اگر چه این وطن در دستِ نااهلان بسی افتاد
دوباره مژدهی وصل وُ دوباره «هَلْ أَتىٰ» آمد
به کوریِ دو چشم خائنین، تاریخ شد تکرار
در اینشبها علی رفت و به جایش مجتبی آمد
#علی_محمد_ابراهیمی_شیرازی
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
📜...«آرزو داشتم یه روز بیاد خونه مون. از وقتی آلفرد توی جنگ هشت ساله مفقود شد این تنها آرزویی بود که داشتم.»...
📍مطالعه متن کامل روایت :
https://farsnews.ir/ravadar/1773047008571599919
✍🏻 نجمه جوادی
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✋بیعت دوباره
ازدیوِ شرورِ شب برائت کردیم
دل رابه گل نور هدایت کردیم
درنیمه شب قدر، به ذکر صلوات
باخامنه ای دوباره، بیعت کردیم
#احد_دهبزرگی
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
هدایت شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | عزای ما جنسش از جنس عزای سیدالشهدا علیهالسلام است
#جنگ_رمضان
#رهبر_شهید_انقلاب
🆔 @hozehonari_ir
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو پیشنهاد محمدرضا شهبازی برای انجام یکی مانده به آخرین کار در جنگ!
هم جنگ جزئی از زندگیست و هم وسط جنگ باید زندگی کرد.
این دو پیشنهاد برای این است که هم در جنگ زندگی را فراموش نکنیم و هم بهتر بدانیم کدام دشمن با جنگ، زندگی را سخت کرده است.
این دو کتاب را درباره زندگی و دشمنمان در این روزهای جنگ بخوانیم.
برای ثبت سفارش به ادمین فروش مجازی پیام بدید.👇
@ketab_hafezeh_tarikhi
🆔 @ketab_tarikhi
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار_شماره سوم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سوم
۱۹/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
✋جوان برگشته
خورشید رخ گشته نهان برگشته
در ملک وجودمان توان برگشته
آن پیر به خون خفته ی فرزانه ی ما
از لطف خدای دل، جوان برگشته
#احد_دهبزرگی
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
📜عشقهای پنهان
داشتیم با مجتبی پیاده میرفتیم سمت ماشین، عکس امام شهید هم توی دستهایمان بود. مردم پرچم بهدست هنوز جلو استانداری ایستاده بودند و شعار میدادند.
مرد جوانی با بازوهای تنومند و تیشرت مشکی توی پراید نشسته بود. سرش را از شیشه بیرون کرد و با لهجهای لاتی گفت: «یکی از ای عکسارو به من میدیدن؟»
نمیدانم چرا داشت از دور به جمعیت نگاه میکرد.
مجتبی عکسش را بدون معطلی داد دستش.
مرد جوان عکس را گرفت و بوسید. نگاهی به ما کرد و گفت: «خدایی خیلی دوسش دارم ای آقا رو.»
📍متن روایت در خبرگزاری فارس :
https://farsnews.ir/ravadar/1773119937945053334
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات