پلاک 221B خیابان بِیکِر🌟
افسانه ی جستوجوی بی امید
سایرن ها و پرسفونه🌬
در دنیای اسطوره ها،پرسفونه فقط یک الهه نبود؛او نماد بهار،شکوفایی و تازگی بود.هرجا که او قدم میگذاشت،گل ها باز میشدند و زمین جان میگرفت.
اما یک روز،همه چیز تغییر کرد...
هادس،خدای دنیای زیرین عاشق زیبایی و لطافت پرسفونه شد.او با قدرت خدایی،پرسفونه را از میان گل های در حال شکوفایی ربوده و به اعماق سرد و تاریک زمین برد.با رفتن الهه ی بهار،بهار از روی زمین رفت،گل ها پژمرده شدند و جهان وارد زمستان ابدی شد.
در این روایت،سایرن ها در ابتدا موجوداتی بودند که با پرسفونه ارتباط نزدیکی داشتند.وقتی پرسفونه ناپدید شد،دنیا برای آنها سیاه و بی معنا شد.
آنها که دیگر زیبایی بهار را نمیدیدند،از شدت اندوه و بی قراری،به سراغ خدایان رفتند.
آنها با گریه و زاری از خدایان خواستند:
ما نمیتوانیم روی زمین بمانیم و شاهد مرگ بهار باشیم.به ما بال بدهید!به ما قدرت پرواز بدهید تا بتوانیم تمام گوشه و کنار جهان را جستوجو کنیم،تا شاید در میان کوه ها یا دریاها،ردپایی از او پیدا کنیم...
خدایان،به خاطر عشق و سوگ آنها،به آنها بال های پرنده دادند؛اما این قدرت،با یک قیمت همراه بود.آنها دیگر نمیتوانستند مثل قبل زندگی کنند.آنها به موجوداتی تبدیل شدند که همیشه درحال پرواز و جستوجو بودند.
و اینجا همان جایی است که آواز آنها شکل گرفت.آواز سایرن ها در این روایت،برخاسته از یک خالیِ بزرگ در قلب آنهاست.
آنها آواز میخوانند تا شاید صدایی از پرسفونه بشنوند.
شاید با صدای خود،توجه دنیای زندگان را جلب کنند تا کسی به آنها بگوید الهه ی بهار کجاست.
و یا شاید...از شدت تنهایی،میخواستند تمام دنیا را به گوش خود بکشانند.