در آن لحظه،قلب الهه شکسته شد.او که میتوانست تمامِ جهان را به تسخیر خود درآورد،حالا در برابرِ یک مرگِ کوچک،درمانده بود.او احساس کرد که وجودش دیگر برای آن جایگاهِ بلند و پر زرق و برق در آسمان ها مناسب نیست.
او که حالا طعمِ غم و فقدان را چشیده بود،دیگر نمیتوانست آن الهه ی بی خیال و بی دردِ سابق باشد.
آتارگاتیس،با قلبی که از شدت درد سنگین شده بود،به سمتِ ساحلِ دریا دوید.او به دریا نگاه کرد و باخود گفت:
پلاک 221B خیابان بِیکِر🌟
او که حالا طعمِ غم و فقدان را چشیده بود،دیگر نمیتوانست آن الهه ی بی خیال و بی دردِ سابق باشد. آتارگ
اگر نمیتوانم در دنیای شما زنده بمانم،پس در بی کرانگیِ این آب ها گم میشوم،جایی که نه زمان به من برسد و نه یادِ او از دلم برود.
او خودش را به آغوشِ خنک و عمیقِ اقیانوس سپرد.اما جادوی الهی او حتی در لحظه ی سقوط هم او را رها نکرد...
دریا،او را نپذیرفت که دوباره به شکل یک الهه باشد و زمین هم او را نپذیرفت که به شکل یک انسان باز گردد.در آن لحظه ی درخشان و غم انگیز،بدنِ اون تغییر کرد.
پاهایش که با سنگینیِ غم به زمین میخوردند،به پره هایی نرم و براق تبدیل شدند و پوستش درخششِ صدف هارا گرفت.او دیگر یک الهه نبود،تبدیل به یک پری دریایی شده بود.
از آن روز به بعد،میگویند پری های دریایی،نگهبانانِ غمگینِ اقیانوس هستند.آن ها زیباییِ خیره کننده ای دارند،اما اگر به چشم هایشان دقیق نگاه کنی،ردی از آن اشک های قدیمیِ الهه ای را میبینی که در جستوجوی عشقی بود که قرار بود تمامِ دنیای او را تغییر دهد.
پلاک 221B خیابان بِیکِر🌟
از آن روز به بعد،میگویند پری های دریایی،نگهبانانِ غمگینِ اقیانوس هستند.آن ها زیباییِ خیره کننده ای
وای خیلی قشنگ بود جیغ میزنم!!!!