🌕 خیلی خیلی خیلی سال های پیش،وقتی که دنیا هنوز اونقدرها سن نداشت،جوجه تیغی موجودی بود که تمام بدنش با پشم های خیلی نرم و ابریشمی پوشیده شده بود.اون انقدر لطیف بود که حتی از برخورد یک برگ خشک با پوستش هم میترسید و همیشه زیر بوته ها قایم میشد تا کسی بهش صدمه نزنه.اون از همه چیز دنیا میترسید :::
بادِ سرد،صدای قدم های حیواناتِ بزرگ و حتی سایه ی خودش!!یک شب،ماهِ کامل که خیلی مهربون بود،از آسمون پایین رو نگاه کرد و دید که این موجودِ کوچولو (🦔) چقدر غمگین و ترسو توی تاریکیِ بوته ها کز کرده.ماه دلش براش سوخت و گفت :: 《چرا تو انقدر میترسی؟؟تو بخشی از زیباییِ جنگل هستی.》 در جواب،جوجه تیغی نازِ ما که هنوز هیچ تیغی نداشت با صدایی که از ترس میلرزید گفت :: 《من خیلی کوچیک و نرمم،هیچ راهی برای دفاع از خودم ندارم.》 ماه هم به اون لبخندی زد و گفت :: 《من به تو محافظی میدم که هیچکس نداره!!》 ماه شروع کرد به تاباندنِ باریکه های نقره ای نور خودش روی بدن جوجه تیغی.هر پرتوی نور،وقتی به پوستِ لطیف جوجه تیغی میرسید،اون رو تبدیل به یک تیغ نقره ایِ محکم و سخت و درخشان میکرد؛ تا صبح،تمام بدن جوجه تیغی با این تیغ های زیبا پوشیده شده بود. پس ماه قبل از اینکه جای خودش رو به خورشید بده،به جوجه تیغی گفت :: 《حالا دیگه لازم نیست از دنیا بترسی!!تو با این زره،شجاع ترین موجودِ کوچولوی جنگل هستی؛اما یادت باشه،این تیغ ها برای آسیب رسوندن به بقیه نیست،بلکه برای اینه که هروقت احساس خطر کردی خودت رو بغل کنی و بدونی که امن هستی.》 از اون شب به بعد،جوجه تیغی دیگه زیر برگ ها قایم نشد؛اون یاد گرفت که وقتی میترسه خودش رو به شکل یک توپ دربیاره،شکلی که دقیقا مثل ماهِ کامل،یعنی همون دوست قدیمیش بود.
پلاک 221B خیابان بِیکِر🌟
وای این چقدر زیاد شد_
ولی قشنگه عوضش🗣
پلاک 221B خیابان بِیکِر🌟
🦔
جوجه تییییییغییییییییییجس۹ش۸ش۸۸ش۸۸ششح۹ش۹ش۸ش۷