✍️رمان زیبای 📚 #جان_شیعه_اهل_سنت
🔻 #قسمت_نود
روز تولد امام رضا (علیهالسلام) که مجید برای ما یک بشقاب شیرینی🍰 آورد و روز اربعین که به نیت من یک ظرف شله زرد نذری🍲 گرفته و با دنیایی از حیا و محبت به در خانهمان آورده بود! طعمی که نه از جنس این دنیا که شبیه #طعامی_آسمانی در خاطرم مانده و امشب با خوردن این بامیه، باز زیر زبانم جان گرفته بود. حالا دقایقی میشد که مجید به تماشای چشمان👀 غرق در رؤیایم نشسته و من متوجه نگاهش نشده بودم که سرانجام صدایم زد:
_«الهه!»😍
و تا نگاهم به چشمان منتظرش افتاد، لبخندی زد و پرسید:
_«به چی فکر میکردی؟»
در برابر پرسش بیریایش، صورتم به خندهای ملیح باز شد و پاسخ دادم:
_«نمیدونم چرا، ولی تا این بامیه رو خوردم یاد اون روز افتادم که یه بشقاب شیرینی برامون اُوردی... 😊راستی اون روزی رو که برای من شلهزرد گرفته بودی، یادته؟»☺️
از شنیدن این جملات لبریز از عطر خاطره، به آرامی خندید و با صدایی سرشار از احساس پاسخ داد:
_«مگه میشه یادم بره؟ من اون روز شلهزرد رو فقط برای تو گرفته بودم...😋 از وقتی اون ظرفو از تو سینی برداشتم تا وقتی دادم به تو، هزار بار مُردم و زنده شدم! 😃آخه نمیدونستم چه برخوردی میکنی. میترسیدم ناراحت شی...»☺️
از تکرار لحظات به یادماندنی آن روز، دلم غمدیدهام قدری به وجد آمده و گوشهایم برای شنیدن بیقراری میکرد و او همچنان میگفت:
_ «یه ده دقیقهای پشت در خونهتون وایساده بودم و نمیدونستم چی کار کنم! چند بار دستم رو بردم بالا که در بزنم، باز پشیمون شدم... راستش دیگه منصرف شده بودم و داشتم بر میگشتم که خودت درو باز کردی و اومدی بیرون!»😍😇
به اینجا که رسید صورتش مثل ماه درخشید و با شوری عاشقانه ادامه داد:
_«وقتی خودت از در اومدی بیرون، نمیدونستم چی کار کنم! 😅نمیتونستم تو چشمات نگاه کنم! همه تنم داشت میلرزید!»😍💓
سپس به چشمانم دقیق شد و با صدایی که از باران عشقش نَم زده بود، زمزمه کرد:
_«الهه! نمیدونم چرا هر وقت تو رو می دیدم همه تنم میلرزید!»💓☺️
خندیدم😄 و با نگاه مشتاقم ناگزیرش کردم تا اعتراف کند:
_«وقتی شلهزرد رو از دستم گرفتی و برگشتم بالا، تا شب به حال خودم نبودم! آخه من عهد کرده بودم تا آخر ماه صفر صبر کنم، ولی دیگه صبر کردن برام سخت شده بود!»😌💗
و بعد مثل اینکه احساس گرمی در دلش جان گرفته باشد، هلال لبخند در آسمان صورتش ظاهر شد و با لحنی لبریز ایمان ادامه داد:
_«اون روز تا شب همش پای تلویزیون نشسته بودم و پخش مستقیم 🌴کربلا🌴رو میدیدم!»
انگار یادش رفته بود که مقابل یک اهل تسنن نشسته که اینچنین از پیوند قلبش با کربلا میگفت:
_«فقط به 💚گنبد امام حسین (علیهالسلام)💚نگاه👀 میکردم و باهاش حرف میزدم! میگفتم من به خاطر شما صبر میکنم و خودتون کمکم کنید تا بتونم دَووم بیارم!»
محو چشمانش شده بودم😍 و باز هم نمیتوانستم باور کنم که او چطور از پشت تصویر مجازی تلویزیون و از پس کیلومترها فاصله با کسی سخن میگوید که چهارده قرن پیش از دنیا رفته است😟😧 و عجیبتر اینکه یقین دارد صدایش شنیده شده و دعایش به اجابت رسیده است! همان اعتقاد غریبی که از من هم میخواست تا به #حقیقتش ایمان آورده و شفای مادرم را از این دریچه تازه طلب کنم!
⏪ ادامه دارد...
رمان زیبای 📚 #جان_شیعه_اهل_سنت
🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀
🌹🌹🌹🌹🌹
✍️ نویسنده:خانم #فاطمه_ولی_نژاد
🌟🌟🌟🌟
منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷