🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید 🔸شهید شب شانزدهم : #شهید_مدافع_حرم #مهدی_اسحاقیان
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
🔸شهید شب شانزدهم : #شهید_مهدی_اسحاقیان
🔻25روز مانده به #محرم
#اذن_شهادت_در_مراسم_اعتکاف
آقامهدی هر سال در مراسم اعتکاف شرکت میکردند و برای شرکت در این مراسم معنوی از محل کار مرخصی میگرفتند.
سال 95 نیز در این مراسم شرکت کردند. روز سوم اعتکاف که مصادف با وفات حضرت زینب س نیز بود،آقامهدی با من تماس گرفتند و گفتند یکی از دوستان این هفته عازم کربلا هستند و زنگ زدند و گفتند اگه شما هم آمادگی دارید اسم شما رو هم بنویسیم
بالاخره ثبت نام انجام شدو دو روز بعد عازم کربلا شدیم. در کربلا گفتند من رفتم حرم #حضرت_ابوالفضل (علیه السلام) و #زیارت_حضرت_زینب (سلام الله علیها) رو خوندم.
شاید ایشان نیتشان این بود که از حضرت ابوالفضل ع اذن دفاع از حرم زینب س رو بگیرند و حضرت نیز جوابشان را دادند چرا که دو هفته بعد یعنی میلاد حضرت علی اکبر ع عازم سوریه شدند و اولین شب جمعه ماه مبارک رمضان نیز با فرقی شکافته شده با اقتدا به مولایش امام حسین ع و حضرت علی ع شربت #شهادت را نوشیدند و آسمانی شدند....🕊
بعد از مراسم اعتکاف که ایشون رو دیده بودم نورانیت خاصی در چهره آقامهدی بود اما به رویش نیاوردم. نمیدانستم که در اعتکاف خودش را برای شهادت آماده کرده بود.....
یکی از دوستان نیز گفتند آقامهدی در اعتکاف حالات عجیب و معنوی داشت ....
* به نقل از همسر شهید*
#شهید_مهدی_اسحاقیان
✅ @asheghaneruhollah
12 (2).mp3
7.69M
♦️ #چله_نوکری #چله_حسینی
کاش نشه از دامن تو
دستم کوتاه آقا
کاشکی #محرم
برسه زودتر از راه آقا
🎤حاج #حسین_سیب_سرخی
👈شوراحساسی
🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻
✅ @asheghaneruhollah
سلام به تشنه لب.mp3
5.91M
✋ #نوکر امام حسین باید قبل از چله نوکریش با بعدش فرق بکنه ‼️‼️
بده تا صبح #گریه کنم
فرداش بگم نمازصبحم #قضا شد😏
ارباب چطوربه نوکرت بنازی
#اعمال_من دین گرفت به بازی
حقه اگه ازم نباشی راضی😔
کوحرمت بیرق،علم وپارچه
دیدم #یتیم گفتم برم به من چه😏
#خاک_میخوره قرآن به روی طاقچه
🎤کربلایی #مهدی_رعنایی
✅شنیدنی
🔴ویژگی های #نوکر_ارباب
🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻
✅ @asheghaneruhollah
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 پاسخ انقلابی !!! و کوبنده و همراه با بغض سفیر کوبا به نماینده رژیم صهیونیستی در سازمان ملل
✔️ امروز باید کمی از انقلابی که صادر کرده ایم را برای مسئولانمان وارد کنیم!
👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇
✅ @asheghaneruhollah
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥⭕️ کنایه مجری تلویزیون به دختران وزرا: گویا دخترانشان مشکل اشتغال دارند!
باید به فکر اشتغال دختران وزرا باشیم، وگرنه اتفاقات فجیع تری روی خواهد داد....!
✅ این لایک داره واقعا
👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇
✅ @asheghaneruhollah
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
👈این داستان کاملا واقعی است
قسمت 1⃣7⃣
مهم نبود.. هیچ وقت مهم نبود.. مرگش شاید نوعی کریسمس هم محسوب میشد.. اما.. چرا انقدر دیر و ناخواسته صدای تپش های قلبش را شنیدم؟ یعنی هیچ وقت سینه اش، هواییِ سر گذاشتن هایِ دخترانه ام نشد؟؟
سرم گیج رفت. چشمانم را بستم
" اهمیتی نداشت.. نه خودش.. نه مرگش.. "
عثمان نفسی پر صدا کشید :
" با خواهرام تماس گرفتم، گفتم براتون غذا درست کنن.. امیدوارم ناراحت نشی چون آدرس خونتونو دادم تا بیارن اینجا.. "
با ابروهایی گره خورده نگاهش کردم
" اینجوری نگام نکن.. نمی تونستم تنهاتون بذارم. باید تا چند وقت، دستپخت شونو تحمل کنی.. مادرت که فکر نکنم شرایط مناسبی واسه آشپزی داشته باشه.. توام که اصلا بهت نمیخوره اینکاره باشی.. "
کاش محبتهایش حد داشت.. کاش همه ی آدمهای زمین همین قدر ترسو بودند..
تن صدایش را پایین آورد
" میدونم الان وقتش نیست.. اما نمی خوای یه فکری به حال مادرت کنی؟؟ وضعیت روحیش اصلا خوب نیستا.. وقتی از حال رفتی بدونِ یه کلمه حرف نشست بالا سرت. تا وقتی معاینه ات تموم شد از جاش جم نخورد. خیالش که از بابت سلامتیت راحت شد، رفت تو اتاقش و درو بست.. اگه بخوای ، من یه دوست روانشناس دارم. میتونه کمکش کنه.. "
و زیر لب با صدایی که بشنوم ادامه داد:
" هر چند که حال خودتم تعریفی نداره.. "
او از زندگی ما چه میدانست؟ چه خوش خیال بود این مسلمانِ مهربان..
" سارا لجبازی نکن.. من کاری به تو ندارم.. اما بذار این دوستمو بیارم تا مادرتو ببینه.. پیرزن بیچاره از دست میره ها.. اونوقت تنهاتر از اینی که هستی میشی..دوستم، پسر خوبیه.. بذار زندگیتون یه رنگی به خودش بگیره "
از کدام رنگ حرف میزند؟؟ در جعبه مدادرنگی های زندگیم فقط رنگ مشکی بود.. یه عمر، خورشید و ماه و دریا و درخت را با مداد مشکی نقاشی کردم.. روزگارم سیاه بود دیگر به زندگیم چیزی نمیرسید..
صدای زنگ در بلند شد
" غذا رسید.. نترس، نمیذارم بیان داخل.."
با لحنی با مزه و آرام به سمتم خم شد
" اما یه مدت باید دستپخت شونو تحمل کنی.. شاید سیرت نکنه، اما خیالت راحت، نمیکشه.."
مدتی از آن روز گذشت.. عثمان هر روز با ظرفی پر از غذا به سراغمان می آمد.. خانه را کمی مرتب میکرد. به زور مقداری غذا به خوردم میداد.. هوای مادر را داشت.. محبت میکرد.. نصحیت میکرد.. پرستاری میکرد.. و به قول خودش رسم مسلمانی به جا می آورد..
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
👈این داستان کاملا واقعی است
قسمت 2⃣7⃣
اما روزها بی نمک تر از گذشته برایم می گذشت.. و من فقط در این فکر غوطه ور بودم که چرا در لیست مرگ از قلم افتاده ام.. و ثانیه به ثانیه بذر کینه از خدای مسلمانان در دل می کاشتم و انتقام درو میکردم.
و مدام در بین حرفهای هر روزه ی عثمان جملاتی تکراری از احوال بد مادر و کمک های احتمالیِ آن دوست روانشناس گوشم را نیشگون میگرفت.
اگر می توانستم سندِ مادر را شش دانگ به نام عثمان میزدم تا هر چه دلش میخواهد، پسرانه خرجش کند. چون من اهل ولخرجی نبودم..
مدتی گذشت و حالِ مادر روز به روز بدتر میشد.سکوت.. خیره شدن.. چسبیدن به اتاق و سجاده.. نخوردنِ غذا.. همه و همه عثمان را نگرانتر از قبل می کرد. و من را بی تفاوت تر از سابق..
عثمان مدام در گوشم از دوستِ روانشناسش می گفت و وضعیت بد مادر. و من فقط نگاهش میکردم. نگرانی برای دیگران در خانواده ی ما بی معنی ترین حس ممکن بود.. اینجا ما حتی نگران خودمان هم نمی شدیم.
تا اینکه یک روز بی خبر از همه جا و دلزده از فضای سنگین خانه و خاطرات دانیال به رودخانه و میله های سردش پناه بردم. هنوز هم دانیال، حل نشده ترین معمای زندگی آن روزهایم بود و کینه ایی شتری از جوانی مسلمان که این معما را در دامنِ جهنمِ خاموشِ زندگی مان گذاشته بود. افکاری پاشیده و بی نظم که بی انسجامش چنگال می کشید بر تکه ی یخ زده ی قلبم.
حوالی عصر به خانه برگشتم. برقهای خانه روشن بود. و این نشان از حضور عثمان می داد. آرام وارد خانه شدم. صدایی ناآشنا و مردانه به گوشم رسید. تعجب کردم. آنجا چه خبر بود؟ بی سرو صدا به سمت منبع صدا رفتم از جایی داخل آشپزخانه. کنار دیوار ایستادم و گوش کردم. عثمان با مردی حرف میزد.
مرد مدام از شرایط بد روحی مادر می گفت و با اصطلاحاتی که هیچ از آنها سر در نمی آوردم برای عثمان توضیح می داد که مادر باید به ایران برود. و عثمان با لحنی عصبی از او می خواست تا راه حل دیگری پیدا کند. راهی که آخرش به رفتن از این شهر منتهی نشود. اما مرد پافشارانه تاکید می کرد که درمان فقط برگشتن به سرزمین مادریست و بس. و این عثمان را دیوانه می کرد.
ناراحت بودم. از اعتمادی که به عثمان پیدا کردم، از غریبه ایی که در خانه بود و از تجویزی که برای مادر داشت..
ایران ترسناکترین نقطه ی زمین بود....
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید