eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
64 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
پل‌ها سرزمین مادری‌اند خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتش‌بس هنوز ترس بر سرزمین‌های اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!» آن وقت ایرانی‌ها صبحی که فهمیدند آتش‌بس شده گریه کردند! آدم‌هایی که زیر بارش موشک و تهدیدهای ترامپ روی پُل‌ها سپر انسانی می‌شدند، چون پُل‌ها هم سرزمین مادری‌اند!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پل‌ها سرزمین مادری‌اند خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتش‌بس هنوز ترس بر سرزمین‌های اشغالی حاک
﷽ 🔻 پل‌ها سرزمین مادری‌اند 🔸«درسته از خلق الله پول می گیرم اما ...» ضلع شرقیِ میدان معلم به طرف پاسداران دو نفر و نصفی آدمند که بساط پرچم دارند. خانم «دال» حرف هایش را می چشد که یک وقت زهر نداشته باشد: «ما اگه بیویم اونا جیگر نمی کنن بیان آتیش بزنن به اموالِ مملکت.» «اونا»یش را تلخ می گوید. آدم حس می کند زهرِ دی هنوز توی دهانش مانده. یک دلخوری عمیق. 🔸بچه میدان ارتش است. آدمِ بازار. شوهرش خرده‌فروشی پوشاک و کلاه دارد. کار و کاسبی‌اش عین بقیه بازاری‌ها این روزها تشنج کرده. شب‌های اول جنگ با شوهر و پسرش آمده خیابان‌ خودش را آرام کند با یک لاخ پرچم، قدِّ یک کفِ دست. شب‌های بعد که دیده هر کی پرچم اندازه خودش دست گرفته، رفته پرچم بزرگ جوریده. 🔸همان روزها که قحطی پرچم بود: «دیدم خیلیا مثل من دنبال پرچمن! منم که فروشنده‌ام. سفارش دادم از مشهد و تهران برام عمده فرستادن. شبا میارم اینجا. کم‌کم دیدم بچه مچه هم میاد، بادکنک پرچمی هم آووردم‌. بعدشم کلاه پرچمی!. ازین کلاها اینجا گیر نمیاد، گشتم از یه شهر دیگه پیدا کردم...آرم الله داره» دور دستش یک دسته نوار سه رنگ دارد. یکیش را هم بسته روی پیشانیش. می‌گوید به تریج قباش برخورده وقتی صدای جنگنده آمریکا را توی آسمان خودمان شنیده. به غرورش بیشتر. 🔸می‌گوید: «بعضیا میان شبا پرچم بخرن پولشون کمه، با هم صلاح میریم. یه شب یه مادر و بچه‌ش اومده بودن پول نداشتن، بچه پرچم می خواست، یکی از اینا که خودجوش اومدن صف ماشینارو سر و سامون می‌دن اشاره کرد «بهش بده من حساب می کنم.» آخر شبم‌ اومد پولشو داد! مردم هوای همو دارن.» 🔸خانم دال هیچ سفر خارجی نرفته اما مطمئن خاطر است که آدم ایرانی با بقیه آدم‌ها فرق دارد. ایرانی ها خیلی خاصَّند... شاهد مدعایش هم زنی‌است که به پسرش قول داده یک گوشه خالی از میدان معلم برایش موکب بزند! یا خانواده‌ای که هر شب با رطب کام مردم را شیرین می کنند. یا زنِ کم‌حجابی که روی مقوای توی دستش نوشته «کسی به ما پول نداده که آمدیم توی خیابان! آقای ترامپ ما رایگان از تو متنفریم.» 🔸حق با خانم دال است. ایرانی ها آدم‌های خاصَّند! خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتش‌بس هنوز ترس بر سرزمین‌های اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!» آن وقت ایرانی‌ها صبحی که فهمیدند آتش‌بس شده گریه کردند! آدم‌هایی که روز جنگ زیر بارش موشک و تهدیدهای توئیتی ترامپ روی پُل‌ها سپر انسانی می‌شدند، چون پُل‌ها هم سرزمین مادری‌اند! حالا که نه جنگ است و نه صلح و شیره‌شان زیر بار تحریم و گرانی کشیده شده، سر پُستشان توی خیابانند. پلاکارد دست‌نویس هم دارند که دست دیپلمات‌های‌مان برای تودهنی‌زدن به دشمن پُر باشد: «راه مبارزه با شیطان اکبر تنها از مقاومت و مبارزه می‌گذرد!» ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778298898304140969 🌐https://eitaa.com/tayebefarid 🌐https://ble.ir/tayebefarid ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
ماجـــــــرای مینــــــاب نشست انتقال تجربه کارگاه فشرده (بوت‌کمپ) میناب. با حضور جناب آقای «محمدحسین عظیمی» و سرکار خانم «زهرا احمدی»؛ نویسنده و شرکت‌کنندگان در کارگاه فشرده. ‌ 🗓️زمان: دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصت‌ودوم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌ودوم ۱۹/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
میشه بیدار شی؟ لازم نبود مهرانا حرف بزند. همین‌که او آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می‌افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه‌ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. _وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میشه بیدار شی؟ لازم نبود مهرانا حرف بزند. همین‌که او آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت و همزمان عکس های د
﷽ 🔻 میشه بیدار شی؟ 🔸_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟ به سختی نفسش را بیرون می‌دهد. _خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد. 🔸پایش را روی پای دیگرش جا به جا می‌کند. _اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم‌. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام. نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را می‌خورَد. 🔸_مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده... 🔸صدای روضه توی سالن پخش می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد و انگار که برمی‌گردد به دو ماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده‌. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع می‌شود و میزبان، آخرین سوال را از او می‌پرسد: _واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟ 🔸چشمانش را می‌بندد و آرام سرش را تکان می‌دهد. دوباره بر می‌گردد به همان روز. به لحظه‌ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ می‌شود. _اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام‌ شوکه شد..‌. هیچ‌وقت اون صحنه رو یادم نمیره. به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش می‌شکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که می‌آید، بغض همه می‌ترکد. 🔸چادر کوچکش را جمع می‌کند و می‌نشیند روبروی میزبان. _مهرانا خانم کلاس چندمی؟ _چهارم _میشه از بابا برامون بگی؟ یکدفعه ساکت می‌شود. اشک توی چشمانش حلقه می‌زند و نوک دماغش سرخ می‌شود. _توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه‌. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش می‌برد. شانه های مرد و زن می‌لرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه می‌کنند. 🔸لازم نبود مهرانا حرف بزند. همین‌که او آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می‌افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه‌ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی‌جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته‌اش زل زده. _وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟" ✍️روزنگار ، روایت از عصر روایت سوشون با حضور خانواده . 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778388602889680088 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
بولتن شماره شصت و سوم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌وسوم ۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خانم غالبیِ مهربان با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و فقط انگار خوابیده بود با بدنی گرم و شبیه به زنده‌ها! می‌گفت همسرش مداوم بالای سر جنازه می‌گفت میشود ترکش را در بیاورید؟ ترکش دراومد؟
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانم غالبیِ مهربان با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و
﷽ 🔻 خانم غالبیِ مهربان 🔸پیامی از یک شماره ناشناس در ایتا دریافت کردم که مضمونش این بود: "سلام من همسر شهیده غالبی هستم" "امیر هستم ، امیر یگانه" اقایِ یگانه (همسر شهیده) در ایتا حساب کاربری من را پیدا کرده بود تا از من تشکر کند! تشکر کند که بین تمامی شهدای نظامی که به واسطه تبلیغات شهرداری با بنر در سطح شهر معروف شده بودند، من به تنهایی داشتم بار معرفی بانوی شهیده‌اش را به دوش می‌کشم که البته انجام وظیفه بود! 🔸به آقای یگانه گفتم از شیما بگویید، از لحظه شهادتش، از آنچه بر شما گذشت بگویید؛ گویی منتظر سنگ صبوری بود تا سفره دلش را باز کند: "والا همسر من ماما بود و ابادان دنیا اومده بود و بزرگ شده بود تو بیمارستان طالقانی ابادان شنبه تا پنج شنبه بچه هارو دنیا میاورد و پنج شنبه ها تو مطب خودش به نیت امام زمان بیمارای نیازمندو ویزیت میکرد ، خدا بهمون یه دختر داده و یه پسر تا اینکه ۴ ماه آخر خدمتش رو انتقالی دادن برای شیراز ، شیما خیلی خوشحال بود چون اردیبهشت دنیا اومده بود و عاشق اردیبهشت ماه شیراز بود همیشه می‌گفت یه درخت بهار نارنج بکاریم تو حیاطمون... اون روز که شهید شد شبش شیفت بود و داشت به خونه برمی‌گشت که به اون خیابون بمب اصابت میکنه و یه ترکش مستقیم به سر خانمم اصابت کرد و شهید شد." 🔸صحبت‌های آقای یگانه با جزئیات نبود و دلم نمی آمد جزییات بیشتری از او سوال کنم گذشت تا توانستم با یکی از عزیزان حاضر در غسالخانه ارتباط بگیرم. 🔸او می‌گفت شیما عجیب‌ترین شهیده ای بوده که تا به حال دیده است، مداوم می‌گفت خون از سر شهیده همچنان جاری بود و بند نمی‌آمد تا از بیمارستان محل کار خود شهیده نیروی پرستار خواستیم تا خون را بند بیاورند، با وجود تمام خون‌ریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و فقط انگار خوابیده بود با بدنی گرم و شبیه به زنده‌ها! می‌گفت همسرش مداوم بالای سر جنازه می‌گفت میشود ترکش را در بیاورید؟ ترکش دراومد؟ شیما را شستند، خون‌ریزی سرش را بند آوردند و طبق وصیتش پیکرش به آبادان منتقل گردید و همچون مادرش حضرت زهرا شبانه تشیع شد. 🔸ما در شیراز برای یادبود او و ارزویش منباب کاشت درخت یک نهال را ابتدای قطعه شهدای جنگ رمضان شیراز کاشتیم و تابلو زدیم: «نهال یادبود شهیده شیما غالبی» 🔸امسال در اردیبهشت ماه مراسم تولد شیما با چهلمین روز شهادتش یکی شده بود. شیما دیگر بوی بهارنارنج های شیراز را استشمام نمیکند، دیگر با دستانش نوزادان را به دنیا نمی‌آورد دیگر در راهروهای بیمارستان شوشتری شیراز کسی از ایستگاه پرستاری نمی‌پرسد: غالبیِ مهربان کجاست!؟ شیما دیگر نیست؛ چون اسرائیل و آمریکا اورا کشتند... ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778486605830515372 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar