هدایت شده از کشکول شعر و ادبیات
آه از آن روزی که دیگر در تنم جانی نباشد
قصد جبران کرده باشم، وقت جبرانی نباشد
تا بخواهم گوش بسپارم به فرمان تو، دیگر
تحت فرمان من آنجا گوش و فرمانی نباشد
تشنهٔ رفتار انسانی شوم با مردم اما
غیر از ارواح آن زمان دور من انسانی نباشد
هی بخواهم دستهایم را بهدامانت رسانم
آن میان دیگر ولی دستی و دامانی نباشد
جز گناهانی که با خود میبرم از دار دنیا
دور من آن روز دیگر هیچ زندانی نباشد
جز همین لبخند، این پیوند، جز این مهربانی
دیگر آنجا دور من باغ و گلستانی نباشد
میکنم پیمان خود را در همین جا با تو محکم
پیش از آن روزی که دیگر عهد و پیمانی نباشد
#بهجت_فروغی_مقدم
هدایت شده از آبادی شعر 🇵🇸🇮🇷
گرما نمی شناخت و سرما نمی شناخت
در راه عشق هیچ سر از پا نمی شناخت
امید را به فرصت امروز بسته بود
در کار خلق وعده فردا نمی شناخت
مرد تلاش بود و صف اول جهاد
با خود به کار خلق مدارا نمی شناخت
در پیچ های پر خطر او ترس و یاس را
یا برده بود از نظرش، یا نمی شناخت
در فتح قله های سرافرازی وطن
آن مردِ مرد "شاید" و "اما" نمی شناخت
تا پای جان برای وطن پا به کار بود
"من" را ز یاد برده و جز "ما" نمی شناخت
شفاف تر از آینه در پیش هر خلاف
انکار و چشم پوشی و حاشا نمی شناخت
تا خاک آستان رضا را شود مقیم
غیر از سلاح توبه و تقوا نمی شناخت
بی شک بهای صبر و ثباتش شهادت است
هر کس که جز رضای خدا را نمی شناخت!
#بهجت_فروغی_مقدم
شهید_ رییسی
#شهدای_خدمت