eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
942 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
2.2هزار ویدیو
328 فایل
✅ ارتباط با خادم کانال: @khadem_heyaat جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️رمان زیبای 📚 🔻 روز تولد امام رضا (علیه‌السلام) که مجید برای ما یک بشقاب شیرینی🍰 آورد و روز اربعین که به نیت من یک ظرف شله زرد نذری🍲 گرفته و با دنیایی از حیا و محبت به در خانه‌مان آورده بود! طعمی که نه از جنس این دنیا که شبیه در خاطرم مانده و امشب با خوردن این بامیه، باز زیر زبانم جان گرفته بود. حالا دقایقی می‌شد که مجید به تماشای چشمان👀 غرق در رؤیایم نشسته و من متوجه نگاهش نشده بودم که سرانجام صدایم زد: _«الهه!»😍 و تا نگاهم به چشمان منتظرش افتاد، لبخندی زد و پرسید: _«به چی فکر می‌کردی؟» در برابر پرسش بی‌ریایش، صورتم به خنده‌ای ملیح باز شد و پاسخ دادم: _«نمی‌دونم چرا، ولی تا این بامیه رو خوردم یاد اون روز افتادم که یه بشقاب شیرینی برامون اُوردی... 😊راستی اون روزی رو که برای من شله‌زرد گرفته بودی، یادته؟»☺️ از شنیدن این جملات لبریز از عطر خاطره، به آرامی خندید و با صدایی سرشار از احساس پاسخ داد: _«مگه میشه یادم بره؟ من اون روز شله‌زرد رو فقط برای تو گرفته بودم...😋 از وقتی اون ظرفو از تو سینی برداشتم تا وقتی دادم به تو، هزار بار مُردم و زنده شدم! 😃آخه نمی‌دونستم چه برخوردی می‌کنی. می‌ترسیدم ناراحت شی...»☺️ از تکرار لحظات به یادماندنی آن روز، دلم غمدیده‌ام قدری به وجد آمده و گوش‌هایم برای شنیدن بی‌قراری می‌کرد و او همچنان می‌گفت: _ «یه ده دقیقه‌ای پشت در خونه‌تون وایساده بودم و نمی‌دونستم چی کار کنم! چند بار دستم رو بردم بالا که در بزنم، باز پشیمون شدم... راستش دیگه منصرف شده بودم و داشتم بر می‌گشتم که خودت درو باز کردی و اومدی بیرون!»😍😇 به اینجا که رسید صورتش مثل ماه درخشید و با شوری عاشقانه ادامه داد: _«وقتی خودت از در اومدی بیرون، نمی‌دونستم چی کار کنم! 😅نمی‌تونستم تو چشمات نگاه کنم! همه تنم داشت می‌لرزید!»😍💓 سپس به چشمانم دقیق شد و با صدایی که از باران عشقش نَم زده بود، زمزمه کرد: _«الهه! نمی‌دونم چرا هر وقت تو رو می دیدم همه تنم می‌لرزید!»💓☺️ خندیدم😄 و با نگاه مشتاقم ناگزیرش کردم تا اعتراف کند: _«وقتی شله‌زرد رو از دستم گرفتی و برگشتم بالا، تا شب به حال خودم نبودم! آخه من عهد کرده بودم تا آخر ماه صفر صبر کنم، ولی دیگه صبر کردن برام سخت شده بود!»😌💗 و بعد مثل اینکه احساس گرمی در دلش جان گرفته باشد، هلال لبخند در آسمان صورتش ظاهر شد و با لحنی لبریز ایمان ادامه داد: _«اون روز تا شب همش پای تلویزیون نشسته بودم و پخش مستقیم 🌴کربلا🌴رو می‌دیدم!» انگار یادش رفته بود که مقابل یک اهل تسنن نشسته که اینچنین از پیوند قلبش با کربلا می‌گفت: _«فقط به 💚گنبد امام حسین (علیه‌السلام)💚نگاه👀 می‌کردم و باهاش حرف می‌زدم! می‌گفتم من به خاطر شما صبر می‌کنم و خودتون کمکم کنید تا بتونم دَووم بیارم!» محو چشمانش شده بودم😍 و باز هم نمی‌توانستم باور کنم که او چطور از پشت تصویر مجازی تلویزیون و از پس کیلومترها فاصله با کسی سخن می‌گوید که چهارده قرن پیش از دنیا رفته است😟😧 و عجیب‌تر اینکه یقین دارد صدایش شنیده شده و دعایش به اجابت رسیده است! همان اعتقاد غریبی که از من هم می‌خواست تا به ایمان آورده و شفای مادرم را از این دریچه تازه طلب کنم! ⏪ ادامه دارد... رمان زیبای 📚 🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍️ نویسنده:خانم 🌟🌟🌟🌟 منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷