🌴 #جـــان_شیعه_اهل_سنت
🌴 #قسمت_دویست_وبیست_ودوم
شام را که خوردیم، دیگر توان نشستن نداشتم که تخته کمرم از درد خشک شده و خجالت میکشیدم دراز بکشم. هر چند این سمت ساحل به نسبت خلوت بود، ولی باز هم از بیم نگاه نامحرم،👁 دلم نمیخواست بخوابم و دلم نمیآمد به این زودی از میهمانی با شکوه دریا دل بکنم که رو به مجید کردم و با لحنی لبریز ناز، گله کردم:😌
_«این دخترت خیلی اذیت میکنه! یه لحظه آروم نمیگیره! یا لگد میزنه یا میگه خسته شدم بریم خونه!»
و در برابر نگاه ناباورش، خندیدم😁 و گفتم:
_«مستقیم که نمیگه بریم خونه! ولی انقدر کمرم درد میگیره که میفهمم باید برم خونه!»😉😇
از لحن شرارت بارم خودم خندیدم😁 و مجید را نگران کردم که با قاطعیت پیشنهاد داد:
_«خُب بلند شو بریم. تو همینجا وایسا، من میرم ماشین میگیرم.»😊
و من دلم نمیخواست این شب زیبا به آخر برسد که دستپاچه پاسخ دادم:
س«نه! نمیخواد بری! حالا یخورده دیگه بشینیم، بعد میریم.»☺️
از دستی که به کمر و پهلویم گرفته بودم، متوجه حالم شد و باز با دلواپسی اصرار کرد:
_«خیلی وقته نشستی، کمرت خشک شده. ای کاش دیگه بریم خونه استراحت کنی.»
نگاهش کردم و با لحنی کودکانه خواهش کردم:
_«نمیشه یه کم دیگه بشینیم؟»☹️
و دیگر نتوانست مقاومت کند که خندید و گفت:😃
_«چرا نمیشه الهه جان؟ تا هر وقت دوست داشته باشی، میشینیم.»
و من که خیالم برای ماندن راحت شده بود، نگاهش کردم و به نیت شیطنتی دیگر، شروع کردم:
_«فکر کنم حوریه به تو رفته که انقدر اذیت میکنه!»😉😍
چشمانش از تعجب به صورتم خیره ماند و فهمید میخواهم سر به سرش بگذارم که با خندهای😃 که صورتش را پُر کرده بود، منتظر شد تا نقشهام را عملی کنم که برایش پشت چشم نازک کردم😌 و گفتم:
_«مگه دروغ میگم؟ مگه تو منو کم اذیت میکنی؟»😌
و نتوانستم شیطنتم را تمام کنم که حوریه خودش را در بدنم کشید و لگدی به سرِ دلم زد😬 که خندیدم و با لحنی هیجانزده ادامه دادم:
_«بفرما! شاهد از غیب رسید! خودشم داره لگد میزنه که بگه به بابام
رفتم!»😆😁
از جمله آخرم با صدای بلند خندید😂 و میان خنده شادش پرسید:
_«مگه من لگد میزنم که لگد زدن این فسقلی به من بره؟»😃
و تا خواستم پاسخی سرِ هم کنم، خودش با حاضر جوابی پیش دستی کرد:
_«داره لگد میزنه که بگه من به بابام نرفتم، به مامانم رفتم!»😉😜
و مسابقه داشت هیجانی میشد که مستقیم نگاهش کردم و گفتم:
_«شرط میبندم به تو میره! حالا میگی نه، نگاه کن!»😌
که باز خندید 😂و با صدایی که از شدت خنده، بریده بالا میآمد، جواب شرط بندیام را داد:
_«اون دفعه هم شرط بستی که بچه پسره، ولی دختر شد! حالا هم داری شرط میبندی که به من میره، ولی به خودت میره، مطمئنم!»😍👍
و درست دست روی نقطهای گذاشت که کم آوردم و در برابر نگاه شکست خوردهام، چشمانش آیینه سیمای خودم شد و با مهربانی مژده داد:
_«من مطمئنم که حوریه به خودت میره! خوشگل و خواستنی! وقتی به دنیا اومد خودت میبینی!»😉
و ترانه خنده شیرینش با امواج دریا در هم پیچید و در صحنه ساحل گم شد و دل من به جای دیگری رفت که ساکت شدم. برای اولین بار دغدغه اعتقاد فرزندم در ذهنم جان گرفت و نگران در خودم فرو رفتم که همه چیز، ظاهر حوریه نبود و میترسیدم قلبش به سمت قطب عقاید شیعه متمایل شود و سکوت سرد و سنگینم طول کشید که مجید به صورت گرفتهام خیره شد و دلواپس حالم، سؤال کرد:
_«چیزی شده الهه جان؟ حالت خوب نیس؟»😟
و درد من چیز دیگری بود و حیا میکردم در برابر نگاه نجیبش به روی خودم بیاورم و دل مهربان او دست بردار نبود که باز پرسید:
_«میخوای بریم خونه؟»
نمیتوانستم درد دلم را پیش محرم غمهایم رو نکنم و نمیخواستم نگاهم به چشمان مهربانش بیفتد که سرم را پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
_«مجید! برای تو مهمه که حوریه شیعه بشه؟ یعنی اگه دلش بخواد سُنی بشه، تو بهش ایراد میگیری؟»😔
که بیمعطلی پاسخم را به صداقتی ساده داد:
_«مگه تا حالا به تو ایراد گرفتم الهه جان؟»😊
همانطور که گوشه چادر بندری را با سرانگشتان عصبیام به بازی گرفته بودم، سرم را بالا آوردم و با لحنی لبریز تردید، بازخواستش کردم:
_«یعنی واقعاً دلت نمیخواد حوریه شیعه بشه؟»😟
⏪ ادامه دارد...
رمان زیبای 📚 #جان_شیعه_اهل_سنت
🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀
🌹🌹🌹🌹🌹
✍️ نویسنده:خانم #فاطمه_ولی_نژاد
🌟🌟🌟🌟
منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
✅ @asheghaneruhollah