eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
599 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
278 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
vHoseyn03.mp3
6.82M
🌹شادمانه ولادت انوار کربلا🌹 👏👏 ولادت مبارک 🎈🎈یه جور دیگه میخوامت،ی رگ داری 🎤کربلایی مهدی ✅سرود شنیدنی بروزترین مداحی ها👇👇👇 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
vHoseyn02.mp3
12.91M
🌹شادمانه ولادت انوار کربلا🌹 👏👏 ولادت مبارک 🎈🎈ای ولایت هستی ما یا علی ابن الحسین 🎤کربلایی مهدی ✅مدح زیبای امام سجاد بروزترین مداحی ها👇👇👇 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
vHoseyn04_2.mp3
11.89M
🌹شادمانه ولادت انوار کربلا🌹 👏👏 ولادت مبارک ❤️ عشقمی به قرآن،مادرت اهل 🎤کربلایی مهدی ✅شورترکیبی میلاد انوار کربلا بروزترین مداحی ها👇👇👇 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
vHoseyn05_2.mp3
5.79M
🌹شادمانه ولادت انوار کربلا🌹 👏👏 ولادت مبارک ❤️حرم رویایی تو دوست دارم 🎤کربلایی مهدی ✅شورطوفانی بروزترین مداحی ها👇👇👇 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
(http://axnegar.fahares.com/axnegar/gVe8jBJT0IBzua/7352012.jpg) ⚫️ متاسفانه با خبر شدیم در شب میلادقمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل علیه السلام #پدر مداح بااخلاص اهل بیت #کربلایی_مجید_صادقی دار فانی را وداع گفتند. باقلبی آکنده از غم و اندوه مصیبت وارده را خدمت شما تسلیت عرض مینمائیم ازخداوند منان علو درجات برای آن مرحوم و صبر جمیل برای بازماندگان مسئلت داریم #هیئت_عاشقان_روح_الله
⚫️ متاسفانه با خبر شدیم در شب میلادقمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل علیه السلام #پدر مداح بااخلاص اهل بیت #کربلایی_مجید_صادقی دار فانی را وداع گفتند. باقلبی آکنده از غم و اندوه مصیبت وارده را خدمت شما تسلیت عرض مینمائیم ازخداوند منان علو درجات برای آن مرحوم و صبر جمیل برای بازماندگان مسئلت داریم #هیئت_عاشقان_روح_الله
#روزشمار_نیمه_شعبان 📆10روز تا میلاد حضرت مهدی علیه السلام 🗣پیشنهادتبلیغی: یک مادر می تواند با درست کردن کیک وغذای مورد علاقه فرزندانش در روز میلاد منجی دلها، شیرین کننده یاد این عید در خاطرشان باشد
❤️عشقمی به قران مادرت اهل ایران قصه داره این دل سپردن ما که همیشه فامیل حق داره پیش فامیل پس آقا ضریحت به گردن ما #آقا_جانم_امام_سجاد 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
آیت‌الله مکارم شیرازی: • در زمان شاه هنگامی که بحث‌های انقلابی اوج گرفت از سوی دولت به حوزه علمیه پیشنهاد شد که ما قم را به عنوان یک کشور مستقل مانند واتیکان در اختیار علما و مراجع می‌گذاریم و آن را به رسمیت می‌شناسیم. • اگر مردم قم می‌خواستند به تهران و اصفهان و مشهد بروند باید گذرنامه بگیرند و مردم قم نمی‌توانستند از آب و برق و گاز سراسری استفاده کنند چون یک کشور بیگانه‌اند؛ عجب پیشنهاد خطرناکی بود. • مقلدین ما در تمام کشورها هستند و ما حق داریم مصالح آن‌ها را تذکر دهیم و در نگرانی‌های آنها نگران باشیم؛ این عقیده کجا و عقیده واتیکان شدن قم کجا 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
💞 📚 1⃣ ✍آخر هفته قرار بود بیان واسه خواستگاری زیاد برام مهم نبود که قراره چه اتفاقی بیوفته حتی اسمشم نمیدونستم ، مامانم همی طور گفته بود یکی می خواد بیاد.... فقط بخاطر مامان قبول کردم که بیان برای آشنایی .... ترجیح میدادم بهش فکر نکنم عادت داشتم پنج شنبه ها برم بهشت زهرا پیش“ شهید گمنام ” شهیدی که شده بود محرم رازا و دردام رفیقی که همیشه وقتی یه مشکلی برام پیش میومد کمکم میکرد ... ”فرزند روح الله“ این هفته بر عکس همیشه چهارشنبه بعد از دانشگاه رفتم بهشت زهرا چند شاخه گل گرفتم کلی با شهید جانم حرف زدم احساس آرامش خاصی داشتم پیشش _ بهش گفتم شهید جان فردا قراره برام خواستگار بیاد..... از حرفم خندم گرفت ههههه خوب که چی االن این چی بود من گفتم .... من که نمیخوام قبول کنم فقط بخاطر مامان... احساس کردم یه نفر داره میاد به این سمت ، پاشدم دیر شده بود سریع برگشتم خونه تا رسیدم مامان صدااااام کرد - اسمااااااااء _ )ای وای خدا ( سلام مامان جانم _ جانت بی بال فردا چی میخوای بپوشی _ فردا _ اره دیگه خواستگارات میخوان بیاناااااا اها..... یه روسری و یه چادر مگه چه خبره یه آشنایی سادست دیگه عروسی که نیست.... اینو گفتم و رفتم تو اتاقم یه حس خاصی داشتم نکنه بخاطر فردا بود وای خدا فردا رو بخیر کنه با این مامان جان من... همینطوری که داشتم فکر میکردم خوابم برد.... چیزی نمونده بود که از راه برسن من هنوز آماده نبودم مامان صداش در اومد _ اسمااااااء پاشو حاضر شو دیگه الان که از راه برسن انقد منو حرص نده یکم بزرگ شو _ وای مامان جان چرا انقدر حرص میخوری الان .....) یدفعه زنگ رو زدن 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانوم علی آبادی 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 ✍ @asheghaneruhollah
💞 📚 2⃣ دیگہ چیزی نگفتم پریدم تو اتاق تا از اصابت ترکشاے مامانی در امان باشم سریع حاضر شدم نگاهم افتاد ب آینہ قیافم عوض شده بود یہ روسرے آبے آسمانی سرم کرده بودم با یہ چادر سفید با گلهاے آبے سنم و یکم برده بود بالا با صداے ماماݧ از اتاق پریدم بیروݧ عصبانیت تو چهره ے ماماݧبہ وضوح دیده میشد گفت:راست میگفتے اسماء هنوز برات زوده خندیدم گونشو بوسیدم و رفتم آشپز خونه اونجا رو بہ پذیرایے دید نداشت صداے بابامو میشنیدم ک مجلس و دست گرفتہ بود و از اوضاع اقتصادے مملکت حرف میزد انگار ۲۰سالہ مهمونارو میشناسہ همیشہ همینطور بود روابط عمومے بالایے داره بر عکس مـݧ چاے و ریختم ماماݧصدام کرد _اسماء جاݧچایے و بیار خندم گرفت مثل این فیلما چادرمو مرتب کردم وارد پذیرایے شدم سرم پاییـݧ بود سلامے کردم و چاےهارو تعارف کردم ب جناب خواستگار ک رسیدم کم بود از تعجب شاخام بزنہ بیروݧ آقاےسجادے❓❓❓❓😳 ایـݧ جاچیکار میکنہ❓😕 ینی ایـݧ اومده خواستگارے من❓ واے خدا باورم نمیشہ چهرم رنگش عوض شده بود اما سعے کردم خودمـــو کنترل کنم مادرش از بابا اجــازه گرفت ک براے آشنایے بریم تو اتاق دوست داشتـــــم بابا اجـــازه نده اما اینطور نشد حالم خیلے بد بود اما چاره اے نبود باید میرفتم ..... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانوم علی آبادی 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 ✍ @asheghaneruhollah 🔸ایتا 👇 https://eitaa.com/asheghaneruhollah
💞 📚 3⃣ ســر جـــام نشستہ بودم و تکوݧ نمیخــوردم سجادے وایساده بود منتظر مـݧ ک راه و بهش نشوݧ بدم اما من هنوز نشستہ بودم باورم نمیشد سجادے دانشجویے ک همیشہ سر سنگیـݧ و سر بہ زیر بود اومده باشہ خواستگارے مـݧ مـݧ دانشجوے عمراݧ بودم اونم دانشجوے برق چند تا از کلاس هاموݧ با هــم بود همیشہ فکر میکردم از مـݧ بدش میاد تو راهرو دانشگاه تا منو میدید راهشو کج میکرد منم ازش خوشـم نمیومد خیلے خودشو میگرفت..... چند سرے هم اتفاقے صندلے هاموݧ کنار هم افتاد ک تا متوجہ شد جاشو عوض کرد این کاراش حرصم میداد فکر میکرد کیه❓❓ البتہ ناگفتہ نماند یکمے هم ازش میترسیدم جذبہ ے خاصے داشت تو بسیج دانشگاه مسئول کاراے فرهنگے بودچند بار عصبانیتشو دیده بودم غرق در افکار خودم بودم ک با صداے ماماݧ ب خودم اومدم اسمااااااء جاݧ آقاے سجادے منتظر شما هستـݧ از جام بلند شدم ب هر زحمتے بود سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم ماماݧ با تعجب نگام میکرد رفتم سمت اتاق بدوݧ اینکہ تعارفش کنم و بگم از کدوم سمت باید بیاد اونم ک خدا خیرش بده از جاش تکون نخورد سرشو انداختہ بود پایـیـݧ دیگہ از اوݧ جذبہ ے همیشگے خبرے نبود حتما داشت نقش بازے میکرد جلوے خوانوادم حرصم گرفتہ بودم هم تو دانشگاه باید از دستش حرص میخوردم هم اینجا حسابے آبروم رفت پیش خوانوادش برگشتم و با صدایے ک یکم حرص هم قاطیش بود گفتم آقاے سجادے بفرمایید از اینور انگار تازه ب خودش اومده بود سرشو آورد بالا و گفت بله❓ بلہ بلہ معذرت میخواهم خندم گرفتہ بوداز ایـݧ جسارتم خوشم اومد رفتم سمت اتاق اونم پشت سر مــݧ داشت میومد در اتاق و باز کردم و تعارفش کردم ک داخل اتاق بشہ... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانوم علی آبادی 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 ✍ @asheghaneruhollah 🔸ایتا 👇 https://eitaa.com/asheghaneruhollah