هدایت شده از پس از باران | روایت گیلان
🔸بچههای مسجد🔸
اسم رویداد و مکان توی پوستر حکم میکرد که ماشین جلوی یک مسجد توقف کند اما جایی که پیاده شدیم خانه ای بود نوساز و شیک با حیاطی دلباز. تمام حیاط صندلی پلاستیکی سفید چیده بودند و ایوان خانه شده بود سن اجرا.
از ذهنم گذشت حتماً مسجد محل، مراسمی داشته که اختتامیه به یک خانه منتقل شده. گمانم با صدای روضهای که از دور میآمد قوت گرفت.
گوشه حیاط با وسایل سنتی بافته شده از نی تزئین شده بود. دو خانم با لباس محلی هم نشسته بودند کنار آتش و نان کشتا میپختند. نمیدانستم فروشی است یا نه. از برادری پرسیدم که گفت: پذیرایی آخر مراسم است. ابتکار جالبی بود.
پشت ردیف دختران چادری نشستیم.
بخش زیاد صندلیها با کودکان و نوجوانان نهایت چهارده سال پر شده بود. بچههای پر انرژی به زحمت خودشان را بند صندلی نگه داشته بودند که به انتهای برنامه و اعلام جوایز برسند.
این وسط گاهی شیطنتهای عجیبی هم میکردند. یکی از دختران جلوی ما پس گردنی زد به دختر کوچکتر دیگر. او هم نامردی نکرد و یکی دو تا کوبید پس سرش😄 نتیجه اش شد که دختر اول جایش را با کناری عوض کرد و بینشان یک نفر حایل شد. دعوایی که شاید کمتر از یک دقیقه جمع شد.
آزادی بچهها با اجرای آقای صمدی تکمیل شد. راحت کف میزدند و بازیگوشی میکردند. تأخیر نیم ساعته هم برای رسیدن مهمان کافی نبود و آقای مجری سعی کرد آب بیشتری به شروع برنامه ببندد😅.
بهترین گزینه هم پسر حدوداً سیزده ساله بود با شلوار جین، آستین کوتاه یشمی، کلاه و عینک ریبن. یک سیس هنری کامل! مجری او را بالا کشید و درباره نمایششان پرسید. از خیر توضیحاتش میگذرم. راستش چیزی هم نفهمیدم، چون میانه صحبت مهمان ویژه رسید. واقعاً حق دادم که برنامه با تأخیر شروع شود. بالاخره این مهمان حق بزرگی به گردن ما داشت. آخر اگر او نبود حضرت یوسف را برادرانش میکشتند و ما دیگر فیلمی نداشتیم که هر سال ببینیم!
به محض ورود آقای کوروش زارعی، مجری نخ صحبت نوجوان روی سن را جمع کرد و فرستادش پایین. کاملاً مشخص بود سخنران بعدی چه کسی است. آقای کوروش زارعی مسئول هنرهای نمایشی حوزه هنری انقلاب اسلامی کشور. نمونه هنرمند مسلمان انقلابی. یک ترکیب شیرین و کمیاب. جملهای گفتند که حسابی بهم چسبید: «در سراسر کشور حدود هشتصد گروه نمایشی از روستاها و شهرهای مختلف فعالیت میکنند.» این یعنی عدالت. یعنی میتواند فرقی نباشد بین جوان ساکن تهران و نوجوان برکاده کوچصفهان. کیف کردم از این حرکت خوشمزهای که دستپخت آقای پورجعفری و باقی دوستان بود.
برنامه ادامه پیدا کرد با تجلیل از محیطبان حافظ خرس که به قیمت جانش شلیک نکرد. با تقدیر از آقای رحمانزاده کسی که از دهه شصت تئاتر را به مسجد آورده بود و .... تا آخر خورشید با کمرنگ شدنش به داد بچهها رسید. دلشان آب شده بود برای اعلام نتیجه. همان پسر با سیس هنری و تیمش چند بار برنده شدند. جالب این بود که یکی از آنها قبل از رفتن روی سن دست سه نفر را بوسید. مربی، پدر و مادر. در این روزگار دیدن این صحنه حسابی دلمان را قلقلک داد.
اما اوج ماجرا اینجا نبود. آنجا بود که روحانی جوان، آقای هاشمی برای تجلیل بالا رفت. تازه میفهمم حسینیه همینجاست و جابجایی در برنامه اتفاق نیفتاده. این خانه شده مثل همان پایگاههای دهه شصت، محل جمع کردن کودکان و نوجوانان و یاد دادن علم و هنر. همسر روحانی با انرژی میچرخد بین بچهها و مدیریتشان میکند. گروه سرود را هم خودش رهبری کرده بود. بعد از چند ساعت انرژی همه افتاده اما صدای کف بلند و پشت سر هم بچهها و اهالی محل نشان میدهد چقدر خانواده هاشمی برایشان زحمت کشیدهاند. دستمریزاد به همه بانیان که جای خودشان را مرکز عالم دیدند و بهانه کار نکردن را زمین زدند.
مراسم که تمام شد چشممان پی نان کشتا دو دو میزد اما خبری نبود که نبود! سهممان شد شیرینی زبان. باز هم شکر...
✍سیده نرجس سرمست درگاهی|رشت
۲۵ مهر ۱۴۰۳
#رویداد_بچه_های_مسجد
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
09115616501
@sn_sarmast
@Ayeh_Mm
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا
https://eitaa.com/pas_az_baran