پارت دوم: رازی در پسِ درهای بسته
صدای گریهی نوزاد در اتاق پیچیده بود.
مرد، دخترش را در آغوش گرفته بود و با لبخندی آرام به چهرهی کوچک او نگاه میکرد. موهای سپیدش میان پارچهای نرم قرار گرفته بود و چشمان نقرهایاش، هرچند هنوز در نخستین روزهای زندگی چیزی را بهدرستی نمیدیدند، نشانی از همان ویژگی آشنایی داشتند که مرد بارها در تصاویر و توصیفهای فرمانروایان پیشین دیده بود.
هیچ شکی وجود نداشت.
این کودک، منتخب بعدی اِلدوران بود.
اما بهجای شادی، ترس و نگرانی در دل مادرش ریشه دوانده بود.
او به دخترش نگاه میکرد و نمیتوانست آنچه را میدید بپذیرد. تمام عمر شنیده بود که منتخب، پادشاه آیندهی امپراتوری خواهد بود؛ کسی که هر دویست سال یک بار متولد میشود و سرنوشت میلیونها نفر به وجودش گره میخورد.
اما تمام فرمانروایان منتخب پیشین مرد بودند.
پس چرا این بار همهچیز فرق داشت؟
چرا فرزند او باید دختری میبود که با باورهای دیرینهی مردم سازگار نبود؟
مرد متوجه سکوت همسرش شد، اما چیزی نگفت. هنوز امیدوار بود که با گذشت زمان، او نیز دخترشان را بپذیرد.
بااینحال، نگرانی اصلی مرد چیز دیگری بود.
اگر خبر تولد این کودک به گوش دربار میرسید، چه اتفاقی میافتاد؟
او سالها در جایگاه فرماندهی گارد سلطنتی خدمت کرده بود. بهتر از بسیاری میدانست که کاخ سلطنتی، برخلاف ظاهر باشکوهش، همیشه مکانی امن نیست. جاهطلبی، رقابت و عطش قدرت میتوانستند حتی نزدیکترین افراد به تخت پادشاهی را به دشمنانی خطرناک تبدیل کنند.
و حالا کودکی به دنیا آمده بود که وجودش، آیندهی تاجوتخت را تعیین میکرد.
کودکی که هنوز توانایی دفاع از خودش را نداشت.
مرد خاطرهی تلخ یکی از تاریکترین دورههای تاریخ اِلدوران را به یاد آورد؛ روزگاری که کشتهشدن یک منتخب در کودکی، امپراتوری را برای دویست سال از فرمانروای برحقش محروم کرده بود. جنگها گسترش یافته بودند، سرزمینها از دست رفته بودند و مردم بهای سنگینی پرداخته بودند.
او نمیخواست تاریخ تکرار شود.
نمیخواست دخترش بهخاطر جایگاهی که هنوز حتی از آن خبر نداشت، قربانی شود.
پس تصمیمش را گرفت.
او باید دخترش را پنهان میکرد.
وقتی مرد تصمیمش را با همسرش در میان گذاشت، سکوت سنگینی میان آن دو شکل گرفت.
زن با ناباوری به او خیره شد.
«میخوای چی کار کنی؟»
مرد پاسخ داد: «از اینجا میریم.»
«از اینجا؟»
«استعفا میدم. به یه شهر دورافتاده میریم و تا جایی که میتونیم، از چشم همه دور میمونیم.»
زن با شنیدن حرفهایش از جا برخاست.
«تو فرماندهی گارد سلطنتی هستی! چطور میتونی همهچیز رو رها کنی و فرار کنی؟ باید تولدش رو به پادشاه اطلاع بدیم. این وظیفهی ماست!»
مرد نگاهش را از او نگرفت.
«و اگه نتونه ازش محافظت کنه چی؟»
«پادشاه فرمانروای این امپراتوریه! چه کسی بهتر از اون میتونه از منتخب محافظت کنه؟»
«من سالها توی کاخ زندگی کردم. میدونم اونجا همیشه امن نیست. اگه کسی بخواد دخترمون رو از بین ببره، دیوارهای بلند قصر هم نمیتونن نجاتش بدن.»
زن با خشم گفت: «اون دختر فقط فرزند ما نیست! منتخب امپراتوریه! نمیتونی خودت بهتنهایی دربارهی سرنوشتش تصمیم بگیری.»
مرد برای لحظهای سکوت کرد. بعد نگاهش به نوزادی افتاد که آرام در گهواره خوابیده بود.
«شاید نتونم دربارهی سرنوشت امپراتوری تصمیم بگیرم. اما تا وقتی زندهام، اجازه نمیدم دخترم رو بهخاطر اون سرنوشت از دست بدم.»
زن پاسخی نداد.
او هنوز باور داشت که باید کودک را به پادشاه معرفی کنند. شاید دربار راهحلی پیدا میکرد؛ شاید هم میتوانستند این وضعیت غیرمنتظره را مدیریت کنند.
اما مرد تصمیمش را گرفته بود.
چند روز بعد، استعفای او ثبت شد.
خانواده زندگی پیشین خود را پشت سر گذاشتند و به شهری کوچک و دورافتاده رفتند؛ جایی که کمتر کسی آنها را میشناخت و کمتر کسی به گذشتهی فرماندهی سابق گارد سلطنتی علاقهای نشان میداد.
در آنجا، آنها زندگی تازهای آغاز کردند.
زندگیای که قرار بود هویت واقعی دخترشان در آن پنهان بماند.
اما ترک کاخ، پایان اختلاف میان آن دو نبود.
مادر هنوز نمیتوانست دخترش را بپذیرد. او پسری میخواست که روزی به پادشاهی برسد، نه دختری که تولدش تمام باورهای او را زیر سؤال برده بود.
بااینحال، همسرش را عمیقاً دوست داشت.
به همین دلیل، با وجود احساساتی که نسبت به کودک داشت، از انجام وظایف اولیهی مادری خودداری نمیکرد. از او مراقبت میکرد، نیازهایش را برطرف میساخت و اجازه نمیداد کمبودی در زندگی روزمرهاش به وجود بیاید.
اما میان مراقبتکردن و دوستداشتن، فاصلهای بود که هیچکدام از این کارها نمیتوانست آن را پر کند.
پدر این فاصله را میدید.
ادامه دارد👑
꧁♕𝑎𝑟𝑡 𝑙𝑖𝑦𝑎♕꧂
یک اسکچ خیلی خیلی خیلی اولیه ببینین تا برم دیجیتال کنم صرفا جهت خالی نبودن کانال🚶♀🚶♀ همه نقاشی دیج
احتمال اعمال تغییرات خیلی بالاهست😔👌
چون تو بیمارستان کشیدمش(من مریض نیستم دوستان😁) به دلم نَشَسته پس تغییرش میدم صرفا جهت خالی نبودن کانال داشته باشینش🚶♀🚶♀