از قافیه ها خسته ،
از واج و هجا خسته ؛
شعرم به چه کار آید ،
وقتی تو نمیخوانی...
در سنگ قبری دیدم که نوشته:
نه باخیرسان منیم کیمی
من باخاردیم سنین کیمی
اولاجیخسان منیم کیمی
باخاجاخلار سنون کیمی (: 🥲
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
دیده ام ماتِ نگاهَت شد
چو طِفلی گیج که
زنگِ املا بَر سَرِ
قُسطَنطَنیه مانده است!