حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان
#روایت #حسینیه_اعظم_زنجان 🚩🕌 «از پشت عینک خاطرات» ما چقدر بچهی حسینیهایم. ما چقدر با این یک گُل
#روایت
#حسینیه_اعظم_زنجان
🚩🕌 «از پشت عینک خاطرات»
از دل تقاطع سبزهمیدان عبور کردیم و وارد خیابان فردوسی شدیم. از جلوی پاساژ مکی که گذشتیم، کمکم جمعیت بیشتر شد.
تَرَک شیشهها و کرکرههای لهشده را به همدیگر نشان میدادند.
هر چه جلوتر رفتیم، شکاف شیشهها بیشتر شد، تا جایی که دیگر نه شیشهای بود و نه پنجرهای.
لاشه شرحه شرحه پردهها از سقف آویزان بود.
گردن چرخاندم.
جای خالی... یعنی هیچ!
فکر نمیکردم اولین مواجههام با حسینیه در سال جدید از هیچ آغاز شود؛ از جای خالی تابلو و ساختمانهای موسسه قرضالحسنه و خیریهی شهید خدامرادی.
چند قدم که جلوتر رفتیم تازه با ویرانه روبرو شدم.
مصالح و وسایل از آجر به آجر ساختمانها آویزان شده و تاب میخوردند.
ناخودآگاه زدم به پشت دستم و از ته دل آه کشیدم.
کالسکه پسرک را هل دادم و جلوتر رفتم.
عینک خاطرات محرم را روی چشمم گذاشتم و یک به یک تصور کردم؛
اینجا دارالشفا بود، اینجا معمولا آمبولانس توقف میکرد.
اینجا مغازه پرچمفروشی بود.
اینجا اغلب بساط فروش لباسهای نوزادی شب ششم پهن میشد.
اینجا نانوایی بود؛ همان که ماه رمضانها بعد از ختم قرآن از آن بربری میخریدم. اینجا خانه پدری دوستِ بابا بود که هر شبِ دهه محرم اسپند دود میکرد.
اینجا، اینجا، اینجا ...
ما چقدر بچهی حسینیهایم.
ما چقدر با این یک گُله جا خاطره داریم.
چشمم به ویرانهی ساختمان اداری افتاد. سردیس شهید شهریاری مقابلش بود.
غبطه خوردم که عجب جایی.
کاش عاقبت ما هم طوری شود که سردیسمان را درِ ورودی ساختمانهای فرهیخته بگذارند.
از درِ شیشهای ساختمان اداری که وارد میشدی، وسط آسانسور بود و از دو طرف پلهها بالا و پایین میرفتند.
برای منی که همیشه دیرم بود، آسانسور خاطره چندانی نساخته؛ اما بدو بدوهایم در راهپله را خوب به یاد داشتم.
محرم سال ۹۶ یا ۹۷ بود.
تازه از کلاس عکاسی فارغ شده و دوربین عکاسی دخترخالهام را قاپ زده بودم. بعد از چند سال خادمی در قسمت نذورات، خیلی کلاس داشت که حالا وارد قسمت رسانه شوم.
ثبت نام کردم و مسئول عکاسی از حواشی دسته عزاداری حسینیه اعظم شدم.
موظف بودم که هر یکی دو ساعت، رَم را به مسئولم برسانم تا عکسها را حین برگزاری دسته، منتشر کنند.
بچههای رسانه در سالن اجتماعات مستقر بودند و من با کولهپشتی و دوربینی آویزان از گردنم، هر چند ساعت به سراغشان میرفتم.
از صدای پاکوبیدنم در راهپله، متوجهم میشدند. رَم را میگرفتند و تا تخلیه شود، سر به سرم میگذاشتند.
پلک زدم.
چند قدم بالاتر از آن ساختمان، داروخانه بود.
یک شب بعد از مراسم، با دوستانم راهی داروخانه شدیم.
رگال پستانکها دلم را اکلیلی کرد.
از همان موقع از ذهنم گذشت که لابد هرکس از اینجا پستانک یا شیشهشیر میخرد، آن را تبرک امام حسین (ع) میداند.
همان موقع با خودم گفتم، روزی که مادر شدم پستانک پسرم را از تبرکی کربلای زنجان میگیرم.
حالا...
دستان یخزدهام را روی کاور کالسکه پسرک کشیدم تا سرما به داخلش نفوذ نکند.
دست دیگرم را پهن کردم روی صورتم. نخواستم اشکهایم در آن شلوغیِ جمعیت به فریاد تبدیل شود.
حسرت پستانک روی دلم ماند اما حتما روزی که پسرم خادم حسینیه شود، این روایت را برایش میخوانم.
✍️ حدیث دربانی
جمعه | ١۴ فروردین ١۴٠۵|
شما هم روای باشید 👇
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 🇮🇷
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خرده_روایت
#تجمعات_مردمی
🔴با قد خمیده و ریش و موی سپید کنار خیابان ایستاده بود و پرچم را با شدت اما ظرافت خاصی تکان میداد، دکتر بازنشسته شهر بود.
🔸هر چقدر اصرار کردم که مصاحبه کوتاهی داشته باشیم راضی نشد، میگفت: قلمم رساتر از زبانم است، بیشتر مینویسم، زیاد اهل حرف زدن نیستم.
با دیدن او یاد حکایت دیدار #نادر_شاه با پیرمرد جنگجوی ایرانی افتادم؛ زمانی که نادر، دلاوری و شجاعت پیرمرد را در میدان جنگ دید او را فراخواند و گفت:
پیرمرد! زمانی که اصفهان توسط أشرف و محمود أفغان إشغال شده بود تو کجا بودی؟!
پیرمرد گفت: من بودم اما تو نبودی...
هنگامی که تو به سلطنت نشستی #عزت را به #ایران بازگرداندی...
📍پ.ن:
این غیرت و وطندوستی ما هم به برکت جمهوری اسلامی است، وگرنه پیشینیان ما و این مردم در زمان جنگ جهانی دوم که کشور از دو طرف إشغال شد هم بودند اما #رهبر شجاعی نبود که مردم را به ایستادگی فرا بخواند!
✍️ مسعود بازرگان | فروردین ١۴٠۵|
کاری از گروه رسانهای فردُو
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#شهید_ناصر_قاسمی
«قرار اول»
چند روز بیشتر از شهادت ناصر نگذشته که نیمههای شب، با صدای امیرعلی که پنج ماه بیشتر ندارد، از خواب بیدار میشوم.
پسرکم گرسنه است.
شیرش را که میخورد، میغلطانمش توی گهوارهاش.
نگاهی به جای خالی ناصر میاندازم و دوست دارم مثل هر شب بگویم:
«ناصر؛ پاشو! پاشو مثل همیشه با امیرعلی بازی کن تا خوابش ببره.»
پلک میبندم. سینهام سنگین است و گلویم میسوزد.
توی این چند روز بخاطر مهمانهایی که بخاطر ناصر آمدهاند، استراحت کافی نداشتم.
امیرعلی مثل فرشتهها آرام گرفته.
لبخند میزنم و آرام به سمت آشپزخانه میروم.
دکمهی چایساز را میزنم تا کمی آب جوش بخورم.
هنوز چند دقیقهای نگذشته که صدای خندههای امیرعلی بلند میشود.
گوشهایم را تیز میکنم.
صدای امیرعلی به بازی بلند شده؟!
بلافاصله به اتاق برمیگردم. قلبم تند میزند.
انگار کسی با امیرعلی بازی میکرده که حالا دستهای کوچک و سفیدش را مشت کرده و با هیجان توی هوا میچرخاند. از ته گلویش صدای ظریفی توی اتاق پیچیده.
بغلش میکنم و سرش را به سینهام میچسبانم.
به ثانیه نمیکشد که دوباره خوابش میبرد.
دوباره به جای خالی ناصر برمیگردم.
نگاهم میافتد به قاب عکس روی دیوار.
لبم به خنده محوی مینشیند و این بار آهستهتر میگویم:
«ترسوندی منو ناصر... این دفعه خواستی بیایی، یه خبر بده...»
✍️ مریمتوکلی| فروردین ١۴٠۵ |
روایتی از خاطره همسر شهید ناصر قاسمی
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
355.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روایت
#حسینیه_اعظم_زنجان
🕌 «زخم گلدسته»
... زخمهای گنبد و گلدسته حتی زخمهای دل ما اما هرکس که با حسین بن علی بجنگد نابودیاش حتمی است...
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان
#روایت #حسینیه_اعظم_زنجان 🕌 «زخم گلدسته» ... زخمهای گنبد و گلدسته حتی زخمهای دل ما اما هرکس که
#روایت
#حسینیه_اعظم_زنجان
🕌 «زخم گلدسته»
تجمع دیشب قرار بود اطراف حسینیه اعظم برگزار شود همانجا که چند روز پیش مورد تهاجم دشمن آمریکایی-صهیونی قرار گرفت.
شام خورده نخورده راه افتادیم. بعد از یک ساعت سرگردانی توی خیابان بخاطر شلوغی و ترافیک، مجبور شدیم ماشین را خیلی دورتر پارک کنیم و راه بیفتیم.
از سبزه میدان که سمت خیابان فردوسی پیچیدیم سیل جمعیت به سمت حسینیه در حرکت بود.
به همسرم گفتم: «بیا از گوشه جمعیت بریم میترسم وسط جمعیت له بشم»
از یک گوشه راهی شدیم.
هنوز خیلیمانده بود به حسینیه برسیم ولی جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
همسرم پیشنهاد داد از کوچه پشتی مشرف به حسینیه به محوطه جلویی حسینیه برسیم.
به محض ورود به کوچه برخلاف تصورمان جمعیت کمتر نبود که بیشتر بود. بین فوج جمعیت یک کنار دیوار برای خودم پیدا کردم و تکیه دادم.
چشمم که به گنبد و گلدسته زخمی حسینیه افتاد، قلبم مچاله شد.
آن محوطه بزرگ که در مناسبتهای شاد رنگ چراغهایش سبز بود و ایام غم، سرخ. همانجا که یومالعباس را در جهان یک اتفاق یگانه کرده بود و همهاش برای مردم بود، همه از بین رفته بود. کتابخانه، داروخانه، پارکینگ حتی خانه و مغازه مردم که اثری از آنها نمانده بود.
فقط مانده بود گنبد و گلدسته طلایی زخمی، که بار دیگر سند مظلومیت شیعه بود.
مداح شروع کرد به روضه خواندن، دم گرفتیم و باریدیم جمعیت میرفت و میآمد.
آدمهایی با ظاهر متفاوت و با پوشش متفاوتتر که سرک میکشیدند سمت حسینیه و وجه اشتراک همه قطره اشکی بود که از چشم میغلتید. اشکی که گاهی زیر لب تنفر از دشمن بود و گاهی شکایت به خدا.
با خودم گفتم همه این زخمها مداوا میشود
زخمهای گنبد و گلدسته حتی زخمهای دل ما
اما هرکس که با حسین بن علی بجنگد نابودیاش حتمی است؛
چه فرقی میکند،
چه کسی باشد،
متوکل عباسی یا سران فتنه ۸۸،
جمشید شارمهد یا رژیم صهیونیستی و آمریکا
خون حسین میجوشد و ظلم را زمین گیر میکند.
✍️ کوثر مسافر
جمعه | ١۴ فروردین ١۴٠۵|
شما هم روای باشید 👇
خانه روایت حوزه هنری زنجان| 🇮🇷
@revayat_zanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
🔰اجتماع مردمی فدائیان ایران
با حضور عموم همشهریان و اهالی محترم
🔻شهرکهای:
کارمندان، کوی قائم،
اراضی، آزادگان،
نصر و علوم پایه
🕘 زمان:
یکشنبه ١۶ فروردین ١۴٠۵ | ساعت ٢٠:٣٠
📍مکان: پارک جوان
(شهرک کارمندان، خیابان هفتم غربی)
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
37.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حسینیه_اعظم_زنجان
🚩 این علم زمین نمی افتد
حسینیه را بهتر از قبل میسازیم
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |
🔰 به بهانه ایام جنگ رمضان؛ آخرین عید از رادیو نمایش
#مرکز_آموزش_حوزه_هنری با همکاری رادیو نمایش:
🔹 رمان تحسینشدهی «#پاییز_آمد» اثر گلستان جعفریان، را در قالب نمایش رادیویی با عنوان «آخرین عید» به کنداکتور پخش رساند.
🎭 عوامل این اثر فاخر:✍️ نویسنده: سیمین بنایی 🎬 کارگردان: امیر منوچهری 👤 تهیهکننده: سیدمرتضی دارابی 🎙️ سردبیر: امین رهبر 🎭 بازیگران: سیدعلیرضا میرهادی، زینب واگذاری ریکنده، مهدیه یکتا، محمود شاهپری 🎤 گوینده: نعیمهسادات علوی 🎧 صدابردار: امید جلائی 🎛️ صداگذار: مریم محمدخانی #مرکز_آموزش_حوزه_هنری ── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ── 🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در: ایتا | بله | سایت |
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎧 بشنوید| قسمت دوم نمایش رادیویی «آخرین عید»؛ اقتباس از رمان «#پاییز_آمد»
◽️کارگردانی: امیر منوچهری
◽️تهیهکنندگی: سید مرتضی دارابی
◽️سردبیری: امین رهبر
◽️تنظیم رادیویی: سیمین بنایی
🔹بازیگران: سید علیرضا میرهادی، زینب واگذاری ریکنده، مهدیه یکتا، محمود شاهپری،آیلی آقائی مقدم، حسین خلیق، زهرا اسفندیاری
◽️گویندگی: نعیمه سادات علوی
◽️افکت صوتی: مریم محمدخانی
◽️صدابرداری: امید جلائی
◽️صدا گذار: مریم محمدخانی
🔹به همت #مرکز_آموزش_حوزه_هنری
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا | بله | سایت |