eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقاجانِ دخترِ کوچکم» دخترانِ صورتی ایران را که حتما بخاطر دارید. همان‌ها که گل‌های صورتیِ چادرهایشان، بهشتِ بیتِ رهبری را رنگی‌رنگی کرد. همان‌ها که جیغ و شلوغ‌بازی‌هایشان بعد از دیدنِ حضرتِ دلبر، فضای بیت را متفاوت کرد! همان‌ها که با عشق، دورِ آقاجان‌شان حلقه زدند و خندیدند و اشک شوق ریختند. حتما دیده‌اید که چطور یکی از آن‌ها وسط آن شلوغ‌بازی‌ها، آغوشش را با حرکت دست‌هایش عاشقانه باز کرد که: «آقا خیلی دوسِت داریم. » آقا هم با لبخند قشنگ و صدای مهربانش گفت: «مام شما رو خیلی دوست داریم.» صورتی‌هایی که فریاد می‌زنند، آقا! آقا! سَر حضرت آقا دعواست! که کنارش بنشینند و دستانش را ببوسند و از نزدیک تماشایش کنند. قشنگی‌هایشان که تمامی ندارد. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. صورتی‌هایی که یک بخشِ قشنگِ تاریخی ساختند. تلویزیون بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده و هربار دخترم، ضربانِ قلبِ کوچکش، تندتر شده. کمانِ ابروهایش بیشتر شده، ستاره‌های چشم‌هایش خاموش شده و بغض راه گلویش را بسته. با حسرت نشسته و نگاه کرده. آرزویش این بوده که او هم مثل آن‌ها به دیدار آقاجانش برود. همیشه دغدغه‌ی قشنگش این بوده که: _چرا ما نمی‌ریم خونه‌ی آقاجون؟ چرا خونه‌ی آقاجونم از ما دوره؟! دلش می‌خواست برود آقاجانش را از نزدیک ببیند و بغل کند. آقا صورتش را ببوسد. او صورت آقا را ببوسد. دست بکشد روی صورت آقاجانش. از نزدیک همه‌ی زَوایای چهره‌ی نورانی‌اش را تماشا کند. بعد مثل آن دختر خوشبختی که به‌ آقا گفته دوستش دارد، او هم ابراز علاقه کند و آقا به‌او بگوید، من هم دوستت دارم. از وقتی فهمیده آقاجانش شهید شده، چشم‌های معصومش بارها ابری شده و برایش باریده. در سکوت هم باریده. در نگاهش به تصاویر آقا، یک‌عالمه درد می‌بینم. حالا از صبح که فهمیده آقا سید مجتبی خامنه‌ای رهبر جدید ماست و عکسش را دیده، چشمانش دوباره پُر از ستاره شده‌اند، برق می‌زنند. بارها با اشتیاق گفته: «کو عکس آقا؟ دوباره نشونم بده.» می‌خواهد مطمئن شود که شبیه آقاجانش است. وقتی تماشا می‌کند، شادی همه‌ی وجودش را نوازش می‌دهد. می‌خندد. دخترم خوشحال است که باز آقاجانش آمده. جوان شده و حالا‌حالاها پیر نمی‌شود. امید دارد که شاید روزی بتواند او را از نزدیک ببیند و بغل کند و ببوسد و... خدا را بابتش شکر می‌کنم. جورچینِ خدا چقدر قشنگ است. شهادت حضرت‌آقا چقدر خیر و برکت داشت برای ایران. مردم ایران را مبعوث کرد. به‌رسالت رساند. حماسه‌آفرینِ‌شان کرد. طوری‌که دنیا به رسالت‌شان ایمان آورد. همان‌طور که خدا وعده‌‌اش را داده بود. حالا هم دشمنی که می‌خواست نظام را تغییر دهد، حتی نتوانست شعارمان را تغییر دهد. باز همه‌ی ایران، یک‌صدا فریاد می‌زنند: _لبیک یا خامنه‌ای! ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «قوت غالب» سر شب میدان معلم بودیم. یک ساعتی آن‌جا ماندیم و بعد هم رفتیم سمت گلزار شهدا. دعای جوشن را آنجا خواندیم. تازه از گلزار شهدا برگشته بودیم خانه. دل مچاله شده‌ام کمی باز شده بود. اما لرز ریخته بود توی بدنم. پلک‌هام داشت سنگین می‌شد. با این حال مانده بودم مراسم قرآن به‌ سر بروم مسجد محل یا توی خانه بمانم. قوت غالب این روز و شب‌های ما در ماه رمضان، جای نان و آب، شده است حضور. شبکه چهار داشت مراسم آقای حدائق در مسجد دانشگاه شیراز را نشان می‌داد. ساعت نزدیک به یک صبح بود که زیرنویس تلوزیون از اخبار جنگ تغییر کرد به: "اعلامیه مهم مجلس خبرگان تا لحظاتی دیگر" دست به گوشی شدم. خبر درست بود. بالاخره بعد از ده روز انتظار، سومین رهبر ایران انتخاب شده بود. توی کانال‌ها و استوری‌ها و پروفایل‌ها پر شده بود از عکس پسر دوم امام شهید. عکسی را بچه‌ها گذاشته بودند توی گروه. امام شهید پرچم تا شده‌ی ایران توی دستش بود. داشت پرچم را می‌داد دست آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای. صورتم بی‌اختیار خیس شد. سنگ توی گلویم خرد شد و بیرون ریخت. انگار تازه داشتم رفتن امام شهید را باور می‌کردم. ترکیبی از غم و شادی و غرور داشت سرریز می‌شد توی سرم. به خودم آمدم ایستاده بودم جلو تلوزیون و لرز بدنم رفته بود. آماده‌ی رفتن به مسجد شده بودم. قوت غالب این روز و شب‌های ما در ماه رمضان، جای نان و آب، شده است حضور. ✍️ 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره سوم.pdf
حجم: 1.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سوم ۱۹/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عشق‌های پنهان» داشتیم با مجتبی پیاده‌ می‌رفتیم سمت ماشین. عکس امام شهید توی دست‌هایمان بود. مردم پرچم به دست هنوز جلو استانداری ایستاده بودند و شعار می‌دادند. مرد جوانی با بازوهای تنومند و تیشرت مشکی توی پراید نشسته بود. سرش را از شیشه بیرون کرد و با لهجه‌ای لاتی گفت: «یکی از ای عکسارو به من می‌دیدن؟» نمی‌دانم چرا داشت از دور به جمعیت نگاه می‌کرد. مجتبی عکسش را بدون معطلی داد دستش. مرد جوان عکس را گرفت و بوسید. نگاهی به ما کرد و گفت: «خدایی خیلی دوسش دارم ای آقا رو؛» ✍️ 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «حافظه‌ی بلندمدت» خواهرم رو کرد به من و گفت: «یعنی حانیه امروز رو یادش می‌مونه؟» گفتم: «این‌روزا این‌قدر اومده راهپیمایی، حتما یه چیزایی یادش می‌مونه.» گوشیم را از توی کیف بیرون آوردم. باید از حانیه عکس می‌گرفتم. اینطوری حانیه وقتی بزرگ شد می‌فهمد هجدهم اسفندماه هزاروچهارصدو‌چهار برای بیعت با امامش آمده بود میدان شهدای شیراز. کاپشن صورتی و روسری مشکی کوچکی سر کرده بود. آبنبات ترش و شیرین توی دهانش را بیرون آورده بود. سرش را بالا گرفته بود و گفته بود: «مامان! پرچمو بده دستم تکون بدم.» ✍️ 🌐 https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهارم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهارم ۲۰/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجم ۲۱/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar