روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانوادهٔ جاشو رحمان دلآرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسین
﷽
🔻 *خانواده جاشو رحمان*
🔸*سي اي خــاک. خـــــاک. اصن مِی آدم مادِرِشْ ول میکنه؟!*
معصومه، زن جاشو رحمان دستش را محکم کوبید روی فرش سجادهای حسینیه و اینها را در جواب «چرا اومدی؟!» گفت.
با بچههای کارگروه ناداستان قرار گذاشتیم این شبها که میرویم تجمع، چشم تیز کنیم پیِ سوژه و پروژهٔ «پنج چرا» را اجرا کنیم. اول میپرسیم چرا آمدی؟! بعد براساس جوابی که میدهد یک چرای دیگر میپرسیم. اینطوری میتوانیم با قالبی مشترک، محتوا تولید کنیم و متفاوتتر بیاییم وسط میدان جنگ روایتها.
🔸ادعایی ندارم اما توی مصاحبه آدم مچگیریام؛ به روش خودم البته و خیلی نرم. اگر حس کنم طرف دارد شعار میدهد یا میخواهد جوابهای کلیشهای بدهد، جوری میپیچانمش که مجبور شود شیرجه بزند توی عمق خودش و یک جواب درستدرمان عمیق بدهد. معصومه اما _«سي اي خــاک»_ را جوری گفت و دستش را طوری به زمین کوبید که فهمیدم خاک برایش نه شعار است و نه کلیشه؛ به خاک و به وطن و به مادر ایمان دارد.
🔸کار به «چرا»های بعدی نرسید و داشتم فکر میکردم این مردم توی هیچ پروژهای نمیگنجند که سخنران اعلام کرد کمکم آماده شویم برای حدیث کسا. خانمها جمعتر نشستند. ریحان پرچمش را داد زیر چادرم و من چشمم رفت پی دلآرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید. بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. خانم سبزهٔنمکی که سینی چای را از آشپزخانه گرفت و رفت سمت جمعیت، تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: _«دختران جانفدای ایران»_
بعد با همین کاغذ آمد نشست کنارمان.
🔸حواسم را دادم به لباسش و دیدم چقدر این دختر واقعی است و چقدر خودش است؛ نه فانوسقه و لباس پلنگیِ صورتی پوشیده، نه از جیپ صورتی آویزان شده و نه کِلاش صورتی دست گرفته. یک دختر جانفدای روستاییست با تیشرت خردلی و شلوار جین.
🔸چای دوم را که گرداندند حرف من و معصومه رسیده بود به خرج و گرانی. معصومه برایم از جاشو گفت. گفت جاشو یعنی کارگر؛ کارگر روی لنج. گفت جاشو رحمان از دیروز رفته دریا و تا دیشب که گوشی آنتن میداده و احوالش را گرفته خوب بوده. اما از امروز که تنگه شلوغ شده، آنتن هم رفته و نگران شوهر شصتسالهٔ خستهاش است.
بعد هم گفت حقوق جاشوها آنقدری نیست؛ برنج را یکجورهایی گِرَمی میپزد و مرغ -اگر باشد- میلیمتری مثلا. گوشت هم که هیچ.
اما اگر رحمان بخواهد پایش را از گلیمِ نانِ حلال درازتر کند، خودش پایش را قطع میکند. اینها را جدی گفت؛ بدون ترسهای معمولِ یک زن خیلی مطیع و خیلی بیزبانِ جنوبی نسبت به مردش.
🔸بعد توی چشمانم زل زد و گفت خدا گفته من اگر کـُـرِحرام را ببخشم، لقمه حرام را نمیبخشم. چون اولی دست خودش نبوده اما دومی دست خودش بوده. مثل یکیدوتا از فامیلهای شاسیبلندسوارشان، که یک بار توی همین اوضاع جنگی بدوبیراه به ایران گفتهاند و از آن روز تصمیم گرفته دیگر خانهشان نرود.
اعتراف میکنم این حجم از فهــــم را نمیفهمم
و «چرا آمدی؟!» پررنگتر شد برایم.
🔸حدیث کسا تمام شد و انگار یک قدم به «فازُوا و سُعِدُوا» نزدیکتر شده بودیم که آقای سیاهپوش شروع کرد شعار دادن. ریحانه پرچم را از زیر چادرم کشید به چرخاندن و دلآرام هم با جمعیت شعار داد: _«اباالفضل علمدار خامنهای نگه دار»_.
🔸شعارها که تمام شد کشیدمش سمت خودم:
_دلآرام، مگه آقای خامنهای رو میشناسی؟
دل و چشمش پیِ پرچمی بود که امیرسام داشت میچرخاند:
_ها که میشناسـُـم. آقامه. آقــــــام.
خندیدم. با انگشت اشاره زدم روی بینیاش:
_آقات که آقا رحمانه!
امیرسام آمد پرچم را داد دستش:
_ سِد مژتبی هم آقای خُمه، هم آقای آقام.
باز هم کار به «چرا» نرسید. دخترک پنجساله درست مثل مادرش نقطهزن جواب داد؛ محکم، بدون ادا اطوار.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_افضلی از سفر به بوشهر
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778150427885189101
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره شصتم.pdf
حجم:
2.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتم
۱۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتویکم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتویکم
۱۸/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پلها سرزمین مادریاند خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتشبس هنوز ترس بر سرزمینهای اشغالی حاک
﷽
🔻 پلها سرزمین مادریاند
🔸«درسته از خلق الله پول می گیرم اما ...»
ضلع شرقیِ میدان معلم به طرف پاسداران دو نفر و نصفی آدمند که بساط پرچم دارند. خانم «دال» حرف هایش را می چشد که یک وقت زهر نداشته باشد: «ما اگه بیویم اونا جیگر نمی کنن بیان آتیش بزنن به اموالِ مملکت.»
«اونا»یش را تلخ می گوید. آدم حس می کند زهرِ دی هنوز توی دهانش مانده. یک دلخوری عمیق.
🔸بچه میدان ارتش است. آدمِ بازار. شوهرش خردهفروشی پوشاک و کلاه دارد. کار و کاسبیاش عین بقیه بازاریها این روزها تشنج کرده. شبهای اول جنگ با شوهر و پسرش آمده خیابان خودش را آرام کند با یک لاخ پرچم، قدِّ یک کفِ دست. شبهای بعد که دیده هر کی پرچم اندازه خودش دست گرفته، رفته پرچم بزرگ جوریده.
🔸همان روزها که قحطی پرچم بود: «دیدم خیلیا مثل من دنبال پرچمن! منم که فروشندهام. سفارش دادم از مشهد و تهران برام عمده فرستادن. شبا میارم اینجا. کمکم دیدم بچه مچه هم میاد، بادکنک پرچمی هم آووردم. بعدشم کلاه پرچمی!. ازین کلاها اینجا گیر نمیاد، گشتم از یه شهر دیگه پیدا کردم...آرم الله داره»
دور دستش یک دسته نوار سه رنگ دارد. یکیش را هم بسته روی پیشانیش. میگوید به تریج قباش برخورده وقتی صدای جنگنده آمریکا را توی آسمان خودمان شنیده. به غرورش بیشتر.
🔸میگوید: «بعضیا میان شبا پرچم بخرن پولشون کمه، با هم صلاح میریم. یه شب یه مادر و بچهش اومده بودن پول نداشتن، بچه پرچم می خواست، یکی از اینا که خودجوش اومدن صف ماشینارو سر و سامون میدن اشاره کرد «بهش بده من حساب می کنم.» آخر شبم اومد پولشو داد! مردم هوای همو دارن.»
🔸خانم دال هیچ سفر خارجی نرفته اما مطمئن خاطر است که آدم ایرانی با بقیه آدمها فرق دارد. ایرانی ها خیلی خاصَّند...
شاهد مدعایش هم زنیاست که به پسرش قول داده یک گوشه خالی از میدان معلم برایش موکب بزند! یا خانوادهای که هر شب با رطب کام مردم را شیرین می کنند. یا زنِ کمحجابی که روی مقوای توی دستش نوشته «کسی به ما پول نداده که آمدیم توی خیابان! آقای ترامپ ما رایگان از تو متنفریم.»
🔸حق با خانم دال است. ایرانی ها آدمهای خاصَّند!
خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتشبس هنوز ترس بر سرزمینهای اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!»
آن وقت ایرانیها صبحی که فهمیدند آتشبس شده گریه کردند! آدمهایی که روز جنگ زیر بارش موشک و تهدیدهای توئیتی ترامپ روی پُلها سپر انسانی میشدند، چون پُلها هم سرزمین مادریاند! حالا که نه جنگ است و نه صلح و شیرهشان زیر بار تحریم و گرانی کشیده شده، سر پُستشان توی خیابانند.
پلاکارد دستنویس هم دارند که دست دیپلماتهایمان برای تودهنیزدن به دشمن پُر باشد: «راه مبارزه با شیطان اکبر تنها از مقاومت و مبارزه میگذرد!»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778298898304140969
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
🌐https://ble.ir/tayebefarid
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
ماجـــــــرای مینــــــاب
نشست انتقال تجربه کارگاه فشرده (بوتکمپ) میناب.
با حضور جناب آقای «محمدحسین عظیمی» و سرکار خانم «زهرا احمدی»؛ نویسنده و شرکتکنندگان در کارگاه فشرده.
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتودوم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتودوم
۱۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
میشه بیدار شی؟
لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها میافتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همهی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم.
_وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میشه بیدار شی؟ لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های د
﷽
🔻 میشه بیدار شی؟
🔸_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟
به سختی نفسش را بیرون میدهد.
_خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.
🔸پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند.
_اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.
نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد.
🔸_مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...
🔸صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دو ماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد:
_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟
🔸چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظهای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود.
_اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره.
به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد.
🔸چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان.
_مهرانا خانم کلاس چندمی؟
_چهارم
_میشه از بابا برامون بگی؟
یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود.
_توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد.
شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند.
🔸لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها میافتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همهی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بیجان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بستهاش زل زده.
_وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_پیروی از عصر روایت سوشون با حضور خانواده #شهید_رحمان_رضایی.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778388602889680088
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
بولتن شماره شصت و سوم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوسوم
۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانم غالبیِ مهربان با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و
﷽
🔻 خانم غالبیِ مهربان
🔸پیامی از یک شماره ناشناس در ایتا دریافت کردم که مضمونش این بود:
"سلام من همسر شهیده غالبی هستم"
"امیر هستم ، امیر یگانه"
اقایِ یگانه (همسر شهیده) در ایتا حساب کاربری من را پیدا کرده بود تا از من تشکر کند! تشکر کند که بین تمامی شهدای نظامی که به واسطه تبلیغات شهرداری با بنر در سطح شهر معروف شده بودند، من به تنهایی داشتم بار معرفی بانوی شهیدهاش را به دوش میکشم که البته انجام وظیفه بود!
🔸به آقای یگانه گفتم از شیما بگویید، از لحظه شهادتش، از آنچه بر شما گذشت بگویید؛ گویی منتظر سنگ صبوری بود تا سفره دلش را باز کند:
"والا همسر من ماما بود و ابادان دنیا اومده بود و بزرگ شده بود تو بیمارستان طالقانی ابادان شنبه تا پنج شنبه بچه هارو دنیا میاورد و پنج شنبه ها تو مطب خودش به نیت امام زمان بیمارای نیازمندو ویزیت میکرد ، خدا بهمون یه دختر داده و یه پسر تا اینکه ۴ ماه آخر خدمتش رو انتقالی دادن برای شیراز ، شیما خیلی خوشحال بود چون اردیبهشت دنیا اومده بود و عاشق اردیبهشت ماه شیراز بود همیشه میگفت یه درخت بهار نارنج بکاریم تو حیاطمون...
اون روز که شهید شد شبش شیفت بود و داشت به خونه برمیگشت که به اون خیابون بمب اصابت میکنه و یه ترکش مستقیم به سر خانمم اصابت کرد و شهید شد."
🔸صحبتهای آقای یگانه با جزئیات نبود و دلم نمی آمد جزییات بیشتری از او سوال کنم گذشت تا توانستم با یکی از عزیزان حاضر در غسالخانه ارتباط بگیرم.
🔸او میگفت شیما عجیبترین شهیده ای بوده که تا به حال دیده است، مداوم میگفت خون از سر شهیده همچنان جاری بود و بند نمیآمد تا از بیمارستان محل کار خود شهیده نیروی پرستار خواستیم تا خون را بند بیاورند، با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و فقط انگار خوابیده بود با بدنی گرم و شبیه به زندهها!
میگفت همسرش مداوم بالای سر جنازه میگفت میشود ترکش را در بیاورید؟ ترکش دراومد؟
شیما را شستند، خونریزی سرش را بند آوردند و طبق وصیتش پیکرش به آبادان منتقل گردید و همچون مادرش حضرت زهرا شبانه تشیع شد.
🔸ما در شیراز برای یادبود او و ارزویش منباب کاشت درخت یک نهال را ابتدای قطعه شهدای جنگ رمضان شیراز کاشتیم و تابلو زدیم: «نهال یادبود شهیده شیما غالبی»
🔸امسال در اردیبهشت ماه مراسم تولد شیما با چهلمین روز شهادتش یکی شده بود. شیما دیگر بوی بهارنارنج های شیراز را استشمام نمیکند، دیگر با دستانش نوزادان را به دنیا نمیآورد دیگر در راهروهای بیمارستان شوشتری شیراز کسی از ایستگاه پرستاری نمیپرسد: غالبیِ مهربان کجاست!؟
شیما دیگر نیست؛ چون اسرائیل و آمریکا اورا کشتند...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778486605830515372
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar