🍃❤️
📝 به روایتی از هم رزم شهید :
🍃| بنی صدر دستور داده بود كه باید نیروهای مستقر در هویزه عقب نشینی كنند و برگردند سوسنگرد 🎌
حسین میگفت: هویزه توی دل دشمنه و ما از اینجا میتونیم به عراق ضربه بزنیم.✊شخصاً هم با بنی صدر صحبت كرده بود...
ولی وقتی كه دید راه به جایی نمیبره، نامه ای✉️ به آیت الله خامنه ای نوشت در این باره كه تعداد اسلحه های ما از تعداد نیروها هم كمتر هست، ولی میمانیم!✌️
چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دلی استوار از ایمان و توكل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی كردند.💪 هیچ كس زنده نماند!😔✋
عراقیها با تانك از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند.😭
بعدها جنازه ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی كه در كنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای. ✋|🍃
#شهید_سید_حسین_علم_الهدی
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
✅چه شانسی داشتیم
💢روایتی از همراهی با امام خامنه ای در بازدید از مناطق زلزلهزده کرمانشاه
🔸 توی یکی از چادرها مردی بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم.
حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا میشوند.
دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سندار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد.
🔹به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کیومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زنهای جوان و رفت جلوی ورودی چادر.
کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک کردند.
🔸کیومرث گفت: نور آوردید. آقا با همه احوالپرسی کردند و بعد به نیها اشاره کردند و چادر و پرسیدند: اینها را خودتان ساختید؟ زنها جواب مثبت دادند.
آقا دعایشان کردند؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشتها لپ بچهای که بغل یکی از زنها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند.
🔹خیلی زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند.
وقت بیرون رفتن شنیدم که یکی از زنها به دیگری گفت: چه شانسی داشتیم، بزرگترین افتخار نصیبمان شد.
🆔👇👇👇
@asganshadt
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
2⃣8⃣5⃣ #خاطرات_شهدا 🌷
💠آقا بود
🔹 #امام_خمینی را مراد میدانست و خودش را مرید😊 . #انقلاب_۵۷ را انقلابی نجات بخش✌️ برای مردم دنیا میدانست.آنقدر ذوب در شخصیت امام شد.که سال ۶۰ به او و گروهش لقب #خمینیون دادندو سال۶۲امام خطاب به #حاج_عماد فرمود🎤:
🔸شما هم #فرزند_من هستید
در دفاع از مظلوم👊 لحظه ای درنگ نکرد🚫.حتی برای کفش پوشیدن.شاید تمام سرویس های #امنیتی دنیا به دنبال او بودند.اما او از کار های عملیاتی #ترسی نداشت و هرجا که لازم بود شخصا حاضر میشد👌
🔹کار به جایی رسید که #دشمن مجبور شد اینگونه از او تعریف کند:✓تیزهوش و دقیق ، ✓تیراندازی ماهر ،✓ برنامه ریزی حرفه ای😎،✓کسی که هیچ قراری را با تلفن ☎️هماهنگ نکرد ، ✓هر روز ماشینش🚕 را عوض میکرد ، ✓هیچ وقت #دوشب در یکجا نخوابید❌
🔸اگر از یک در وارد ساختمانی🏢 میشد از در دیگر خارج میشد و... خلاصه #آقا بود.ثمره زندگی #حاج_عماد فرزندی بود که نه در سواحل دریاهای اروپا و #امریکا.بلکه در جبهه های مقاومت آفتاب🌞 سوخته شد؛عرق ریخت ، زحمت کشید😪 ، #شهید_شد🌷
و نـامـش را در تــاریــخ🗓 جــاودانـه کــرد: #شهید_جهاد_مغنیه
شادی روحشان #صلوات
🌹🍃🌹🍃
@asganshadt
😁😁😂😂
😜 #طنز_جبهه....
⭐️در جبهه به خصوص در ماههای گرم سال😥معمولآ نیروها به دلیل فاسد شدن غذا مشکل گوارشی پیدا می کردند.😷
در این مواقع ایستادن در صف گلاب به روتون دستشویی😝باعث حکایات شیرین و طنز زیادی می شد،که خالی از لطف نیست !😁
بعضی روزهانهار مرغ 🍗می دادند.این مرغ در مقایسه با غذاهای دیگه ای که تو جبهه می دانند ،قابل مقایسه نبود. 😉
بچه ها چشم انتظار بودند تا ببینند کی نوبت مرغ میشه. 😋
آخه یکی از نشانه های نزدیک شدن به عملیات پبدا شدن سروکله ی مرغ بود! 😆😆
معمولا روزهای نزدیک به عملیات چاق و چله مون می کردند!😜😁
یه روز جای شما سبز نهار مرغ دادند. از قضا به دلیل دوری محل طبخ این مرغ زبون بسته با سنگرهای بچه ها ، فاسد شده بود و همین قضیه کار دست همه داد!😖😫
صف دستشویی راه افتاد و همه مشغول شدند.از شما چه پنهون ما هم خیل رزمندگان در صف پیوستیم.😰
اونجا چشممون به یکی از فرماندهان لشکر افتاد. این مرغ دردسر برای همه درست کرده بود.😱
هرچه در دستشویی منتظر بودیم تا اون بنده ی خدایی که داخل بود بیرون بیاد، فایده ای نداشت!😑😶
هرکه از راه می رسید به اون رزمنده تکه مینداخت. اما فایده ای نداشت که نداشتد. هرچه صدا می زدیم ، جواب نمی داد. 🗣
آخر کار با مشت 👊لگدی به بچه ها به درب زدند، یه جواب شنیدیم که همه قانع شدیم!
این برادر گفت: به یه شرط من از دستشویی بیرون میام ، اون هم باید اجازه بدهیید که تا بیرون آمدم مجددأ خودم بروم داخل😳😂
💠راوی: علی شیرزادی
@asganshadt
✅خاطره ای عجیب از یک شهید
🍃سوار یک ماشین شدیم.
ما پشت ماشین نشسته بودیم و خودرو با سرعت حرکت می کرد.
این ماشین هیچ حفاظی در اطراف خود نداشت.
در سر هر پیچ دو نفر از کسانی که سوار شده بودند به پایین پرت می شدند! جاده خراب بود. ماشین هم با سرعت می رفت.
یک باره به اطرافم نگاه کردم و دیدم فقط من در پشت ماشین مانده ام! سر پیچ بعدی آنقدر با سرعت رفت که دست من هم جدا شد و نزدیک بود از ماشین پرت شوم.
👌 اما در آن لحظه آخر فریاد زدم:
🌹یا صاحب الزمان (عج).
🍃در همین حال یک نفر دستم را گرفت و اجازه نداد به زمین بیفتم.
من به سلامت توانستم آن گردنه ها را رد کنم.
👌در همین لحظه از خواب پریدم.
فهمیدم که باید در سخت ترین شرایط دست از دامن امام زمان (عج) بر نداریم؛ و گرنه تندباد حوادث همه ما را نابود خواهد کرد.
🌻 روایتگری شهید نیری
📚منبع:کتاب عارفانه،ص۳٨
#روایتگری شهدا
#همراه با #شهدا
#سیره شهدا
#اربعین
@asganshadt
🔹 پیامبراکرم(ص)می فرمایند:
🍃 چه بد بنده اى است #محتکر (#احتکار کننده)! اگر خداوند متعال قيمت ها را كاهش دهد، او اندوهگين مى شود و اگر گران كند شاد مى گردد.
📚كنز العمّال: 9715
🆔 @asganshadt
#شرح_حال_شهید
آقا ابوالفضل نماز هاشو😇 همیشه اول وقت میخوند🙂 ؛ هر وقت که مسافرت میرفتیم هر جا موقع نماز بود ماشینو کنار میزد نمازش رو میخوند همیشه تاکید بر نماز اول وقت داشت 😊
اصلا اهل غیبت😱 نبود اگه در جمعی بود که غیبت پیش میومد بحث رو عوض😕
می کرد .
از مهربونی☺️ هر چی بگم کم گفتم فقط اینو بگم که بی توقع کمک میکرد و کمکش رو هیچ جا فاش نمیکرد و هیچ وقت در مورد موضوعی قطعی صحبت نمی کرد ودر جواب سوالات دیگران در مورد موضوعی جواب ان شاءالله 😍و اگر خدا😍 بخواد میداد . این اواخر بر نماز شب مداومت داشت خودم دیدم در قنوت نمازش دعا را با گریه😭میگفت تا ازش سوال نمی شد حرفی نمی زد .
در مورد کارش میگفت هر چی کمتر بدونی برات بهتره😉 ؛ خدایی هیچ وقت از کارش سوء استفاده نکرد .
چند روز قبل از ماموریتش براش کلیپی از شهدای مدافع حرم گذاشتم دیدم حال عجیبی شد اشک تو چشماش جمع شد😔 و از اتاق خواب رفت تو حال شروع کرد گریه کردن 😭 تا حالا این حالش و ندیده بودم مطمئنم از شهدا شهادتش رو همون روز گرفت
شهید ابولفضل راه چمنی
@asganshadt