#هوالعشق
از صبح یکریز باران میبارید.همهی معابر
پرآب شدهبود. قوام همراه یکیازدوستانش
داشـت به سخـتی از خیـابان رد میشـد که
نگاهش به جوی آب افتاد . تراکم آشغالها
مسـیر آب را سد کرده بود.سگی در آب گیر
افتـاده بود و دسـت و پا میزد قـوام عـبا و
عمـامهاش را داد دسـت هـمراهش و رفـت
داخل جـو . آشغالها را کنار زد و خود را به
سگ رسـاند. بغـلش کـرد و آورد بیـرون،کنار
خیابان رهاش کرد. بعد رو کرد به آسمان:
"خدایا! سگی را به سگی ببخش!"
و بعد از این جمله روی پای خود میزند و میگوید: یادم نبود که سید هستم...
#آقاسیدمهدیقوام
@poyanfar