چو مغروران بی منطق،
نگو از عشق بیزارم
که ناگه میزند بر دل،
شگرد او شبیخون است...
ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺭﻓﺖ، ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺮﻑ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺁنکس ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
لحظۀ لبخند ، مانندِ ... شبیهِ مثلِ یک ...
وایِ من ... اصلا ولش کن ... نقطه چین تر میشوی
"اَشعارِمَن"
لحظۀ لبخند ، مانندِ ... شبیهِ مثلِ یک ... وایِ من ... اصلا ولش کن ... نقطه چین تر میشوی
خنده وقتی رویِ لب هایِ تو جا خوش میکند
باز هم از آنچه هستی دلنشیت تر میشوی
در آغوش تو تا بعد از قیــــــامت نیز می خوابم
که منمحشرترازتومحشریهرگزنمی خواهم...!