مفصلاند زمستانها
و برف نسخهی خوبی نیست
برای سرفهی گلدانها
گلی نمانده خودت گل باش
من چیزی را کم دارم.
شاید یک دوست
شاید کمی عشق
شاید امید
شاید فراموشی
و شاید خودم را...
یہ روزے قشنگ حرف میزنمـ
صداهایی که از میان جنگل به گوش میرسید
گاهی کم و گاهی زیاد میشد
به میان تاریکی جنگل پا گذاشتم . .
سکوت جنگل با خودش حرف میزد . . !
آخرش یک نفر از راه میرسد
که بودنش جبرانِ تمامِ نبودنهاست
جبرانِ تمامِ بی انصافیها و شکستنها …
یکی که با جادویِ حضورش دنیایِ تو را متحول میکند …
جوری تو را میبیند که هیچ کس ندیده …
جوری تو را میشنود که هیچ کس نشِنیده …
و جوری روحِ خسته تو را از عشق و محبت اشباع میکند
که با وجود او دیگر نه آرزویی میماند برایِ نرسیدن
و نه حسرت و اندوهی برای خوردن …
می دانم…
تو دست نیافتنی ترین معشوق زمین باش!
حتی دور از دستانِ من،
ولی باش..!
اینجا میان شعرهای من
دست کسی به تو نخواهد رسید…
از میان انبوه زخم ها
سکوت بغض ها
و خاموشی واژه ها
“تـو”
بی بهانه سر ذوقم می آوری …
پس بمااان
وقتی دلت مثل من ترک برداشت
دیگر آمدن یا رفتن
بودن یا نبودن
هیچ فرقی نمی کند
آدم یک روز به جایی می رسد
که دلش می خواهد همیشه بخوابد
خواب چقدر خوب است
برای نداشتن ها …
سخت است کنترل اشک های شبانه ای که بر روی بالشت زیر سرت دفن میشوند
سخت است کنترل اشک های شبانه ای که بخاطر خاطرات گذشته و تلخی ان از دل چشم بیرون میریزد…
سخت است.بتوانی جلوی اشکهایی را بگیری که نبود کسی علت ان است
امروز می خواهم بیشتر از همیشه لحظه به لحظه ی زندگیم را قدر بدانم
امروز می خواهم دریچه ی قلبم را به دنیا بگشایم و عشق را نثار همه ی هستی کنم !
امروز می خواهم این بیت را به آنقدر زمزمه کنم که جزئی از من شود
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان انداختند و پانزده سال در آنجا نان مجانی خوردم! این دیگه چه دنیایی است؟