eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
621 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
2هزار ویدیو
278 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
یا امام زمان؛ ما همه ی سختی ها، مشکلات زندگی و زخم زبون ها رو بخاطر روی ماهت تحمل میکنیم. همه ما #پای_کار_ایرانیم و همه ایران پای کار تو هستن. دست مارو بگیر... #اللهم_عجل_لولیک_الفرج 👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇 ✅ @asheghaneruhollah
پاسخی متفاوت به کمپین 🔹واکنش تند فرزند شهید شیرودی به فساد اقتصادی @asheghaneruhollah
پدرش رییس جمهور ایران بود پدرش شهید شد پست دولتی ندارد شغل دولتی ندارد از سهمیه فرزند شهیدی استفاده نکره است در جنوب تهران مغازه ای دارد ❤️ایشون کمال رجایی ❤️فرزند شهید رجایی هستن ❤️روح بزرگ پدر گرامیشون شاد #آقازاده ✅ @asheghaneruhollah
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 قسمت 9⃣6⃣ صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردم. عثمان بود. با همان قد بلند و صورتِ سبزه اش.. نفس نفس زنان با چشمانی نگران به سمتم خم شد : " چی شده؟؟ طوریت شده ؟" کلماتش بریده بریده بود و مانند همیشه نگران.. " سارا با توام.. تموم راهو دوییدم.. حالت خوبه؟" به سمت پدرم رفتم " بیا تو.. درم ببند " پشت سرم آمد. در رابست. وقتی چشمش به پدرم افتاد خشکش زد " سارا .. اینجا چه خبره؟ چه بلایی سرش اومده " سر جای قبلم نشستم. " مست بود.. داشت اذیتم میکرد.. مادرم هلش داد.. " فشاری که به دندان هایش می آورد لرزش چانه اش را سخت نشان میداد. بی صدا و حرف آرام به سمت پدر رفت. نبضش را گرفت. گوشی را برداشت و با اورژانس تماس گرفت. " سارا وقتی اورژانس اومد، هیچ حرفی نمیزنی.. مثه الان ساکت میشینی سرجات.." زبانی روی لبهای خشکیده ام کشیدم " مرده؟ " به سمت آشپزخانه رفت و با لیوانی آّب برگشت " نه.. اما وضعش خوب به نظر نمیاد.." جلوی پایم زانو زد " بخور.. رنگت پریده.." لیوان را میان دو مشتم گرفتم. سری از تاسف تکان داد و کنارم نشست " مراقب مادرت باش یه وقت بیرون نیاد.. یا حرفی نزنه.." به مَرده جنازه نمای روبه رویم خیره شدم " بیرون نمیاد.. فکر نکنم دیگه هیچ وقت هم حرف بزنه.. " سرش را به سمتم چرخاند. دستش را به طرف موهایم برد که صدای زنگ در بلند شد. به سرعت به طرف در رفت " پس یادت نره چی گفتم . " مامورین امداد در حین رفتن به طرف پدر، ماجرا را جویا شدند. عثمان با آرامش خاصی برایشان تعریف کرد که پدر مست وارد خانه شد، تلو تلو خوران پایش به فرش گیر کرد و نقش زمین شد. و من فقط نگاهش می کردم. بی حرف و بی احساس. امدادگران کارشان را شروع کردند. ماساژ قلبی.. تنفس مصنوعی.. احیا.. هیچ کدام فایده ایی نداشت.. نتیجه شد ایست قلبی به دلیل مصرف بیش از حد الکل.. مُرد.. تمام شد.. لحظه ایی که تمام عمر منتظرش بودم، رسید..اما چراخوشحالی در کار نبود..؟ یکی از امدادگران به سمتم آمد. " خانوم شما حالتون خوبه؟ " صدای عثمان بلند شد : " دخترشه.. ترسیده " چرا دروغ میگفت، من که نترسیده بودم. امدادگر با لحنی مهربان رو به رویم زانو زد " اجازه میدی، معاینه ات کنم.. " عثمان کنارم نشست و اجازه را صادر کرد. کاش دنیا چند ثانیه می ایستاد، من با این جنازه خیلی کار داشتم. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 👈این داستان کاملا واقعی است قسمت 0⃣7⃣ بوی متعفن الکل و آن چهره ی کبود و بی روح، داشت حالم را بهم میزد. بی توجه به عثمان و امدادگر از جایم بلند شدم. باید به اتاقم می رفتم، دلم هوایِ بی پدر می خواست.. زانوهایم قدرت ایستادن نداشت. دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام گام برداشتم. صدای متعجب عثمان بلند شد " سارا جان کجا میری؟؟ صبر کن.. باید معاینه شی.. " چقدر فضا سنگین بود.. انقدر سنگین که شانه هایم بی طاقت افتاد و زانوانم خم شد.. چشمانم سیاهی رفت و بی حال تکیه زده به دیوار روی زمین لیز خوردم. عثمان به سمتم دویید و فریادش زنگ شد در گوشم : " سااااارااااا.. " وقتی چشمانم را باز کردم، همه جا به وسعت تک تک ِ لحظاتِ زندگیم تار بود. و در این تاری، چهره ی آشنا و همیشه نگرانِ عثمان، حکمِ چراغِ چشمک زن را داشت برای اعلامِ زنده بودنم. روی کاناپه کنار پایم نشسته بود و نگاهم میکرد " خوبی ساراجان؟ " فقط دانیال؛ جان صدایم میزد. " از حال رفتی. پدرتو بردن. تا جاییکه می شد همه ی کار رو انجام دادم.. " . سرش را پایین انداخت. صدایش حزن داشت " پدرم وقتی با اون همه بدبختی از دنیا رفت، حالِ خواهرم چیزی بدتر از تو بود.. اما من تو اوج ناراحتی برای پدرم خوشحال بودم.. چون من حالشو می فهمیدم، عذابی که می کشید و شرمی که تو چشماش موج میزد، وقتی نون می آوردم تو خونه و خواهرام لقمه لقمه میذاشتن دهنش.. مرگ واسه پدرم آرزو بود و من اینو نفس به نفس تو نگاهش می دیدم.. اما پدر تو… " مکث کرد بلند و کشدار.. " فکر نمی کردم مرگش برات اهمیتی داشته باشه. " ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
امام رضا(ع): 🔴 زیارت حسین(ع) مانند زیارت خداست. #یاحسین_دلتنگ_زیارتم ✅ @asheghaneruhollah
🔵 #| تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک # 🔸شهید شب شانزدهم : ## 🔻25روز مانده به # ✅ @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید 🔸شهید شب شانزدهم : #شهید_مدافع_حرم #مهدی_اسحاقیان
🔵 | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک 🔸شهید شب شانزدهم : 🔻25روز مانده به آقامهدی هر سال در مراسم اعتکاف شرکت میکردند و برای شرکت در این مراسم معنوی از محل کار مرخصی میگرفتند. سال 95 نیز در این مراسم شرکت کردند. روز سوم اعتکاف که مصادف با وفات حضرت زینب س نیز بود،آقامهدی با من تماس گرفتند و گفتند یکی از دوستان این هفته عازم کربلا هستند و زنگ زدند و گفتند اگه شما هم آمادگی دارید اسم شما رو هم بنویسیم بالاخره ثبت نام انجام شدو دو روز بعد عازم کربلا شدیم. در کربلا گفتند من رفتم حرم (علیه السلام) و (سلام الله علیها) رو خوندم. شاید ایشان نیتشان این بود که از حضرت ابوالفضل ع اذن دفاع از حرم زینب س رو بگیرند و حضرت نیز جوابشان را دادند چرا که دو هفته بعد یعنی میلاد حضرت علی اکبر ع عازم سوریه شدند و اولین شب جمعه ماه مبارک رمضان نیز با فرقی شکافته شده با اقتدا به مولایش امام حسین ع و حضرت علی ع شربت را نوشیدند و آسمانی شدند....🕊 بعد از مراسم اعتکاف که ایشون رو دیده بودم نورانیت خاصی در چهره آقامهدی بود اما به رویش نیاوردم. نمیدانستم که در اعتکاف خودش را برای شهادت آماده کرده بود..... یکی از دوستان نیز گفتند آقامهدی در اعتکاف حالات عجیب و معنوی داشت .... * به نقل از همسر شهید* @asheghaneruhollah
12 (2).mp3
7.69M
♦️ کاش نشه از دامن تو دستم کوتاه آقا کاشکی برسه زودتر از راه آقا 🎤حاج 👈شوراحساسی 🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻 ✅ @asheghaneruhollah
سلام به تشنه لب.mp3
5.91M
امام حسین باید قبل از چله نوکریش با بعدش فرق بکنه ‼️‼️ بده تا صبح کنم فرداش بگم نمازصبحم شد😏 ارباب چطوربه نوکرت بنازی دین گرفت به بازی حقه اگه ازم نباشی راضی😔 کوحرمت بیرق،علم وپارچه دیدم گفتم برم به من چه😏 قرآن به روی طاقچه 🎤کربلایی ✅شنیدنی 🔴ویژگی های 🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻 ✅ @asheghaneruhollah