به‌درستی نمی‌دیدند، نشانی از همان ویژگی آشنایی داشتند که مرد بارها در تصاویر و توصیف‌های فرمانروایان پیشین دیده بود. هیچ شکی وجود نداشت. این کودک، منتخب بعدی اِلدوران بود. اما به‌جای شادی، ترس و نگرانی در دل مادرش ریشه دوانده بود. او به دخترش نگاه می‌کرد و نمی‌توانست آنچه را می‌دید بپذیرد. تمام عمر شنیده بود که منتخب، پادشاه آینده‌ی امپراتوری خواهد بود؛ کسی که هر دویست سال یک بار متولد می‌شود و سرنوشت میلیون‌ها نفر به وجودش گره می‌خورد. اما تمام فرمانروایان منتخب پیشین مرد بودند. پس چرا این بار همه‌چیز فرق داشت؟ چرا فرزند او باید دختری می‌بود که با باورهای دیرینه‌ی مردم سازگار نبود؟ مرد متوجه سکوت همسرش شد، اما چیزی نگفت. هنوز امیدوار بود که با گذشت زمان، او نیز دخترشان را بپذیرد. بااین‌حال، نگرانی اصلی مرد چیز دیگری بود. اگر خبر تولد این کودک به گوش دربار می‌رسید، چه اتفاقی می‌افتاد؟ او سال‌ها در جایگاه فرمانده‌ی گارد سلطنتی خدمت کرده بود. بهتر از بسیاری می‌دانست که کاخ سلطنتی، برخلاف ظاهر باشکوهش، همیشه مکانی امن نیست. جاه‌طلبی، رقابت و عطش قدرت می‌توانستند حتی نزدیک‌ترین افراد به تخت پادشاهی را به دشمنانی خطرناک تبدیل کنند. و حالا کودکی به دنیا آمده بود که وجودش، آینده‌ی تاج‌وتخت را تعیین می‌کرد. کودکی که هنوز توانایی دفاع از خودش را نداشت. مرد خاطره‌ی تلخ یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ اِلدوران را به یاد آورد؛ روزگاری که کشته‌شدن یک منتخب در کودکی، امپراتوری را برای دویست سال از فرمانروای برحقش محروم کرده بود. جنگ‌ها گسترش یافته بودند، سرزمین‌ها از دست رفته بودند و مردم بهای سنگینی پرداخته بودند. او نمی‌خواست تاریخ تکرار شود. نمی‌خواست دخترش به‌خاطر جایگاهی که هنوز حتی از آن خبر نداشت، قربانی شود. پس تصمیمش را گرفت. او باید دخترش را پنهان می‌کرد. وقتی مرد تصمیمش را با همسرش در میان گذاشت، سکوت سنگینی میان آن دو شکل گرفت. زن با ناباوری به او خیره شد. «می‌خوای چی کار کنی؟» مرد پاسخ داد: «از اینجا می‌ریم.» «از اینجا؟» «استعفا می‌دم. به یه شهر دورافتاده می‌ریم و تا جایی که می‌تونیم، از چشم همه دور می‌مونیم.» زن با شنیدن حرف‌هایش از جا برخاست. «تو فرمانده‌ی گارد سلطنتی هستی! چطور می‌تونی همه‌چیز رو رها کنی و فرار کنی؟ باید تولدش رو به پادشاه اطلاع بدیم. این وظیفه‌ی ماست!» مرد نگاهش را از او نگرفت. «و اگه نتونه ازش محافظت کنه چی؟» «پادشاه فرمانروای این امپراتوریه! چه کسی بهتر از اون می‌تونه از منتخب محافظت کنه؟» «من سال‌ها توی کاخ زندگی کردم. می‌دونم اونجا همیشه امن نیست. اگه کسی بخواد دخترمون رو از بین ببره، دیوارهای بلند قصر هم نمی‌تونن نجاتش بدن.» زن با خشم گفت: «اون دختر فقط فرزند ما نیست! منتخب امپراتوریه! نمی‌تونی خودت به‌تنهایی درباره‌ی سرنوشتش تصمیم بگیری.» مرد برای لحظه‌ای سکوت کرد. بعد نگاهش به نوزادی افتاد که آرام در گهواره خوابیده بود. «شاید نتونم درباره‌ی سرنوشت امپراتوری تصمیم بگیرم. اما تا وقتی زنده‌ام، اجازه نمی‌دم دخترم رو به‌خاطر اون سرنوشت از دست بدم.» زن پاسخی نداد. او هنوز باور داشت که باید کودک را به پادشاه معرفی کنند. شاید دربار راه‌حلی پیدا می‌کرد؛ شاید هم می‌توانستند این وضعیت غیرمنتظره را مدیریت کنند. اما مرد تصمیمش را گرفته بود. چند روز بعد، استعفای او ثبت شد. خانواده زندگی پیشین خود را پشت سر گذاشتند و به شهری کوچک و دورافتاده رفتند؛ جایی که کمتر کسی آن‌ها را می‌شناخت و کمتر کسی به گذشته‌ی فرمانده‌ی سابق گارد سلطنتی علاقه‌ای نشان می‌داد. در آنجا، آن‌ها زندگی تازه‌ای آغاز کردند. زندگی‌ای که قرار بود هویت واقعی دخترشان در آن پنهان بماند. اما ترک کاخ، پایان اختلاف میان آن دو نبود. مادر هنوز نمی‌توانست دخترش را بپذیرد. او پسری می‌خواست که روزی به پادشاهی برسد، نه دختری که تولدش تمام باورهای او را زیر سؤال برده بود. بااین‌حال، همسرش را عمیقاً دوست داشت. به همین دلیل، با وجود احساساتی که نسبت به کودک داشت، از انجام وظایف اولیه‌ی مادری خودداری نمی‌کرد. از او مراقبت می‌کرد، نیازهایش را برطرف می‌ساخت و اجازه نمی‌داد کمبودی در زندگی روزمره‌اش به وجود بیاید. اما میان مراقبت‌کردن و دوست‌داشتن، فاصله‌ای بود که هیچ‌کدام از این کارها نمی‌توانست آن را پر کند. پدر این فاصله را می‌دید. ادامه دارد👑
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
یک اسکچ خیلی خیلی خیلی اولیه ببینین تا برم دیجیتال کنم صرفا جهت خالی نبودن کانال🚶‍♀🚶‍♀ همه نقاشی دیج
احتمال اعمال تغییرات خیلی بالاهست😔👌 چون تو بیمارستان کشیدمش(من مریض نیستم دوستان😁) به دلم نَشَسته پس تغییرش میدم صرفا جهت خالی نبودن کانال داشته باشینش🚶‍♀🚶‍♀